فراموش کردم
لطفا تایپ کنید...
رتبه کلی: 3024


درباره من
سلام به همه دوستان
اکبر هاشمی هستم شیراز همین قدر کافیه
شعر
خودکشی حق شاعر است ولی، شعر هم اهل ظاهر است ولی، خواستم شعر تر بگویم،آه عمر من رو به آخر است ولی، لحجه ی عاشقی عوض شده و صبح عشقم مسافراست، ولی من به پایان عشق خوش بینم گرچه این عشق نادر است، ولی حرف دل خوانده ام من ازچشمش گرچه در کذب ماهراست ،ولی مینویسم جنون هرشب را قلمم گرچه قاصر...
تاریخ درج: ۹۳/۱۲/۲۱ - ۲۲:۴۵ 5 نظر , 167 بازدید
بعضیا
بعضی ها؛ شبیه عطر بهارنارنجی هستند در کوچه پس کوچه های پیچ در پیچ دلت، نفس میکشی... آنقدر عمیق؛ که عطر بودنشان را تا آخرین ثانیه ی عمرت؛ در ریه هات ذخیره کنی... بعضی ها؛ شبیه ماهی قرمز کوچکی هستند که افتاده اند در تنگ بلورین روزگارت؛ جانت را با جان و دل در هوایشان؛ تازه میکنی...  ...
تاریخ درج: ۹۳/۱۲/۲۱ - ۲۲:۳۹ 2 نظر , 73 بازدید
سهراب
سهراب
.....
.....
.......
.......
شعر از خودم
دل من رفته ز دستم چه کنم روح و جان خسته ز دستش چه کنم گشته آشفته ی او روح و تنم من سر گشته ی حیران چه کنم وای از این در درون، با که بگویم سوختم رنگ رخسار نماندست به رویم چه کنم طی شده عمر و نشد رام دل سرکش من پی این آب روان گشته به دریا چه کنم سوختم در عبث و هیچ نشد حاصل او جز غ...
تاریخ درج: ۹۳/۰۶/۱۷ - ۱۲:۱۰ 26 نظر , 17 بازدید
خانه ما اینجاست
من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست، کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو......، هر کسی می خواهد وارد خانه پر عشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شست و شوی دل هاست شرط آن داشتن ..... یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با...
تاریخ درج: ۹۳/۰۵/۱۶ - ۱۱:۱۷ 17 نظر , 24 بازدید
اللهم عجل لولیک الفرج
دردی به دل است که تنها به جام وصال امکان بود که من آن را دوا کنم ای پرتو امید ز هجر تو سوختم باز آ که دل ز نور رخت با صفا کنم...
تاریخ درج: ۹۳/۰۵/۱۱ - ۰۹:۴۵ 7 نظر , 16 بازدید
خدایا.......
خدایا...... آن چنان می خوانمت که اشک از چشمانم جاریست.... دل بی تاب حضور توست.... و عشق در نگاهم موج می زند.... میهمان تو بودم و تو میزبان من، چه مهربان بودی و بزرگ، چه سخاوتمند دستانم را گرفتی.........
تاریخ درج: ۹۳/۰۵/۰۱ - ۰۷:۳۳ 6 نظر , 175 بازدید
سلام.....دو کلمه حرف حساب
کسی را تحقیر نکن شاید که او محبوب خدا باشد، دل کسی را نشکن شاید دلش خانه خدا باشد، از کمکی دریغ مکن شاید کمک به او کلید بهشت باشد، نماز اول وقت را فراموش نکن شاید آخرین دیدار دنیاییت با خدا باشد....
تاریخ درج: ۹۳/۰۴/۱۴ - ۱۰:۲۷ 20 نظر , 183 بازدید
مشتی خاک....
سر تا پایم را که خلاصه کنند،می شوم مشتی خاک.....! که ممکن بود خشتی باشد در دیوار یک خانه یا سنگی در دامان کوه یا قدری سنگریزه در انتهای یک اقیانوس.....! و یا شاید خاکی از گلدان....! و یا غباری بر پنجره....! اما مرا از این میان برگزیده برای نهایت شرافت برای انسانیت..... و پروردگارم که بزرگوا...
تاریخ درج: ۹۳/۰۴/۰۹ - ۱۰:۵۵ 7 نظر , 23 بازدید
قصار.......
