فراموش کردم
اعضای انجمن(187) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
جمال نقش (naghsh )    

آرش کمانگیر

منبع : سیاوش کسرائی
درج شده در تاریخ ۹۳/۰۶/۳۰ ساعت 18:47 بازدید کل: 80 بازدید امروز: 74
 


برف می‌بارد، برف می‌بارد به روی خار و خارا سنگ

کوه‌ها خاموش، دره‌ها دلتنگ،

راه‌ها چشم ‌انتظار کاروانی با صدای زنگ

بر نمی‌ شد گر ز بام کلبه‌ها دودی،

یا که سوسوی چراغی، گر پیامی‌ مان نمی‌ آورد،

رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان،

ما چه می‌ کردیم درکولاک دل‌ آشفته دم‌ سرده

آنک آنک کلبه‌ ای روشن، روی تپه، روبروی من. . .

در گشودندم. مهربانی‌ها نمودندم.

زود دانستم، که دورازداستان خشم برف و سوز، در کنار شعله ی آتش،

قصه می‌گوید برای بچه‌های خود، عمو نوروز:

گفته بودم زندگی زیباست.

گفته و ناگفته، ای بس نکته‌ ها کاینجاست

آسمان باز، آفتاب زر، باغ‌های گُل، دشت های بی‌ در و پیکر،

سر برون آوردن گُل از درون برف، تاب نرم رقص ماهی در بلورآب،

بوی عطر خاک باران خورده در کهسار،

خواب گندم‌ زارها در چشمه مهتاب،

آمدن، رفتن، دویدن؛ عشق ورزیدن، درغمِ انسان نشستن،

پا به‌ پای شادمانی‌ های مردم پای کوبیدن، کارکردن، کار کردن، آرمیدن،

چشم‌اندازبیابان‌های خشک و تشنه را دیدن،

جرعه‌ هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن

گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن،

همنفس با بلبلان کوهی آواره، خواندن،

در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن،

نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن،

گاه‌ گاهی، زیرسقفِ این سفالین بام‌های مه‌ گرفته،

قصه‌ های درهم غم را ز نم‌ نم‌های باران شنیدن،

بی‌ تکان گهواره رنگین‌کمان را، درکنارِ بام دیدن؛ یا شبِ برفی، پیشِ آتش‌ها

نشستن،

دل به رویاهای دامنگیر و گرمِ شعله بستن . . .

آری، آری، زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله‌اش درهرکران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.

پیر مرد آرام و با لبخند، کُنده‌ای در کوره افسرده جان افکند.

چشم‌هایش در سیاهی‌های کومه جُست‌ و‌جو می‌کرد،

زیر لب آهسته با خود گفت‌ وگو می‌کرد:

زندگی را شعله باید برفروزنده، شعله‌ها را هیمه سوزنده

جنگلی هستی تو، ای انسان، جنگل، ای روییده آزاده،

بی‌ دریغ افکنده روی کوه‌ها دامان، آشیان‌ها برسرانگشتان تو جاوید،

چشمه‌ها در سایبان‌های تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،

جانِ تو خدمت‌ گر آتش. . . سربلند و سبز باش، ای جنگل انسان!

زندگانی شعله می‌خواهد. صدا سر داد عمو نوروز،

ـ شعله‌ها را هیمه باید روشنی‌ افروز.

کودکانم، داستان ما ز«آرش» بود.او به‌ جان، خدمتگزار باغ آتش بود.

روزگاری بود. روزگار تلخ و تاری بود،

بختُِ ما چون روی بدخواهانِ ما تیره. دشمنان، بر جانِ ما چیره.

شهر سیلی‌خورده هذیان داشت. بر زبان بس داستان‌های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ، روز بدنامی، روزگارِ ننگ.

غیرت، اندربندهای بندگی پیچان، عشق، در بیماری دلمردگی بی‌جان.

فصل ها فصل زمستان شد،

صحنه گُلگشت‌ها گُم شد، نشستن در شبستان شد.

در شبستان‌های خاموشی، می‌تراوید از گُلِ اندیشه‌ها عطرِ فراموشی.

ترس بود و بال‌های مرگ، کس نمی‌جٌنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.

سنگر آزادگان خاموش، خیمه‌ گاه دشمنان پُرجوش.

مرزهای مُلک، همچو سرحداتِ دامنگستراندیشه، بی‌ سامان.

بُرج‌ های شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران.

دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو . . .

هیچ سینه کینه‌ای در بر نمی‌اندوخت. هیچ دل مهری نمی‌ورزید.

هیچ‌ کس دستی به سوی کس نمی‌آورد. هیچ‌ کس در روی دیگرکس نمی‌خندید.

باغ‌ های آرزو بی‌برگ، آسمان اشک‌ها پُربار.

گرم‌ رو آزادگان دربند، روسپی نامردمان در کار . . .

انجمن‌ها کرد دشمن، رایزن‌ها گردِ هم آورد دشمن،

تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند، هم به دستِ ما شکستِ ما براندیشند.

نازک‌اندیشان‌ شان بی‌شرم، ـ که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم، ـ

یافتند آخرفسونی را که می‌جُستند . . .

چشم‌ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جُست‌وجو می‌کرد،

وین خبر را هر دهانی زیرگوشی بازگو می‌کرد:

آخرین فرمان، آخرین تحقیر . . .  مرز را پرواز تیری می‌دهد سامان.

گربه‌ نزدیکی فرود آید، خانه‌هامان تنگ، آرزومان کور . . .

ور بپرد دور، تا کجا؟ تا چند؟ آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان؟

هردهانی این خبر را بازگو می‌کرد، چشم‌ها بی‌ گفت‌ وگویی، هرطرف را

جست‌ وجو می‌ کرد.

پیرمرد، اندوهگین، دستی به‌ دیگر دست می‌سایید

از میانِ دره‌های دور، گُرگی خسته می‌نالید. برف روی برف می‌بارید.

باد، بالش را به پشت شیشه می‌مالید. «صبح می‌آمد.»

پیرمرد آرام کرد آغاز. ـ پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست،

دشت نه، دریایی از سرباز . . . آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست.

بی‌نفس می‌شد سیاهی دردهان صبح،

باد پرمی‌ریخت روی دشت بازِ دامنِ البُرز، لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت

دردآور،

دو و دو و سه‌ وسه به پچ‌ پچ گردِ یکدیگر؛ کودکان، بر بام، دختران، بنشسته بر

روزن

مادران، غمگین کنارِ در. کم‌کمک دراوج آمد پچ‌ پچِ خُفته.

خلق، چون بحری برآشفته، به‌جوش آمد، خروشان شد، به‌موج افتاد،

بُرش بگرفت ومردی چون صدف از سینه بیرون داد. «منم آرش!»

ـ چنین آغاز کرد آن‌ مرد با دشمن، ـ منم آرش، سپاهی مردی آزاده،

به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را ، اینک آماده.

مجوییدم نسبف  فرزند رنج و کار، گریزان چون شهاب از شب،

چو صبح آماده دیدار. مبارک‌ باد آن جامه که اندر رزم پوشندش،

گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه

گوارا و مبارک‌ باد! دلم را در میان دست می‌ گیرم.

و می‌افشارمش در چنگ، دل،این جام پُرازکینِ پُراز خون را،

دل، این بی‌ تابِ خشم‌ آهنگ . . . که تا نوشم به نام فتحتان دربزم،

که تا کوبم به جام قلب‌ تان در رزم، که جامِ کینه از سنگ است.

به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.

در این پیکار، دراین کار، دلِ خلقی است در مُشتم.

امید مردمی خاموش هم‌ پُشتم. کمانِ کهکشان در دست،

کمان‌ داری کمانگیرم. شهابِ تیزرو تیرم. ستیغِ سربُلندِ کوه مأوایم.

به‌ چشمِ آفتابِ تازه‌ رس جایم. مرا تیر است آتش‌ پر. مرا باد است فرمانبر.

و لیکن چاره امروز زور و پهلوانی نیست.

رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست. دراین میدان

براین پیکانِ هستی‌ سوزِ سامان‌ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.

پس آنگه سر به‌ سوی آسمان بر کرد، به آهنگی دگر گُفتارِ دیگر کرد،

درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود.

به صبح راستین سوگند!  به پنهان آفتابِ مهربارِ پاک‌ بین سوگند!

که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی‌ درنگی خواهدش افکند.

زمین می‌داند این را، آسمان‌ها نیز، که تن بی‌عیب و جان پاک است.

نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی، نه ترسی در سرم، نه دردلم باک است.

درنگ آورد و یک‌دم شد به‌ لب خاموش.نفس درسینه‌ها بی‌تاب می‌زد جوش.

ز پیشم مرگ،  نقابی سهمگین بر چهره، می آید.

به‌ هر گامِ هراس‌ افکن، مرا با دیده خونبار می‌ پاید.

به بالِ کرکسان گردِ سرم پرواز می گیرد، به‌ راهم می‌نشیند، راه می‌بندد،

به‌ رویم سرد می‌خندد، به کوه و دره می‌ ریزد طنین زهرخندش را،

و بازش باز می‌گیرد. دلم از مرگ بیزاراست،

که مرگِ اهرمن‌ خو آدمی‌ خواراست.

ولی آن‌ دم که ز اندوهان روانِ زندگی تاراست،

ولی، آن‌ دم که نیکی و بدی را گاهِ پیکاراست،

فرو رفتن به‌ کامِ مرگ شیرین است. همان بایسته آزادگی این است.

هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش،  مرا پیکِ امیدِ خویش می‌ داند.

هزاران دستِ لرزان و دلِ پُرجوش، گهی می‌ گیردم، گه پیش می‌ راند.

