فراموش کردم
رتبه ویژه: 9
رتبه کلی: 1522


درباره من
علیرضازمانی معلول جسمی حرکتی از ناحیه دو پا و یک دست
تنها و گوشه گیر عاشق خدا و رفتن به مسجد
تنها سرگرمی کامپیوتر اینترنت سایت
از کارهایی که باعث می شود که از خدا دور باشیم کلأپرهیز می کنم و نمی روم از دوستان ناباب دوری می کنم
-------------------------------------
ایمیل سایت
miyanali1398@mihanmail.ir

-------------------------------------
شماره همراه 09901136539

-------------------------------------
داستان واقعی سر گذشت :
آن روز در خانه غوغایی بود کودکی دیگرپا به این دنیا گذاشته بود کودکی زیباتر از خورشید پد ربه یاد امام (علی) نام کودک را علی گذاشت روزی علی درخانه خواب بود مادر به همراه دیگر زنان در کنار جوی اب مشغول شستن گندم بودن مادر یادش امد که روی صورت علی را نپو شانده است یک نفر را فرستاد تا روی صورت علی را بپوشاند خواهر بود یا خاله نمی دانم هر چی گشت چیزی پیدا نکرد چشمش به جالباسی افتاد روی اون پلاستیکی بود آن را برداشت باآن صورت علی را پوشاند علی آرم آرم نفس می کشید پلاستیک آرام در حلقش فرو می رفت علی کم کم بی هوش شد.مادر وقتی به خانه رسید وعلی رو در آن حال دید از خود بیخود شد مادر علی رو روی دست گرفت بیرون دوید فریادمی زد کمک کنید پسرم پسرم.با صدای مادر همه همسایه ها سراسیمه بیرون دویدند وقتی علی را در آن حال دیدند هر کس چیزی می گفت یکی میگفت. او را چشم زده اند هر کسی حرفی میزد تا این خبر به گوش پدر وعموی علی رسید. آنها خود را با عجله به خانه رساندند علی را در آن حال در اغوش مادر که چشمانش پر از اشک بودعموی علی او را از مادر گرفت هر چه کرد نتوانست او را به هوش بیاورد ناچار علی را در کنار چاه آب گذاشت وقنداقی او رو باز کرد وبادلب از چاه آب کشید وروی علی ریخت.از آن روز دیگه علی بیچاره شد. او کم کم بزرگ وبزرگتر می شد علی از اینکه نمی توانست مثل دیگران بازی کند ویا راه برود غصه دا ر بود گویی تمام درهای عالم به رویش بسته شده بود گاهی وقتها به گوشه ای می رفت وزار زار به حال خودش گریه میکردودرد میکشیدخانواده هر چه می کردند تا علی آرام گیردودردهایش را فراموش کند فایده ای نداشت علی دردش بیشتر وبیشتر می شدهر چه می کردنندنمی توانستند علی رو خوشحال کنند او برای همیشه دوپای خود را از دست داده بود،علی روی به آسمان کرد و گفت ای خداوند بخشنده مهربان یاری ام کن که من تنهایم و غریب و در این دنیا جزئ تو کسی رو ندارم..

نویسنده داستانه سر گذشت :
علیرضازمانی:
پایان
------------------------------------
علی 9898 (raza9898 )    

شعر شهید این شعر یکی ازدوستان من نوشت است

درج شده در تاریخ ۹۶/۱۲/۲۶ ساعت 09:38 بازدید کل: 113 بازدید امروز: 113
 

 

همه میگویند خورشید از شرق طلوع میکند. اما ایران اینگونه نیست.
نور خورشید از قلب های شهیدانی که دور تا دور این آب و خاک خفته اند میتابد و این سرزمین را روشنایی می بخشد.
در طلاییه و هویزه و شلمچه و .... هر قدم که روی خاک میگذاری خون شهیدی بر روی آن قرار گرفته است. 
که هر قطره خون مظهر پاکی و اقتدار کشور عزیزمان ایران است.
هویزه کربلا ایران است .کربلای شهیدان بی غسل و کفن کربلای شهیدان گمنام وطن.
هر جا پا بگذاری روح و روانت درگیر احساسات می شود و لبریز از عشق میشوی ، انچنان اشک هایت مانند قطره های باران از صورتت چکه می کنند و آنگاه ........
نمیتوانم توصیف کنم این همه دلاوری را ، این همه رشادت و .............. .
این شهیدان توصیف شده خداوند هستن، اینها انسان نیستند ، فرشته هم نیستند.........
اینها نور هایی از نور های خدا هستن ، که بر دل های ما تابیده اند.
بله . بر دل های ما .....
شاید فکر کنی کاری ندارد جنگیدن و تحملش سخت نیست ، درست هم فکر میکنی کاری ندارد
اما.........

اما چطور میتوانی تحمل کنی رفیقت در آغوش تو ، با بدنی خونین و لبریز از عشق و ایمان به خدا جان دهد.
ایا تحمل می کنی..................؟
ایا تحمل می کنی چشم هایت بیننده زنده به شهادت رسیدن دوستانت باشد
فکر نمیکنم.
کار هرکس نیست اینطور جنگیدن.
آنها همان رستم های شاهنامه بودن ............
همان دلاور مردان ایرانی.

به نام خداوند جان آفرین به نام خداوند ایران زمین
سرزمینی مانند شیران سرزمینی چو ایران 
سرزمینی فرا زمینی سرزمینی با جان فشانی
سرزمینی لاله گونه با شهیدانی نمونه
شهیدانی چوگل شقایق شهیدانی چو نور حقایق
شهیدانی خدایی در این راه الهی
شهیدانی آسمانی شهیدانی خدایی

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۶/۱۲/۲۶ - ۰۹:۳۸
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
کاربران آنلاین (1)