بردباری هنگامی خوب است که مبدأ منزهی داشته باشد وگر نه در مقابل بیدادگری، بردباری ناتوانیست، و ناتوانی مقدمه نابودی است....
تاریخ درج: ۹۳/۰۴/۰۷ - ۰۹:۲۱ 6 نظر , 75 بازدید
شعر.......... صبح همه دوستان بخیر
تا تو بخاطر منی کس نگذشت بردلم/ مثل تو کیست در جهان تا ز تو مهر بگسلم من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستی/ داروی دوستی بود هر چه بروید از گلم میرم و همچنان رود نام تو بر زبان من/ ریزم و همچنان بود مهر تو در مفاصلم حاصل عمر شد در طلب وصال تو/ با همه سعی اگر به خود ره ندهی چه حاصلم باد به دس...
تاریخ درج: ۹۳/۰۴/۰۴ - ۱۰:۲۷ 4 نظر , 173 بازدید
شعر
ماه دل سنگ پر از رنگم غمم پرسید ورفت بسته، دیوانه دلم بر تار مویش دید ورفت زد قدم در باغ دل نیلو فر آبی شکفت غنچه گل کرد یار بی وفا گل چید و رفت خنده زد چشمش به رویم زندگی شد باغ سبز با ستم آتش زد و باغ مرا بر چید و رفت دادمش با عشق یک دسته گل یاس سپید عشق را او حس نکرد از کار من رنجید ...
تاریخ درج: ۹۳/۰۴/۰۱ - ۱۷:۵۲ 12 نظر , 62 بازدید
شعر دنیا عوض شده است
وقتی جواب دو دو تا عوض شده است باید قبول کرد دنیا عوض شده است معمار، خشت اول خود را گر چه کج نهاد دیوار، صاف رفته! ثریا عوض شده است یک عده رو به میز فقط سجده می کنند جای اداره و مصلی عوض شده است عاشق به فکر موی و میان است روز و شب ‍‍ آن پیشکش ! که صورت و معنا عوض شده است حق طلاق با ز...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۳۱ - ۱۰:۱۶ 7 نظر , 29 بازدید
پا به پای کودکی هایم بیا
پا به به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن پا بکوب و لج کن و راضی مشو با کسی جز دوست همبازی مشو خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چادر نماز پولکی طعم چای و قوری گلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان مادری از جنس باران داشتیم ...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۲۲ - ۱۱:۴۶ 9 نظر , 88 بازدید
شعر طنز.... شور و شوق....
پاسبان مردی به راهی دید و گفتا کیستی؟ گفت: فردی بی خیال و فارغ و آزاده ام گفت:از بهر چه می رقصی و بشکن می زنی؟ گفت: چون دارای شور و شوق فوق العاده ام گفت:اهل خاک پاک اصفهانی یا اراک؟ گفت: اهل شهر آباد و خوش آباده ام گفت: خیلی شاد هستی، باده لابد خورده ای؟ گفت:هم از باده خوربیزارم، هم از باده ...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۲۰ - ۱۵:۱۴ 7 نظر , 157 بازدید
این دنیا
در حوالی این دنیا نه صادق،به زندگی هدایت شد ونه فروغ، از نا به امید رسید و نه سهرابقایقی ساخت تا به شهر رویاهایش رسد. قلم و کاغذ کارشان بازیست که با ذهن تا روزمان را به شب و ماهش دلخوش کند من که از آتش هجران تو دل سوخته ام آتش عشق به کانون دل افروخته ام به تمنای وصال تو ای مه...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۱۹ - ۱۲:۲۳ 8 نظر , 59 بازدید
دل پدری کن
دل پدری کن
اوستا کریم
اوستا کریم!!!!! رخصت؟؟؟؟؟؟ اوستا میخوام بگم هیچکدوم از آدمات بخودت نرفتن!!!!! مشتی!!!!! این بود همون مخلوقی که بخاطرش بهترین فرشتتو از دست دادی؟؟؟؟ حیفه واقعا..... فرشتتو دریاب ، از الان به ما بگو شیطان!!! خدا!!!! عجب درگیر این آفرینشتم، ما کجا و فرشته کجا،شیطان لنگ انداخته جلو ما آدما!!!!...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۱۸ - ۰۹:۵۸ 12 نظر , 167 بازدید
گفتی غزل بگو
گفتی غزل بگو،غزل من، غزل چرا؟ وقتی که میشود، مغازله فرمود در عمل بیهوده است شعر و غزل، وزن و قافیه مستعفلن مفاعل مستعفلن فعل شعر و غزل زبان زمان فراق بود حالا که در کنار منی ،بوسه و بغل سر تا به پا خود غزل نا سروده ای وقتی که اصل هست عزیزم چرا بدل؟ چشم شراب گون تو خالی من الکحول1 لبهای دلفر...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۱۷ - ۱۲:۳۵ 8 نظر , 46 بازدید
شهر بی یار
