فراموش کردم
رتبه کلی: 2


درباره من


چشمهایم را به مسخره گرفت و گفت مگر کاکتوس ها هم عاشق میشوند؟؟؟







اینجا بهترین روزهایم را گذراندم
ترک نمیکنم خاطراتم را





کاکتوس (scarecrow )    
آلبوم: VvXvF
   
عنوان: دلم میخواست که جان داشتم
دلم میخواست که جان داشتم
کد برای مطالب، وب سایت و وبلاگ: بازدید کل: 85 بازدید امروز: 78

این تصویر توسط اسماعیل مختاری بررسی شده است.
توضیحات:


در سَرای خانه ام
تنها و درمانده
دیدگانم روی سقف میلرزند
به تَقریرَم توانم نیست
تَعلُل میکنم هر آنچه میبینم
بَنانم زِ حرکت ایستادن
دگر نایی ندارم
التهابی در دلم غوغا گرفته
این چه جریانیست که از ان واهمه دارم
از که اِستِرحام باید کرد؟
از او که جان میبخشد؟
از او که جان میگیرد؟
درد را در وجودم حس میکردم
پیدا گشت در چشمان من ناگه
یکی را که پر از صولت
بگفتا رفتنی هستی
بار سفر را بستنی هستی
چه باری این چه میگوید؟
من که باری ندارم!!!
کز این دنیا متاعی من ندارم!!!
دگر حرفی نزد
خود را تکانی داد
بگرفت جانم را،بخفتاند چراغم را
چه سخت است که عریانم
نایی ندارم چون دگر جانی ندارم
لباسم را پوشاندند
سپید و تازه بود
پر تفاوت بود
همه ایستاده و من خفته بودم
سرد و اما گرم بودم
با دست بلندم میکنند
روی دوش میگیرند
تخت روان گشته انگار تابوتم
صدای مهیبی ست بر در گوشم
که با فریاد همراه است
که میگوید:
«جز او نیست خدای دیگری»
چه هُرّایی شده
زندگی پایان شده...
چه موحش بود
از محملم انداختند
به قَرب چاله ای بیرنگ
کمندی بر کمر بستند
درون گود رها گشتم
تلقینم را شروع کردند
چه میگفتند؟؟نمیدانم!!!
بر اندامم
دستی خورد
تکانم داد
که فهمیدم چه میگویند
کمی از خاک را بالشم کردند
بی پتو ماندم...
یکی گل را بهم میزد
یکی سنگ میاورد
از رو پاهایم شروع کردند
طاق سیر مور را میساختند
دلم میخواست که جان داشتم
پاهای دوان داشتم
فرار میکردم از این خانه
از این گور ویرانه
دگر تسلیم شو
راهی ست که خواهی رفت
چه سود ماندن را...؟؟؟

شعر از محمد خانی

 
درج شده در تاریخ ۹۴/۰۸/۱۰ ساعت 21:07
برچسب ها:
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
تبلیغات

1
2
3
4
5
6
1 2 3 4 5 6


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
کاربران آنلاین (6)