فراموش کردم
رتبه کلی: 654


درباره من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خــاکـــــــ بـر سـرِ

تـمـامِ ایـن کـلـمـاتــــــــ

اگـر تـو از میانِ تمامشان

نفهمی مـن دلـتـنـگـم ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی گناهی ...

کم گناهی نیست

در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود

به زندان رفته است ...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دسـتـهـایـم را

مـحـکـم فـشـار بـده

ایـنـجـا خـیـلی هـا

سـر جـدایی مـن و تـو

شرط بـسـتـه انـد ...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من از قبل باخته بودم !

مچ انداختن

بهانه ای بـود ؛

برای گرفتن دوباره ی

دسـت تـــــو ...!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دیـر کـرده ای !!!

عقربه ها گیر کرده اند

در گلوی مـن ...

انـگار کـه رد نمیشود

نـه زمــان !!!

نـه آب خــوش !!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این روزها من

خدای سکوت شده ام

خفقان گرفته ام تا

آرامش اهالی دنیا

خط خطی نشود ...!

اینجا زمین است ...

رسم آدمهایش

عجیب است !!!

اینجا گم که میشوی

بجای اینکه دنبالت بگردن

فراموشت میکنند !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امپراطور سکوت (memorizezarifi )    
   
عنوان: خدای من تو شاهدی ...!
خدای من تو شاهدی ...!
کد برای مطالب، وب سایت و وبلاگ: بازدید کل: 223 بازدید امروز: 219

این تصویر توسط میثم عظیمی. بررسی شده است.
توضیحات:










خدای من تو شاهدی ...

که در کنار ساحل سیاه شب
نشسته در سکوت و انتظار
در انتظار موجی از سپیده دم
هزار سال پرسکون نشسته ام !

اگر چه تاکنون ندیده ام
که موج نوری از ورای آسمان
به شهر خفته ، رو کند !

ندیده ام که هیچکس
اگر چه نا امید
صبح را
درون سینه ی خود آرزو کند !

خدای من تو شاهدی ...

درین سیاه سالها
هزار سال بی ستاره
بی سرود
در انتظار صبحدم
دو چشم من بر این افق
همیشه خیره بود !

و دیو شب
تمام سالهای پر سکوت من
چه نعره ها که سر نداد !
و بر تمام هستیم ...
همیشه چیره بود !

هزار سال یا که بیشتر
همیشه یک سوال بی جواب
همیشه در سراب
بسان یک حباب
حباب روی آب
تمام بودنم توهمی دوباره بود !
و در افق نشان هیچ قایقی نبود!

خدای من تو شاهدی ...

که در تمام عمر
من
برای لحظه ای
سپیده را ندیده ام ...
فقط از او شنیده ام !

همه سیاه بوده است
هر آنچه بوده منظرم ...
هر آنچه رفته برسرم ...
هر آنچه دیده ام !

خدای من تو شاهدی ...

که دیدن سپیده و دمیدن گل شفق
و رنگ سرخ تیره فلق ...
برای من فسانه بود !
و در افق
نه زورقی ...
نه قایقی ...
نه اهتزاز بیرقی

به روی عرشه ؛ سپید کشتی مسافری
نه هیچ رنگی از امید و زندگی نبود !

ندیده ام
نشان ز قابقی روان
گشوده بادبان
روان بسوی دورها
کرانه های این جهان بی نشان ...

خدای من تو شاهدی ...

به خواب هم ندیده ام
چنین شکوه دلبرانه ای
طنین نغمه ای و یا ترانه ای !

که دست مهربان
خواب نیز در شبی چنین سیه
نوازشی نمی کند !

هزار دیده ز شب رمیده را
هزار دیده سحر ندیده را
هزار چشم عاشق سپیده را !

خدای من
به من بگو
که انتهای شب کجاست ؟
نگو کلید قفل تیرگی بدست همت شماست !

که من هزار بار آمدم ولی
نشانی از سپیده در افق نبود !

از آمدن چنین عبث
خدای مهربان من
مرا چه سود ؟!

...

مرا ببخش !
ای همیشه مهربان من !

که تلخی کلام را
و زهر توی جام را

به شعر برده ام !
به متن عاشقانه ات سپرده ام !

مرا ببخش !
خدای من !

نماد شب برای من
بسان خواب هولناک بی ترحم است !
که روح من در آن گم است !

خدای من
اگر تو رو کنی
به من

تمام رنج ها سراب می شود !
تمام ترس ها حباب می شود !
و
کوه یخ درون سینه آب میشود !

خدای من تو شاهدی ...!











 
درج شده در تاریخ ۹۶/۰۳/۰۹ ساعت 02:10
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
تبلیغات

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
کاربران آنلاین (0)