فراموش کردم
لطفا تایپ کنید...
رتبه کلی: 4989


درباره من
گل با آن طراوت آب از گل میخورد
داستانک
صفای زندگی پرذلت! یک شب در میان، شاممان پختنی بود و همیشه چون در ایل گاز و اجاق گاز نبود مادر بزرگ با آتش هیزم برایمان یک شب در میان غذا می پخت.آن شب هم از همان شب ها بود مادر بزرگ برایمان از دمپخت های خوش عطر وبو و خوش طعمش پخته بود.عادت داشتم از سفره بلند بشم و پیش مادر بزرگ ته دیگ رو خود...
تاریخ درج: ۹۳/۰۷/۰۲ - ۰۱:۱۸ 13 نظر , 102 بازدید
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات شهید پیامک ها
کاربران آنلاین (1)