فراموش کردم
رتبه کلی: 16


درباره من
رقص آنجا کن که خود را بشکنی
لاهوتیان (whoop )    
   
عنوان: پروانه ی....
پروانه ی....
کد برای مطالب، وب سایت و وبلاگ: بازدید کل: 29 بازدید امروز: 29

این تصویر توسط محراب عبوسی بررسی شده است.
توضیحات:

روزها پس از روزها می گذشتند. شمس به اصرار مولانا در مدرسه ماند ،اما اهل قونیه خیال نداشتند ،صحبت این پیر اَنفسی را به قلبهایشان راه دهند.در کوچه ها سلامش را پاسخ نمی دادند، بزرگان شهر با دیدنش روی بر می گرداندند و کودکان به او فحش میدادند و این همه به گوش مولانا می رسید. هر چند از شنیدن آن چه بر سر یارش می آمد ،آزرده خاطر می شد ،اما بیشتر به حال خود مردم افسوس میخورد که شمس را نمی شناختند وحتی سعی در فهم او نداشتند.
مولانا می دانست که شمس کیست .او به راز شمس آشنا بود. شمس الدین او «از اولیای مستور خدا بود که اولیای ظاهر خدا که مردم آنها را می شناسند ،روزها به خداوند استغاثه میکنند، یکی از آنان را به اینان بنمایاند» و حال این ولی خدا ،در میان مردم بود. بدا به حال مردم که او را نمی شناختند.
چشم مولانا به پروانه ای افتاد که بر کنار حوض نشسته بود تا کمی آب بنوشد. پروانه ای درشت با بالهای آبی که خال هایی کوچک ،به نازکای ِردّ نخ ِنیلی ،بر حاشیه ی قبایی آبی داشت . اندیشید ،پروانه ها خالهای رنگینی دارند ،اگر خدا به پروانه ها عنایتی نداشت ، این همه زیبا نبودند. خدا این همه زیبایی را برای دیدن ما آفریده است ،حیف است از کنارشان رد شویم و برای دیدنشان خم نشویم.  
درج شده در تاریخ ۰/۰۸/۱۸ ساعت 11:21
برچسب ها:
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
تبلیغات

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
کاربران آنلاین (0)