فراموش کردم
رتبه کلی: 1852


درباره من
من خودمم دیگه
سلوکی
سلوکی
مهدی
مهدی
مهدی
مهدی
مهدی
مهدی
تولد
تولد
...
...
 ..
..
دل ..
گاهی دلت از سن و سالت می گیرد میخواهی کودک باشی کودکی که به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد و آسوده اشک می ریزد بزرگ که باشی باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی!!!!! ...
تاریخ درج: ۹۴/۰۹/۰۱ - ۰۸:۵۶ 2 نظر , 72 بازدید
" پدر "
پدر که باشی سردت می شود ولی کت بر شانه فرزند می اندازی.چهره ات خشن می شود و دلت دریایی، آرام نمی گیری تا تکه نانی بیاوری. پدر که باشی، می خواهی ولی نمی شود، نمی شود که نمی شود. در بلندایی از این شهرت مشت نشدن ها بر زمین می کوبیپدر که باشی عصا می خواهی ولی نمی گویی . هر رو...
تاریخ درج: ۹۴/۰۲/۰۱ - ۱۰:۰۰ 5 نظر , 65 بازدید
زندگی
شخصی تعریف میکرد: یه همکارداشتم سربرج که حقوق میگرفت تا15روزماه سیگار برگ میکشید،بهترین غذای بیرون میخوردونیمی از ماه رو غذا ی ساده از خونه می آورد،موقعی که خواستم انتقالی بگیرم کنارش نشتم گفتم تا کی به این وضع ادامه میدی ؟باتعجب گفت: کدوم وضع!گفتم زندگی نیمی اشرافی نیمی گدایی...!!به چشمام خیره شد و...
تاریخ درج: ۹۴/۰۲/۰۱ - ۰۹:۵۶ 4 نظر , 89 بازدید
دلم برای کودکیم تنگ شده...
دلم برای کودکیم تنگ شده... برای روزهایی که باور ساده ای داشتم همه ی آدم ها را دوست داشتم... مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود.... تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود دلم برای خدا تنگ شده ... خدایی که شبه...
تاریخ درج: ۹۴/۰۱/۰۹ - ۱۱:۰۱ 2 نظر , 73 بازدید
چهارشنبه سوری
سوختن غمهایتان در آتش ۴شنبه سوری آرزوی من است،۴شنبه سوریتان مبارک...
تاریخ درج: ۹۳/۱۲/۲۶ - ۱۰:۴۵ 2 نظر , 74 بازدید
دلم کودکی ام را میخواهد...
دلم برای پاکی دفتر نقاشی وگم شدن خورشید همیشه خندان در آن آسمان همیشه آبی،زمین همیشهسبز،و کوههای همیشه قهوه ای دلم برای خط کشی کنار دفتر مشق با خودکار آبی و قرمز برای پاکن های جوهری و تراشهای فلزی،برای گونیا و نقاله و پرگار و ج...
تاریخ درج: ۹۲/۱۰/۲۶ - ۰۹:۴۵ 11 نظر , 137 بازدید
روزگار کودکی
...
تاریخ درج: ۹۲/۱۰/۰۷ - ۱۱:۲۴ 3 نظر , 124 بازدید
علم بهتره یا ثروت
کودکی که میدانست دستان پینه بسته پدرش و گریه ای مادرش از فقر است چطور !...در مدرسه بنویسد علم بهتر است از ثروت...
تاریخ درج: ۹۲/۰۴/۱۱ - ۱۱:۲۴ 9 نظر , 265 بازدید
-
...
تاریخ درج: ۹۲/۰۲/۰۳ - ۱۷:۲۹ 7 نظر , 246 بازدید
-
گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروزبی هیچ پولی برایش دونه میپاشم من میگریستم به اینکه حتی اونهم محبت مرا از سادگی ام میپندارد...
تاریخ درج: ۹۱/۱۲/۰۹ - ۰۹:۵۳ 3 نظر , 254 بازدید
مادر
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید،اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟خداوند پاسخ داد:در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز اطمینان ...
تاریخ درج: ۹۱/۰۸/۰۳ - ۱۰:۳۱ 13 نظر , 530 بازدید
کودکی
می خواهم برگردم به روزهای خوش کودکی آن زمان ها که پدر تنها «قهرمان» بود. «عشــق» تنـــها در آغوش مادر خلاصه می شد. بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود . بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند . تنــها دردم، زانو های زخمی ام بودند. تن...
تاریخ درج: ۹۱/۰۴/۰۲ - ۰۸:۰۶ 4 نظر , 533 بازدید
پارتی
یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یک موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاکی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! دیگه پاک قاطی می کنه با دویست و چهل...
تاریخ درج: ۹۱/۰۳/۲۳ - ۱۰:۴۹ 7 نظر , 664 بازدید
روزهاگذشت....
اسپیکرا روشن روزی طوفانی لانه کنجشکی را خراب کرد روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.. و سرانجام گنجشک روی...
تاریخ درج: ۹۰/۱۲/۰۷ - ۱۵:۴۳ 14 نظر , 748 بازدید
نمیدونم
زمان حضرت سلیمان دو تا گنجشک یه گوشه ای نشسته بودند. گنجشک نر به گنجشک ماده اظهار محبت می کرد. می گفت تو محبوبه منی. تو همسر منی. دوستت دارم. عاشقتم. چرا به من کم محبتی؟ چرا محلم نمیذاری؟ فکر کردی من کم قدرت دارم تو این عالم عیال؟ من اگه بخوام می تونم با نوک منقارم تخت و تاج سلیمان رو بردارم بندازم ...
تاریخ درج: ۹۱/۰۱/۲۰ - ۰۸:۵۰ 4 نظر , 565 بازدید
مثل کودکی هایم
مثل کودکی هایم دلم هوای بازی کرده. بازی با موهای باز دستانی باز دلی.. باز.. درست مثل کودکی هایم که بلندترین ارتفاع برای سقوطم بازوان پدرم بود و سخت ترین واژه برای تنبیه م دیگر دوستت ندارم های او که در آغوشش پنهان می شدم.. مبادا دوستم نداشته باشد؟ دیگر دوستت ندارم ها...
تاریخ درج: ۹۱/۰۲/۱۱ - ۱۸:۱۰ 2 نظر , 611 بازدید
بچه که بودیم...
اسپیکرا روشن بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود کاش قلبها در چهره بود اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کس...
تاریخ درج: ۹۰/۱۲/۰۲ - ۱۰:۳۸ 15 نظر , 735 بازدید
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات