فراموش کردم
رتبه کلی: 654


درباره من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خــاکـــــــ بـر سـرِ

تـمـامِ ایـن کـلـمـاتــــــــ

اگـر تـو از میانِ تمامشان

نفهمی مـن دلـتـنـگـم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی گناهی ...

کم گناهی نیست

در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود

به زندان رفته است ...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دسـتـهـایـم را

مـحـکـم فـشـار بـده

ایـنـجـا خـیـلی هـا

سـر جـدایی مـن و تـو

شرط بـسـتـه انـد ...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از قبل باخته بودم !

مچ انداختن

بهانه ای بـود ؛

برای گرفتن دوباره ی

دسـت تـــــو ...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیـر کـرده ای !!!

عقربه ها گیر کرده اند

در گلوی مـن ...

انـگار کـه رد نمیشود

نـه زمــان !!!

نـه آب خــوش !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها من

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا

آرامش اهالی دنیا

خط خطی نشود ...!

اینجا زمین است ...

رسم آدمهایش

عجیب است !!!

اینجا گم که میشوی

بجای اینکه دنبالت بگردن

فراموشت میکنند !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امپراطور سکوت (memorizezarifi )    
   
عنوان: جای خالی ات بزرگ شده ...!
جای خالی ات بزرگ شده ...!
کد برای مطالب، وب سایت و وبلاگ: بازدید کل: 145 بازدید امروز: 145

این تصویر توسط موسی اصلانی بررسی شده است.
توضیحات:






جای خالی ات بزرگ شده
وسعت خانه را گرفته
از دیوارها بالا رفته
بر قاب پنجره ها نشسته
از در گذشته و به کوچه رسیده است ...!

سایه ی انتظار خانه را پوشانده
شادمانی را به نقطه ی انجماد رسانده
ظلمت غم بر دل خانه نشانده
قلب آبیِ خانه را از تپش انداخته
نور امید رفته و باد هراس تنِ خسته ی خانه را فرسوده است ...!

تنهایی ام بر خشت خشت خانه چکیده
زنجیر انتظار جانم را به جان خانه پیوند زده
نگاهم را به حلقه ی در آویخته
و اشک انتظار نورِ چشمم ربوده است ...!

بیا ...

از تمام خانه های جهان عبور کن ...!

بیا در بزن ...

با طلوع آفتاب حضورت از پشت
این در ، ساحت خانه را روشن کن ...!

پرده ی انتظار از قاب پنجره ها پاره کن
چشم پنجره ها را روشن کن ...!

بیا در بزن ...

نور بپاش بر ظلمت غم
ضربان بر قلب خانه بریز ...!

بیا در بزن ...

تنهایی ام را از خانه بچین
نگاه خسته ی چسبیده به در را رها کن ...!

مرا به سینه ات بچسبان
و به عطر پیرهنت ، چشمم را روشن کن ...!







 
 
درج شده در تاریخ ۹۸/۰۴/۲۸ ساعت 17:52
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
تبلیغات

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
کاربران آنلاین (2)