و خدا خواست که یعقوب نبیند یک عمر........... شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟!!!!!...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۱۷ - ۱۲:۲۱ 5 نظر , 66 بازدید
شعر سهراب
هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است. پنجره،فکر، هوا،عشق، زمین مال من است. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچهای غربت؟ من نمی دانم که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست. و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست. گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد. چشم ها را باید شست،جور دیگر باید دید. واژ...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۱۳ - ۱۳:۵۴ 11 نظر , 180 بازدید
شعر
هست شب یک شبِ دم کرده و خاک رنگ رخ باخته است. باد، نو باوه ای ابر،از برِ کوه سوی من تاخته است. هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا، هم از این روست نمی بیند اگر گم شده ای راهش را. با تنش گرم، بیابان دراز مُرده را مانَد در گورش تنگ به دلِ سوخته ی من مانَد به تنم خسته که می سوزد از هیب...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۱۳ - ۱۲:۲۲ 7 نظر , 47 بازدید
شعر از خودم (اصلاحیه)
دلکم در هوس بی ثمری سوخت که سوخت فریاد،دلم در پی آن ناثمری سوخت که سوخت «دل که از ناوک چشمش به فغان آمده بود» نیمه شب آه کشان پر غم و افسون شد وسوخت پر بلا شد دل بیچاره و هیچش نآمد حاصل پر ز خون، تیره و تاریک شدو سوخت که سوخت دل چرا در پی آن نا شدنی ها شده ای؟ فریاد و فغان ک...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۱۰ - ۱۲:۳۸ 10 نظر , 20 بازدید
آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟
شب فرو می افتد و من تازه می شوم از اشتیاق بارش شبنم. نیلوفرانه به آسمان دهان باز می کنم. ای آفریننده ی شبنم و ابر آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟ تقدیر چیست؟ می خواهم از تو سر شار باشم....
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۰۸ - ۱۰:۱۲ 15 نظر , 163 بازدید
دعا
خدایا،اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین نیار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلیدی این شبهه آدمهای اندک را متوجه نشوم،چه دوست تر میدارم تا بزرگی گول خور باشم تا اینکه کوچکی گول زن.دکتر شریعتی...
تاریخ درج: ۹۳/۰۲/۰۹ - ۱۱:۰۸ 2 نظر , 150 بازدید
اختلاس دوستان جذابه به زحمت خوندنش می ارزه
فریدون توللی در سال 1289 در شیراز متولد شد. در نقاط مختلف مملکت به کاوشهای علمی و باستان شناسی پرداخت.پرونده ی ادبی پر باری از خود به جای گذاشته. نافه،رها،شگرف،پویه،کاروان و التفاصیل از آثار اوست. بر زبانها جاریست که روزانه کل یک روزنامه را خودش می نوشت. به سال 1364 در جوار حضرت حافظ آرام گرفت. ......
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۰۴ - ۱۲:۵۹ 13 نظر , 178 بازدید
سلام .......
تکه ای از شعر زیبای سهراب ................. باغ ما در طرف سایه دانایی بود. باغ ما جای گره خوردن احساس گیاه، باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود. میوه کال خدا را آن روز، می جویدم در خواب. آب بی فلسفه می خوردم. توت بی دانش می چیدم. تا اناری ترک برمی داشت،دست فواره خواهش می شد. تا چلویی م...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۰۳ - ۱۰:۰۶ 6 نظر , 44 بازدید
یکی را دوست می دارم
............. به مهتاب گفتم ای مهتاب سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو تو را من دوست می دارم ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید یکی ابر سیه آمد که روی ماه تابان را بپوشانید .......... کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا یکی را دوست می دارم ولی افسوس.......... ...
تاریخ درج: ۹۳/۰۳/۰۱ - ۱۲:۳۲ 5 نظر , 21 بازدید
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات