فراموش کردم
رتبه کلی: 9


درباره من
جمال نقش (naghsh )    

خوابِ آینه

منبع : هوشنگ ابتهاج
درج شده در تاریخ ۹۰/۰۷/۲۳ ساعت 06:23 بازدید کل: 1291 بازدید امروز: 371
 

 


یکی ازتعابیرخواب دیدن آینه :
آینه در خواب دوست و همدم و یار و مونس بیننده خواب است

 

نقش او در دل چه زیبا می نشست

 سنگدل آینۀ ما را شکست


 آینه صد پاره شد در پای دوست

 باز درهر پاره عکس روی اوست
                       
 آینه درعشق بازی صادق است

 آینه یک دل نه، صد دل عاشق است


 سال ها آینه بی تصویر ماند

 آه کاین بی روشنایی دیر ماند


 مانده در کنج شبستان ناصبور

دیدۀ بیدارش از دیدار دور


 روزگارش چهره پوشید از غُبار

 تا چه ماند از غُبار روزگار

 

شامگاهان با شفق خون می گریست

 صُبحدم بی مِهر افزون می گریست


 از گُذار سایه های ابر ودود

 فکر رقص شعله اش در می ربود


 ناگهان برقی زد آن چشمِ سیاه

آینه لرزید در دل زان نگاه


 گفت اینک وقت دیدارم رسید

 سرمه سای چشم بیدارم رسید


 آه ای آینه این روز تو نیست

پشت این صبح دروغین تیرگی ست


ای غریب افتادۀ برگشته روز

کار دارد با تو این هجران هنوز


اشک ها خواهد هنوزاز دیده ریخت

تارها از جان و دل خواهد گسیخت
 
دیده بر هم نه کزین صبح نخست

جز سیه رویی نخواهی باز جست


بخت دیداری ندارد آینه

دیده برهم می گذارد آینه
 
خواب می بیند که سر زد آفتاب

 بازشد لبخند نیلوفر برآب


خوبرو آمد به آرایش نشست

روی خوب آرایش آینه است

 
 چون گره بند شب از گیسو گشود

 موج ابریشم به دوش آمد فرود


 از بنا گوشش سحر بر می دمید

 صبح روی شانه اش می آرمید


 سینه اش آینه دار مهر و ماه

 مانده در چاک گریبانش نگاه


 جنبش چالک بازو بی شتاب

 پیچ و تاب رقص نیلوفر بر آب


 سرمه سای چشمِ مستش دست ناز

سرمه از چشمش سیاهی جسته باز


دست گلگون بر لب چون غنچه برد

غنچه را گل کرد و گل بر گل فشرد

 
آینه حیران ز روی فرخش

سیب سرخ بوسه می چید از رُخش


آه ، ای آینه جان آینه جان

نیست از خواب تو خوش تر در جهان


خواب خوش دیدی، ولی آن زیب و فر

می کند بیداریت را تلخ تر


 آخر از سیبی دلت خون می کنند

زین بهشت نیز بیرون می کنند


 مایۀ درد است بیداری مرد

 آه ازین بیداری پر داغ و درد


خفتگان را گر سبکباری خوش است

 شبروان را رنج بیداری خوش است


 گرچه بیداری همه حیف است و کاش

 ای دل دیدار جو، بیدار باش


هم به بیداری توانی پی سپرد

خفته هرگز ره به مقصودی نبرد


پر ز درد است آینه ، پیداست این

 چشم گریان می نهد بر آستین


هر طرف تا چشم می بیند شب است

 آسمان کور شب، بی کوکب است


آینه می گرید از بخت سیاه

 گریۀ آینه بی اشک است و آه


 در چنین شب های بی فریاد رس

 روز خوش در خواب باید دید و بس

شاعر: هوشنگ ابتهاج (ه .ا. سایه)

ازکتاب : سیاه مشق

 

 

 

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۴/۰۶/۲۰ - ۰۸:۵۸
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات