فراموش کردم
اعضای انجمن(460) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
لاهوتیان (whoop )    

شاخه نبات

منبع : کتاب حافظ
درج شده در تاریخ ۹۷/۰۳/۲۲ ساعت 22:32 بازدید کل: 85 بازدید امروز: 1
 

شاخه نبات 

 

سال‌ها پیش خواجه شمس‌الدین محمد شاگرد نانوایی بود.

عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبا رو

بنام شاخ نبات. در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که

در آنجا قرآن آموزش داده می‌شد و شمس‌الدین حافظ در اوقات

بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان

گوش می‌داد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید

که در شهر پخش شد:

" من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج می‌کنم که بتواند

صد درهم برایم بیاورد!"

صد درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان

بر نمی‌آمد که بتوانند این پول را فراهم کنند! عده ای از

خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز

سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را

که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند تا در ناز و

نعمت زندگی کنند! در بین خواستگاران خواجه شمس‌الدین

محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که

اگر این صد درهم را بتواند فراهم کند چهل شب به مسجد رود

و تا صبح نیایش کند. او کار خود را بیشتر کرد و شب‌ها نیز

به مسجد می‌رفت و راز و نیاز می‌کرد تا اینکه در شب

چهلم توانست صد درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ

نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است صد درهم را فراهم

کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند.

شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد

که از این لحظه خواجه شمس‌الدین شوهر من است.

شمس‌الدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده

بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را

نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد.

اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمس‌الدین با ناراحتی از

خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب

چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز

می‌گشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و

جامی به او دادند و گفتند بنوش! او جواب داد من مرد خدایی

هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شده‌ام، نمی‌توانم این کار را

انجام دهم. اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر

ننوشی تو را خواهیم کشت. پس بنوش، خواجه شمس‌الدین

اولین جرعه را نوشید. آنان گفتند چه می‌بینی؟ گفت: هیچ و

گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند: حال چه می‌بینی؟ گفت:

حس می‌کنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید،

گفتند: چه می‌بینی؟ گفت :حس می‌کنم قرآن را از برم؛ و خواجه

آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر

گفتن و از آینده‌ی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات

نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود

طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛

و شاه لقب لسان‌الغیب و حافظ کل قرآنرا به او داد...

 (لسان‌الغیب چون از آینده مردم می‌گفت و حافظ

چون حافظ کل قرآن بود). تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و

فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما ... حافظ او را

نخواست و گفت :

زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی

نمی‌خورد ... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند.

این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد /

اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند

 

این مطلب توسط جلال علی اصغری بررسی شده است. تاریخ تایید: ۹۷/۰۳/۲۳ - ۰۹:۱۱
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر

1
2
3
1 2 3


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم