فراموش کردم
لطفا تایپ کنید...
رتبه کلی: 2861


درباره من
حکایت
حکایت اول:از کاسبی پرسیدند:چگونه در این کوچه پرت و بی عابر کسب روزی میکنی؟ گفت: آن خدایی که فرشته مرگش مرا در هر سوراخی که باشم پیدا میکند!! چگونه فرشته روزیش مرا گم میکند!!!؟ حکایت دوم:پسری با اخلاق و نیک سیرت، اما فقیر به خواستگاری دختری میرود...پدر دختر گفت:تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد...
تاریخ درج: ۹۵/۰۸/۱۳ - ۰۱:۰۰ 1 نظر , 37 بازدید
کرم شب
روز قسمت بود. خدا هستی را قسمت می کرد. خدا گفت : چیزی از من بخواهید. هر چه که باشد‚ شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز. یکی دریا را انتخاب کرد و ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۸/۱۳ - ۰۰:۱۴ 4 نظر , 45 بازدید
سکوت
...
تاریخ درج: ۹۵/۰۷/۲۷ - ۲۳:۱۰ 1 نظر , 21 بازدید
تغییر دنیا
در ژاپن مردمیلیونری برای درد چشمش درمانی پیدا نمیکرد بعد از ناامید شدن از اطباء پیش راهبی رفت.راهب به او پیشنهاد کرد به غیر از رنگ سبز به رنگ دیگری نگاه نکند.وی پس از بازگشت دستور خرید چندین بشکه رنگ سبز را داد و همه خانه را رنگ سبز زدند همه لباسهایشان را و وسایل خانه و حتی ماشینشان را به رنگ سبز تغ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۷/۲۷ - ۲۰:۳۱ 2 نظر , 19 بازدید
پل
...
تاریخ درج: ۹۵/۰۷/۲۷ - ۱۹:۵۴ 1 نظر , 28 بازدید
چارلی
چارلی
و به راستی نه موفقیت های من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن او
من،تو،او....من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود او هر روز بعد از مدزسه کنار خیابان آدامس میفروخت معلم گفته بو...
تاریخ درج: ۹۴/۱۲/۲۷ - ۲۳:۲۵ 5 نظر , 49 بازدید
معرفت
تو شمال شهر تهران ،یه قنادی باز شد . .فقط پولدارا میتونستن اونجا خرید کنن ،یه روز که تعدادی از پولدارا تو قنادی در حال خرید بودن یه گدای ژنده پوش وارد شد و تموم جیبهاشو گشت ،یه ۵۰ تومنی پیدا کرد و گذاشت رو میز ،گفت اینو شیرینی بهم بده !!!! مدیر قنادی با دیدن این صحنه جلو اومد و به اون فقیر تعظیم ...
تاریخ درج: ۹۴/۱۲/۱۶ - ۲۳:۰۲ 2 نظر , 17 بازدید
گنجشک واتش
گنجشک و آتش گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!پرسیدند : چه می کنی ؟پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و...آن را روی آتش می ریزم !گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!گفت : شاید نتوانم آ...
تاریخ درج: ۹۴/۱۲/۰۹ - ۲۳:۵۴ 2 نظر , 24 بازدید
عابد
عابد
مناجات بسیار زیبا از زبان خدا با بنده گنهکارش
مناجات بسیار زیبا از زبان خدا با بنده گنهکارش گنه کردی بیا می بخشمت، گفتم که غفارم /تو با خود دشمنی کردی ولی من دوستَت دارم/ اگر من با تو بد بودم، تو را دعوت نمی کردم/ گشودم در که بر گردی ببینی لطف بسیارم/ تو مهمانِ عزیزی بر من و من میزبان تو/چگونه میهمان نومید برگردد ز دربارم/ زِ بستر نیمه شب ب...
تاریخ درج: ۹۴/۱۰/۲۰ - ۲۳:۲۰ 2 نظر , 27 بازدید
دو بردار
دو برادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند، یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود . شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود را با هم نصف می کردند. یک روز برادر مجرد با خودش فکر کرد و گفت:‌ خدا را خوش نمی آید که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ...
تاریخ درج: ۹۴/۱۰/۱۲ - ۲۳:۴۵ 4 نظر , 18 بازدید
عشق
حسّ و حال همه ی ثانیه ها ریخت به همشوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزیدآمدیّ و همه ی فرضیه ها ریخت به هم! روح غمگینِ تو در کالبدم جا خوش کردسرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم در کنار تو قدم می زدم و دور و برمچشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم روضه خوان خواست که ا...
تاریخ درج: ۹۴/۱۰/۱۲ - ۲۳:۲۸ 2 نظر , 55 بازدید
دلتنگ
دلتنگ
قضاوت
هر"پرهیزکاری"گذشته ای دارد!!!!!..... وهر"گناه کاری"آینده ای!!!!!..... پس قضاوت نکن.........!!!میدانم اگر:قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم... دنیا تمام تلاشش را میکند تا مرا در شرایط او قرار دهد. تا به من ثابت کند... در تاریکی همه ی ما شبیه یکدیگر یم..."پناه "؛میبرم به "خدا "،از عیبی که؛"امروز "درخود م...
تاریخ درج: ۹۴/۱۰/۱۲ - ۲۲:۵۷ 1 نظر , 23 بازدید
کوله
کوله بار گناهانم بر دوشم سنگینی میکرد...ندا آمد بر در خانه ام بیا، آنقدر بر در بکوب تا در به رویت وا کنم...وقتی بر در خانه اش رسیدمهر چه گشتم در بسته ای ندیدم!!هر چه بود باز بود...گفتم: خدایا بر کدامین در بکوبم؟؟؟؟ندا آمد: این را گفتم که بیایی...وگرنه من هیچوقت درهای رحمتم را به روی تو نبسته بودم!کو...
تاریخ درج: ۹۴/۱۰/۱۲ - ۲۲:۵۴ 3 نظر , 21 بازدید
ازعزرائیل پرسیدند
ازعزرائیل پرسیدندتابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟عزرائیل جواب داد:یک بارخندیدم،یک بارگریه کردم ویک بارترسیدم.."خنده ام" زمانی بودکه به من فرمان داده شد جان مردی رابگیرم،اورادرکنارکفاشی یافتم که به کفاش میگفت:کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم وجانش راگرفتم.."گر...
تاریخ درج: ۹۴/۱۰/۰۵ - ۲۳:۰۲ 0 نظر , 18 بازدید
روزی حضرت موسی (ع)
روزی حضرت موسی (ع)رو به بارگاه ملکوتی خداوند کرد و از درگاهش درخواست نمود: بار الها، می خواهم بدترین بنده ات را ببینم. ندا آمد: صبح زود به در ورودی شهر برو. اولین کسی که از شهر خارج شد، او بدترین بنده من است. حضرت موسی صبح روز بعد به در ورودی شهر رفت. پدری با فرزندش، اولین کسانی بودند که از شهر خا...
تاریخ درج: ۹۴/۰۸/۲۵ - ۲۲:۲۴ 4 نظر , 41 بازدید
اشک خدا
"اشک خدا" زن نابینا کنار تخت پسرش در بیمارستان نشسته بود و می گریست. فرشته ایی فرود آمد و رو به زن گفت: ای زن من از جانب خدا آمده ام رحمت خدا برآن است که تنها یکی از آرزوهای تو را برآورده سازد, بگو از خدا چه می خواهی؟زن رو به فرشته کرد و گفت: از خدا می خوام پسرم رو شفا بده.فرشته گفت: پشیمان نمی شو...
تاریخ درج: ۹۴/۰۸/۱۶ - ۲۱:۲۲ 4 نظر , 23 بازدید
تصویر
تصویر
دادگاه
به دادگاه اشتیاق حاضر شدم . درآنجا قاصدک قاضی بود. وکیل اشک بود ، شاکی معشوق بود و تماشگران همه عاشق بودند. قاصدک پرسید : جرمت چیست ؟ گفتم : بی گناهم ، شاکی خندید . تماشاگران گریستند . وکیلم حرفی نزد . قاصدک به شاکی گفت: شکایتت چیست ؟ نیم نگاهی به من کرد و گفت : ازدلم شاکی ام که متهم به بی تف...
تاریخ درج: ۹۴/۰۷/۲۶ - ۲۳:۳۸ 5 نظر , 22 بازدید
امیدبه رحمت
زنی زیبا و نازا پیش پیامبر زمانش میرود و میگوید از خدا فرزندی صالح برایم بخواه.پیامبر وقتی دعا میکند و وحی میرسد او را نازا خلق کردم.زن میگویدخدا رحیم است و میرود.سال بعد باز تکرار میشود و باز وحی می آید نازا و عقیم است.زن اینبار نیز به آسمان نگاه میکند و میرود.سال سوم پیامبر وقت زن را با کودکی در آ...
تاریخ درج: ۹۴/۰۷/۱۶ - ۲۲:۲۳ 5 نظر , 18 بازدید
فرعون
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی می کرد.در افسانها اوردند که روزی مردی نزد او امد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت :اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.فرعون یک روز فرصت گرفت .شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی در خوابگاهش را به صدا...
تاریخ درج: ۹۴/۰۶/۲۵ - ۰۰:۲۶ 6 نظر , 21 بازدید
ببخش
ببخش
میسپارم
میسپارم
سلیقه
سلیقه
غزل الود
بی تو ای شوقِ غزل‌آلوده‌ی شب های منلحظه‌ای حتّی دلم با من هم‌آوایی نداشتشعرهایم می‌نوشتم، دست هایم خسته بوددر شبِ بارانی‌ات یک قطره خوانایی نداشتبی تو امّا صورتِ این عشق زیبایی نداشتچشم هایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت...
تاریخ درج: ۹۴/۰۶/۰۲ - ۰۰:۳۱ 5 نظر , 19 بازدید
uhh
uhh
حوای من
حوای من برمن میگیر خودت راکه بی شک در زمین و اسمان ادمی نیس...
تاریخ درج: ۹۴/۰۵/۲۴ - ۲۳:۴۹ 4 نظر , 53 بازدید
خبر
خبر
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات
کاربران آنلاین (3)