فراموش کردم
اعضای انجمن(187) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
جمال نقش (naghsh )    

مردمان بی روح _ عزیزنسین

منبع : عزیزنسین
درج شده در تاریخ ۹۴/۰۳/۱۸ ساعت 14:43 بازدید کل: 19 بازدید امروز: 19
 


هر وقت می دیدمش می گفت:

- تا آدم به آمریکا نره، به جایی نمی رسه!

نوجوانی بود. بالاخره راهش را گیر آورد و به آمریکا رفت. روز گذشته در

خیابان دیدمش گفتم: زود برگشتی؟!!

گفت: آره ...آمریکا جای موندن نیست.

- چرا؟

- چونکه مردمونش خیلی مادی هستند اصلاً روح ندارند.
 
- من می دونستم پسر خیلی با هوشی هستی امّا انتظار نداشتم ظرف دو ماه به

این موضوع پی ببری.

 - چرا.... فوراً معلوم میشه. ببین مثلا اگه تو آمریکا یک نفر تو خیابون غَش

کنه و بیفته کسی سرشو بر نمی گردونه نگاهش کنه.

 - چرا؟

- برای اینکه تو آمریکا هر کاری به اصطلاح یک تشکیلات مخصوص داره

مسئولیت هر تشکیلاتی هم روشنه به همین دلیل هم اگر کسی تو خیابان بیفته

و غش کنه انگار نه انگار......هر کسی میره دنبال کارش....میگن ما مالیات

می دیم برای چی؟...برای همین  چیزا برای همین روزا....باید آمبولانس مجهّز

بهداری با دکتر و پرستار بیاد و فوراً مریض را به نزدیکترین بیمارستان

شهرداری برسونه!

می خواستم بگویم: راست میگی واقعاً مردمان بی روحی اند امّا فرصت نشد

چونکه تو یک شلوغی گیر افتادیم.مردم در یکی از خیابان های بزرگ

استانبول سر یک چهارراه جمع شده بودند و از سر و کول هم بالا می رفتند و

با هیجان و کنجکاوی گفتگو می کردند. ازدحام چنان بود که رفت و آمد بند

آمده بود هر کسی هم می رسید به این جمع اضافه می شد.

همراه جوانم پرسید:  چه خبره؟

گفتم: به نظرم کولی ها دارن خرس میرقصونند .....این نمایش بومی این روزها

از نو مد شده.

یکی از مردم:

- فکر نکنم... دارند صابون لکه گیری می فروشند ... حتماً فروشنده داره طرز

استفادشو نشون می ده .

من کنجکاو شدم...جمعیّت را شکافتم و رفتم جلو زن جوانی افتاده بود رو زمین

دندانهایش قفل شده بود و دستهایش را مشت کرده بود .سیاهی چشمهایش

دیده نمی شد بدنش مثل فنر کشیده می شد و یکهو مثل مرغ سر بریده پرت می

شد به هوا با سر می افتاد زمین.

به مردمی که دور این زن حلقه زده بودند نگاه کردم نیش همه شان باز بود

گفتگو می کردند:

- چه کلّه ی محکمی داره ماشاالله!!!...

- چند دفعه با مخ اومد رو زمین و انگار نه انگار ... یک چیکه خون از سرش

نیومد.

- دهنشو دهنشو... چه کفی کرده....

دامن زن بیچاره پس رفته بود و پرو پاش دیده می شد. به جوانی که که از

آمریکا برگشته بود نگاه کردم. چشمش به پر و پای زن بود.

مردم گفتگو می کردند:

- یکی باید بره به کلانتری تلفن کنه....

- این دور و برها پُلیس مُلیس گیر نمیاد!...

- بابا یک مسلمون نیست که بره یک لیوان آب خنک بیاره بریزه تو حلق این

زن بیچاره؟...

 - یک بنده خدا گیر نمیاد که این بیچاره رو مشت و مال بده؟

- یک نفر باید بره دکتر تلفن کنه....

 صدای یک نفر هم از پشت شلوغی شنیده شد:

- چه خبره جمع شدین؟...مگه دارن عنتر میرقصونین؟...ولش کنین بیچاره

رو... غشی یه... ولش کنین به حال خودش...

- به خدا عجب مردمونی هستیم ...یک نفرنیست که بره یه چیکه گلاب بیاره و

بگیره جلوی دماغ این بیچاره...

بازوی همراه جوانم را کشیدم و از تو شلوغی خارج شدیم .او به صحبتش

ادامه داد:

 - داشتم چی می گفتم؟...آهان یادم اومد: این آمریکاییها عجیب مردمون بی

روحی هستند.

 والسلام.......


برگرفته از کتاب مگس آتشپاره اثرعزیز نسین و ترجمه ی ثمین باغچه بان

انتشارات آشنا


راوی : هانیه

 

 

 

 

این مطلب توسط جلال علی اصغری بررسی شده است. تاریخ تایید: ۹۴/۰۳/۲۱ - ۱۲:۱۰
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات