فراموش کردم
لطفا تایپ کنید...
رتبه کلی: 705


درباره من
اهل کاشانم...روزگارم بدنیست...تکه نانی دارم...خرده هوشی...سرسوزن ذوقی...مادری دارم بهترازآب روان...دوستانی بهترازبرگ درخت وخدایی که دراین نزدیکیست...لای این شب بوها...پای آن کاج بلند...روی آگاهی آب...روی قانون گیاه...من مسلمانم...
\
مهناز دانشور (mahnazzzzz )    

دوداستان طنز

درج شده در تاریخ ۹۱/۰۸/۰۱ ساعت 10:04 بازدید کل: 639 بازدید امروز: 5
 

 

داستان اول:تغییر

یک خانم 45 ساله که یک حملهء قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند فرشته ای رو دید و پرسید آیا وقت من تمام است؟

 

فرشته گفت:

نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

از شانسی که در زندگیت یک بار بهت رو میده مواظبت کن!


در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد:

- کشیدن پوست صورت
- تخلیهء چربیها (لیپو ساکشن)
- عمل سینه ها
-و جمع و جور کردن شکم .

و فقط به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود!

از اونجایی كه او زمان بیشتری برای زندگی داشت از این رو او تصمیم گرفت كه بتواند بیشترین استفاده را از این موقعیت (زندگی) ببرد. بعد از آخرین عملش او از بیمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیلهء یک آمبولانس کشته شد.

وقتی دوباره با فرشته روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

فرشته جواب داد: من شمارو تشخیص ندادم!

 

نتیجه 1: اونقدر روی شانس های دوباره سرمایه گذاری نکن !


نتیجه 2: اونقدر خودتو عوض نکن که فرشته ها هم نشناستت!

داستان دوم:اول رییس

 

 

یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…


یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…
 

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم…
منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپدید میشه ...!

بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!!

 

نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۰۸/۰۱ - ۱۰:۰۵
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
1 2


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات