فراموش کردم
رتبه کلی: 785


درباره من
متاهل هستم.
ساناز- طالبی (oldozom )    

هرگز تاثیری را که حرفتان میتواند بر دیگران بگذارد دست کم نگیرید

درج شده در تاریخ ۹۶/۱۰/۱۵ ساعت 20:32 بازدید کل: 43 بازدید امروز: 43
 

از صبح کلی کار کرده بودم خسته و گرسنه بودم ولی ترجیح دادم اول گوشیمو چک کنم میخواستم ببینم تلگرام چه خبره خواهر کوچیکم پیشم بود غذاشو داده بودم و داشت درس میخوند در همین حین مامانم از مهمونی برگشت ،بعد از تعویض لباسهاش برا خودش آش گرم کرد و نشست مشغول خوردن شد بعد بیخبر از همه جا به من گفت واسه آبجیتم آش گرم کن بخوره منم بلند شدم رفتم آشپز خونه و آش گرم کردم اوردم سر سفره با دو تا کاسه و دوتا قاشق یکی دو ملاقه کشیدم واسه خودم قاشق اول رو که گذاشتم دهنم انگار غذایی به این خوشمزگی تا حالا نخورده بودم خیلی چسبید به قاشق دوم نکشیده بود که مامان با اخم گفت واسه آبجیتم آش بکش گفتم مامان اون سیره صبر کن میکشم، من دارم از گشنگی هلاک میشم مامان با عصبانیت گفت بدبخت کم سرتو بکن تو اون گوشی تا نمیری از گرسنگی شنیدن این حرف همان و تلخ شدن غذا به دهنم همان دیگه نتونستم غذا بخورم یعنی میخوردمم دیگه همون مزه رو نداشت.....

این مطلب توسط جلال علی اصغری بررسی شده است.
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر

1
2
3
1 2 3


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات