فراموش کردم
رتبه کلی: 849


درباره من
الهی

تو را میخوانم که بهترینها هستی

پس به بهترینهایم بهترینها را عطاکن . . .
----------------------------------
««««««««««««««««:Email
milad.abedini67@chmail.ir
milad.abedini67@yahoo.com
milad.abedini13671@gmail.com
----------------------------------
مهارت ها:
c++
delphi
html
xml
visual basic
autocad
3dmax
Sql
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
به یاد برادرم...
باورم نیست برادرم رفتی خاموش شدی ترک ما کردی و با خاک هم آغوش شدی خانه را نوری اگر بود ز رخسار تو بود ای چراغ دل ما بهر چه خاموش شدی برادر عزیزم رفتی و غم گذاشتی رو سینه ام تو نیستی دیگه بین ما ای نور دیده ام خودت رفتی و راحت شدی اما داغت موند رو سینه ام ...به دنیا اومد...
تاریخ درج: ۹۴/۰۶/۱۷ - ۲۱:۱۰ 3 نظر , 18 بازدید
روزی سیصد ساله! (داستانک زیبا و قابل تأمل)
از شخصی پرسیدند: روزها و شب هایت چگونه می گذرد؟ با ناراحتی جواب داد: چه بگویم! امروز از گرسنگی مجبور شدم کوزه ی سفالی که یادگار سیصد ساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم..! گفت: خداوند روزی ات را سیصد سال پیش کنار گذاشته و تو اینگونه ناشکری می کنی؟...
تاریخ درج: ۹۳/۰۷/۲۶ - ۲۱:۵۶ 15 نظر , 16 بازدید
مادر من فقط یک چشم داشت
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بوداون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پختیک روز اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببرهخیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟به روی خودم نیا...
تاریخ درج: ۹۳/۰۷/۲۶ - ۲۱:۵۱ 10 نظر , 21 بازدید
داستان کوتاه سفر مجردی
مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویمما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کنما از ا...
تاریخ درج: ۹۳/۰۷/۲۵ - ۱۰:۲۲ 3 نظر , 17 بازدید
داستان کوتاه جوری زندگی کن که زندگیت ارزش نجات داشتن را داشته باشد
روزی مردی جان خود را به خطر انداخت تا جان پسر بچه ای را که در دریا در حال غرق شدن بود نجات دهد. اوضاع آنقدر خطرناک بود که همه فکر می کردند هر دوی آنها غرق می شوند. و اگر غرق نشوند حتما در بین صخره ها تکه تکه خواهند شد. ولی آن مرد با تلاش فراوان پسر بچه را نجات داد.آن مرد خسته و زخمی پسرک ر...
تاریخ درج: ۹۳/۰۷/۲۵ - ۱۰:۱۹ 1 نظر , 22 بازدید
...
...
به شخصیت خود اهمیت دهید
به شخصیت خود اهمیت دهید
...
...
بهترین چیزها از درون اتفاق می افتد
بهترین چیزها از درون اتفاق می افتد
...
...
زندگی می گذرد.
زندگی می گذرد.
خدا میگوید
خدا میگوید
آدم مغرور
آدم مغرور
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات تور زمینی مشهد مقدس ( با قطار ) 1398/09/24 شبهای جمعه در میانالی