فراموش کردم
اعضای انجمن(187) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
حبیب شهاقینی (taitan )    

زندگی در گله گرگها

منبع : http://www.beigi57.blogfa.com/tag/%d8%af%d8%a7%d8%
درج شده در تاریخ ۹۲/۰۶/۱۷ ساعت 09:02 بازدید کل: 108 بازدید امروز: 30
 

زندگی در گله گرگها - نخود هر آش- عبدالرضا محمدبیگیهنوز چند روز بیشتر از تولد «گرگی» نمی‌گذشت که پدر و مادرش متوجه چیز عجیبی شدند. «گرگی» شباهت زیادی به یک گرگ نداشت. چهره او مهربان‌ و معصوم به نظر می‌رسید. «گرگی» روز به روز بزرگتر می‌شد ولی کمترین نشانه‌ای از جذبه و خشونتی که یک گرگ باید داشته باشه در صورتش نمایان نبود.

«گرگی» هنوز از شیر مادرش تغذیه می‌کرد، ولی کم کم باید از شیر گرفته می‌شد و فن و فنون شکار را یاد می‌گرفت.
....

پدر تصمیم گرفت پسرش را با خود به شکار ببرد تا به مرور زمان او را با مفهوم گرگ بودن، شکار و درندگی آشنا کند.  «گرگی» از اینکه می‌خواست به یک فضای جدید برود و یک کار جدید را یادبگیرد از خوشحالی در پوست نمی‌گنجید. ولی...
خیلی زود خوشحالی او در نطفه خفه شد. وقتی که پدرش به همراه بزرگان گله، به دنبال یک بچه آهوی راه گم کرده، تاختند و همگی با هم، روی بچه آهو افتادند و هرکدام یک تکه از گوشت او را به دندان گرفته و با اشتها می‌خوردند....

دنیا جلوی چشمهای «گرگی» تیره و تار شده بود. با صدای نحیف و در حالی که اشک از چشمهایش جاری شده بود گفت:
- خدای من! این چه کاریه؟! شما چیکار می‌کنین. این آهوی بدبخت رو ول کنین. بذارین بره. نکشیدش.

یک مرتبه همه گرگها در حالی که خون از دهان و دندانهای تیزشان می‌چکید نگاهی به او انداختند، مکثی کردند و همگی با هم خندیدند!
- ولش کنیم؟ نکشیمش؟ ... «پدر گرگی»! این چه بچه‌ایه که تربیت کردی؟ واقعاً خجالت آوره.

«پدر گرگی»، سرش را از خجالت به پایین انداخت و با شرمندگی دست پسرش را گرفت و به خانه برد.
- آخه پسر! ما گرگیم. می‌فهمی. گرگ یعنی درندگی! گرگ یعنی خون آشامی! گرگ یعنی .... چرا نمی‌خوای اینا رو بفهمی. اگه این حرفا توی کلت نره چجوری می‌خوای توی این جنگل رو پای خودت وایسی. از گرسنگی می‌میری پسر!

«گرگی» حرفهای پدرش را می‌شنید ولی درک نمی‌کرد.
- چرا؟ چرا ما برای بقای خودمان باید حیوونای ضعیف رو از بین ببریم؟ یعنی نمی‌شه بجای اون آهوی بدبخت هویج و سیب‌زمینی بخوریم؟ خدای من...

«گرگی» روز به روز بزرگ و بزرگتر می‌شد و هر روز بیش از روز قبل از گرگ بودن خود بیزار می‌شد. او دوست نداشت به جان حیوانهای ضعیف بیفتد و به خاطر پرکردن شکمش، شکم بقیه حیوانات را پاره کند. سعی می‌کرد از میوه‌ها و سبزیجات جنگلی تغذیه کند. هرچند طعم و مزه‌ی‌ زیاد جالبی نداشت ولی او عقیده داشت تحمل طعم بد میوه و سبزیجات به داشتن یک اعتقاد خوب و مثبت می‌ا‌رزد. باید تا پای جان پای اعتقادش بماند.
اوایل این کار براش خیلی لذت بخش بود.
- چقدر خوبه که کسی رو اذیت نمی‌کنم. چقدر خوبه که فقط از میوه و سبزیجات پاک استفاده می‌کنم. خدای من! خوب بودن چقدر لذت بخشه!

... تمسخر سایر گرگها بیشتر از قبل شد. اغلب گرگها او را به عنوان یک گرگ عقب افتاده می‌شناختند. یک گرگ از گله جدا. توی هیچ جلسه و گروهی نبود که که به عقایدش حمله نشود.

اخبار مربوط به «گرگی» به گوش رئیس گله هم رسید.
رئیس گله که موقعیت خودش را بدلیل زور بازوی زیاد و خشونت وصف نشدنی‌اش به دست آورده بود، رواج این حرفها را به سود خود نمی‌دانست. رئیس، بزرگترین، با نفوذترین و خشن‌ترین گرگ منطقه بود و در تمام دستورالعملها و آیین‌نامه‌های ارتقای گرگی، شرط اصلی پیشرفت و ارتقاء را درندگی، خشونت و پایبندی به اصول گرگی تعیین کرده بود.
سایر گرگها که نظر رئیس گله را می‌دانستند، سعی می‌کردند  از «گرگی» دوری کنند. کم کم «گرگی» در انزوای کامل قرار گرفت. در هیچ جلسه‌ای اجازه صحبت پیدا نمی‌کرد و به هیچ مراسم شکاری راه داده نمی‌شد.

... «گرگی» تنها مانده بود. او مانده بود و عقایدش. گرگها همچنان به کار خود ادامه می‌دادند. او تنها گرگی بود که از مزایای گله محروم شده بود.
«گرگی» به فکر فرو رفت:
- اصلاً داستان از کجا شروع شد؟ چرا من در این وضعیت قرار دارم. دلسوزی برای یک بچه آهو! ولی الان خودم در موقعیت آن بچه آهو قرار گرفته‌ام. می‌خواستم اون بچه آهو زنده بمونه، ولی الان خودم رو به نابودی‌ام. آیا با نابودی من گرگها اصلاح می‌شوند؟ آیا از قتل و درنده خویی دست برمی‌دارند؟ آیا حرفهای من و یا مرگ من کوچترین تغییری در جامعه گرگی به وجود می‌آورد؟

جواب هایی که در ذهن او شکل می‌گرفت، امیدوارکننده نبود. حتی اگر «گرگی» در راه اعتقاداتش نابود می‌شد، باز هم گرگها همچنان گرگ بودند و آهوها به دست گرگها خورده می‌شدند. «گرگی» بعد از مدتها اندیشیدن در احوال خود و سایر گرگها به یک ایمان رسید. به یک واقعیت:
«گرگها باید درنده باشند، اگر در گله گرگها به دنیا آمده باشی، اگر گرگ نباشی نابود خواهی شد. برای پیشرفت در گله گرگها، فکر متفاوت نداشته باش، تنها گرگ باش. گرگها برای پیشرفت تنها دو مهارت نیاز دارند: قدرت درندگی، و ارتباط با درندگان قدرتمند.»

این مطلب توسط میلاد حیدری بررسی شده است. تاریخ تایید: ۹۲/۰۶/۲۱ - ۲۳:۱۶
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)