پیش می‌آیم. دل و جان را به زیورهای انسانی می‌ آرایم.

به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند

نقاب از چهره ترس‌آفرین مرگ خواهم کند.

نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد. به‌ سوی قله‌ها دستان زهم بگشاد:

برآ، ای آفتاب، ای توشه امید!  برآ، ای خوشه خورشید!

تو جوشان چشمه‌ ای، من تشنه‌ای بی‌ تاب.

برآ، سر ریز کُن، تا جان شود سیراب.  چو پا در کامِ مرگی تُندخو دارم،

چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش‌ جو دارم،

به‌ موجِ روشنایی شستشو خواهم،  ز گلبرگِ تو، ای زرینه‌گُل، من رنگ‌ و بو

خواهم.

شما، ای قله‌های سرکشِ خاموش،  که پیشانی به تُندرهای سهم‌ انگیز می‌سایید،

که برایوانِ شب دارید چشم‌اندازرویایی،

که سیمین پایه‌ های روزِ زرین را به‌ روی شانه می‌کوبید،

که ابرِ ‌آتشین را در پناهِ خویش می‌ گیرید. غروروسربلندی هم شما را باد!

امیدم را برافرازید،  چو پرچم‌ ها که از بادِ سحرگاهان به‌ سردارید.

غرورم را نگه دارید، به‌ سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.

زمین خاموش بود و آسمان خاموش. تو گویی این جهان را بود با گفتارِ «آرش»

گوش،

به یالِ کوه‌ها لغزید کم‌ کم پنجه خورشید. هزاران نیزه زرین به چشم آسمان

پاشید.

نظرافکند آرش سوی شهر، آرام. کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن،

مادران غمگین کنارِ در، مردها در راه. سرود بی‌کلامی، با غمی جانکاه،

ز چشمان برهمی شد با نسیمِ صبحدم همراه.

کدامین نغمه می‌ ریزد، کدام آهنگ آیا می‌ تواند ساخت،

طنین گام‌ های استواری را که سوی نیستی مردانه می‌رفتند؟

طنین گام‌ هایی را که آگاهانه می‌رفتند؟ دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز،

راه وا کردند. کودکان از بام‌ها او را صدا کردند. مادران او را دعا کردند.

پیرمردان چشم گرداندند. دختران، بفشرده گردن‌ بندها درمُشت،

همره او قدرت عشق و وفا کردند.آرش، اما همچنان خاموش،

از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت. وز پی او، پرده‌های اشک پی در پی فرود آمد.

بست یک‌دم چشم‌ هایش را، عمو نوروز، خنده بر لب، غرقه دررؤیا

کودکان با دیدگان خسته و پی‌ جو، در شگفت از پهلوانی‌ها

شعله‌های کوره در پرواز. باد درغوغا

ـ شامگاهان،راه‌ جویانی که می‌ جستند، آرش را به‌ روی قله ها، پی‌گیر،

بازگردیدند. بی‌ نشان از پیکرآرش، با کمان و ترکشی بی‌ تیر.

آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش.

کار صدها صدهزاران تیغه شمشیر کرد آرش.

تیرِآرش را سوارانی که می‌راندند بر جیحون، به‌دیگر نیمروزی از پی آن روز،

نشسته برتناورساق گردویی فرو دیدند. و آنجا را، از آن پس،

مرزایرانشهروتوران بازنامیدند.

آفتاب، در گریز بی‌ شتابِ خویش، سال‌ها بر بام دنیا پاکشان سر زد.

ماهتاب، بی‌ نصیب از شبروی‌هایش، همه خاموش،

در دلِ هر کوی و هر برزن، سر به هر ایوان و هر در زد.

آفتاب و ماه را در گشت، سال‌ها بگذشت. سال‌ها و باز، در تمام پهنه البرز،

وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می‌بینید،

وندرون دره‌های برف‌ آلودی که می‌دانید، رهگذرهایی که شب در راه می‌مانند،

نامِ آرش را پیاپی در دل کُهسار می‌خوانند، و نیازِ خویش می‌خوانند.

با دهان سنگ‌های کوه، آرش می‌دهد پاسخ،

می‌کندشان از فراز و از نشیب جاده‌ها آگاه، می‌دهد امید. می‌نماید راه.

در برون کلبه می‌بارد. برف می‌بارد به‌ روی خار و خارا سنگ.

کوه‌ها خاموش. دره‌ها دلتنگ. راه‌ها چشم‌ انتظارکاروانی با صدای زنگ . . .

کودکان دیری است در خوابند، درخواب است عمو نوروز.

می‌ گذارم کُنده‌ای هیزم در آتشدان. شعله بالا می‌رود، پُرسوز

سیاوش کسرائی

دکلمه : فریدون فرح اندوز

این مطلب توسط جلال علی اصغری بررسی شده است. تاریخ تایید: ۹۳/۰۶/۳۱ - ۰۹:۵۳
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات