فراموش کردم
رتبه کلی: 688


درباره من
میم . عین (zero0 )    

نامه عارفانه به خانم فاطمه طباطبائی

درج شده در تاریخ ۹۵/۰۱/۳۱ ساعت 23:24 بازدید کل: 9 بازدید امروز: 7
 

بسم الله الرحمن الرحیم


فاطی عزیزم


بالاخره بر من نوشتن چند سطر را تحمیل کردی و عذر پیری و رنجوری و گرفتاری ها را نپذیرفتی. اکنون

از آفات پیری و جوانی سخن را آغاز می کنم که من هر دو مرحله را درک کرده یا بگو به پایان رسانده ام

و اکنون در سراشیبی برزخ یا دوزخ با عمال حضرت ملک الموت دست به گریبان هستم و فردا نامه

سیاهم بر من عرضه می شود و محاسبه عمر تباه شده ام را از خودم می خواهند و جوابی ندارم جز

امید به رحمت آن که (وسعت رحمه کل شی ولاتقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعاً) را بر

رحمه للعالمین نازل فرموده است. گیرم مشمول این نحو آیات کریمه شوم لکن عروج به حریم کبریا و

صعود به جوار دوست و ورود به ضیافت الله که باید با قدم خود به آن رسید چه می شود. در جوانی که

نشاط و توان بود با مکاید شیطان و عامل آن که نفس اماره است سرگرم به مفاهیم و اصطلاحات پر زرق

و برقی شدم که نه از آنها جمعیت حاصل شد نه حال و هیچ گاه درصدد به دست آوردن روح آنها و

برگرداندن ظاهر آنها به باطن و ملک آنها به ملکوت برنیامدم و گفتم (از قیل و قال مدرسه ام حاصلی

نشد - جز حرف دلخراش پس از آن همه خروش) و چنان به عمق اصطلاحات و اعتبارات فرو رفتم و به

جای رفع حجب به جمع کتب پرداختم که گویی در کون و مکان خبری نیست جز یک مشت ورق پاره که

به اسم علوم انسانی و معارف الهی و حقایق فلسفی طالب را که به فطرت الله مفطور است از مقصد

باز داشته و در حجاب اکبر فرو برده. اسفار اربعه با طول و عرضش از سفر به سوی دوست بازم داشت

نه از فتوحات فتحی حاصل و نه از فصوص الحکم حکمتی دست داد چه رسد به غیر آنها که خود

داستان غم انگیز دارد و چون به پیری رسیدم در هر قدم آن مبتلا به استدراج شدم تا به کهولت و مافوق

آن که الان با آن دست به گریبانم و (منکم من یردالی ارذل العمر لکیلا یعلم من بعد علم شیئاً) . و چون

دخترم از این مرحله فرسنگ ها دوری و طعم آن را نچشیدی - که خدایت به آن برساند با حذف عوارض

آن از من توقع نوشتار و گفتار آن هم نظم و نثر به هم آمیخته می کنی و ندانی که من نه نویسنده ام و

نه شاعر و نه سخن سرا. و تو ای دختر عزیزم که غوره نشده حلوا شدی بدان که یک روز خواهی بر

جوانی که به همین سرگرمی ها یا بالاتر از آن از دستت رفت همچون من عقب مانده از قافله عشاق

دوست خدای نخواسته بار سنگین تأسف را به دوش می کشی. پس از این پیر بینوا بشنو که این بار را

به دوش دارد و زیر آن خم شده است به این اصطلاحات که دام بزرگ ابلیس است بسنده مکن و در

جستجوی او جل و علا باش. جوانی ها و عیش نوش های آن بسیار زودگذر است که من خود همه

مراحلش را طی کردم و اکنون با عذاب جهنمی آن دست به گریبانم و شیطان درونی دست از جانم بر

نمی دارد تا پناه به خدای تعالی - آخر ضربه را بزند. ولی یاس از رحمت واسعه خداوند خود از کبائر

عظیم است و خدا نکند که معصیت کاری مبتلای به آن شود.


گویند حجاج بن یوسف آن جنایت کار تاریخ در آخر عمرش گفته است که خدایا مرا بیامرز گر چه می دانم

همه می گویند نمی آمرزی. و شافعی که این را شنید گفت: اگر چنین گفته شاید و من ندانم که آن

شقی توفیق چنین امری را پیدا کرده یا نه. و می دانم که از هر چه بدتر یاس است. و تو ای دخترم

مغرور به رحمت مباش که غفلت از دوست کنی و مایوس مباش که خسرالدنیا و الاخره شوی. خداوندا!

به حق اصحاب پنج گانه کسا احمد و فاطی و حسن و رضا (یاسر) و علی را که از دودمان رسول گرامی

و وصی اویند و به این افتخار می کنم و می کنند از شرور شیطانی و هواهای نفسانی مصون دار. در این

جا کلام من ختم شد و حجت حق بر من تمام والسلام.


اینک چون تو با اصرار خاص به خودت از من شعر خواستی باید به حق بگویم که نه در جوانی که فصل

شعر و شعور است و اکنون سپری شده و نه در فصل پیری که آن را هم پشت سر گذاشته ام و نه د

ر حال ارذل العمر که اکنون با آن دست به گریبانم قدرت شعرگویی نداشتم. گویند کسی گفت که من

قوه ام در جوانی و پیری فرق نکرده زیرا این سنگ را نه در جوانی توانسته ام بلند کنم و نه در پیری. من

نیز همین را می گویم که من در شعر و ادب فرقی نکردم که در جوانی شعر نتوانستم گفتن و نیز در

پیری.

اینک گویم:

شاعر اگر سعدی شیرازی است === بافته های من و تو بازی است 

اکنون که با شعر نمی توانم، با معر تو را بازی دهم و به اصرارت جامه عمل پوشم.

احمد است از محمد مختار === که حمیدش نگاهدار بود (یا حمید به حق محمد) 

فاطی از عرش بطن فاطمه است === فاطر آسمانش یار بود

حسن این میوه درخت حسن === محسنش یار پایدار بود

یاسر از آل پاک سبطین است === سراحسان ورا نثار بود 

علی از بوستان آل علی است === علی عالیش شعار بود 

پنج تن از سلاله احمد === شافع جمله هشت و چار بود 

دخترم شعرتازه خواست زمن === معر گفتم که یادگار بود 

 

باز شعر خواستی و باز هم شعر این هم پریشان گویی دیگر:


عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نیست === کیست زین آتش افروخته در جانش نیست 



جز تو در محفل دلسوختگان ذکری نیست === این حدیثی است که آغازش و پایانش نیست 
راز دل را نتوان پیش کسی باز نمود === جز بر دوست که خود حاضر و پنهانش نیست 
با که گویم که به جز دوست نبیند هرگز === آن که اندیشه و دیدار به فرمانش نیست 
گوشه چشم گشا بر من مسکین بنگر === ناز کن ناز که این بادیه سامانش نیست 
سر خم باز کن و ساغر لبریزم ده === که به جز تو سرپیمانه و پیمانش نیست 
نتوان بست زبانش ز پریشان گویی === آن که در سینه به جز قلب پریشانش نیست 
پاره کن دفتر و بشکن قلم و دم دربند === که کسی نیست که سرگشته و حیرانش نیست 

 

صحیفه نور جلد 22 صفحه 382 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۵/۰۱/۳۱ - ۲۳:۳۱
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (2)