فراموش کردم
رتبه کلی: 2672


درباره من
خاطرات بد من طی دو سال و اندی !...
جوادپیری (javadpiri )    

داستان زیبای یک پیرمرد ...

درج شده در تاریخ ۹۲/۰۴/۱۴ ساعت 12:41 بازدید کل: 171 بازدید امروز: 145
 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد در راه با یک ماشین
تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد میشدن به سرعت اورا به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند:باید از شما عکسبرداری بشود تا جایی از بدنت اسیب و شکستگی ندیده باشد.
پیرمرد غمگین شد , گفت:عجله داردونیازی به عکسبرداری نیست
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند:زنم در خانه سالمندان است هر صبح انجا میروم و صبحانه را با او میخورم,نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به اوگفت :خودمان به او خبر میدهیم ,
پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متأسفم,او الزایمر دارد ,چیزی را متوجه نخواهد شد !حتی مرا هم نمیشناسد !
پرستاربا حیرت گفت :وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید ,چرا هرروز صبح برای صرف صبحانه پیشه او میروید .
پیرمرد با صدایی گرفته به ارامی گفت:
((اما من که می دانم او چه کسی است...!!!))
این مطلب توسط محمد شقاقی بررسی شده است. تاریخ تایید: ۹۲/۰۴/۱۴ - ۱۷:۳۶
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:



لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)