فراموش کردم
رتبه کلی: 50


درباره من
سلام دوستان
متاهل هستم 45 ساله دارای 3 فرزند اهل میانه ساکن تهران

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام ؟؟؟
گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهاتان زخم‌دار است با ریشه چه می کنید؟ گیرم که بر سر این بام بنشسته در کمینِ پرنده ای پرواز را علامت ممنوع می زنید با جوجه های نشسته ی در آشیانه چه می کنید؟ گیرم که باد هرزه ی شب‌گرد با های و هوی نعره ی مستانه در گذر...
تاریخ درج: ۹۶/۰۳/۰۲ - ۱۴:۴۴ 8 نظر , 22 بازدید
با یک دل غمگین به جهان شادی نیست
با یک دل غمگین به جهان شادی نیستتا یک ده ویران بوود آبادی نیستتا در همه جهان یکی زندان هستدر هیچ کجای عالم آزادی نیست داریوش اقبالی . ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۳/۰۱ - ۱۸:۴۳ 6 نظر , 19 بازدید
گر تو آزاد نباشی، همه دنیا قفس است...!
گر تو آزاد نباشی، همه دنیا قفس است...! تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست، هر کجا هست، زمین تا به ثریا قفس است...! تا که نادان به جهان حکمروایی دارد، همه جا در نظر مردم دانا قفس است...! "فریدون مشیری" ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۲/۳۱ - ۱۱:۳۸ 10 نظر , 18 بازدید
بوی خوش و اشتها آور کباب در کوچه پیچیده بود.
بوی خوش و اشتها آور کباب در کوچه پیچیده بود. مرد فقیری از کنار بساط کبابی می گذشت. تکه نانی از جیب خود درآورد. آن را روی دود کباب گرفت و با لذت خورد، وقتی که خواست از آنجا برود. مرد کبابی یقه ی لباسش را گرفت و گفت: «آی! کجا می روی؟ پول دود کباب را بده.» مرد فقیر با تعجب و ترس ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۲/۱۲ - ۱۰:۴۴ 9 نظر , 18 بازدید
ملا نصرالدین و پسرش از عروسی بازمی گشتند.
شب هنگام بود و دیروقت. ملا نصرالدین و پسرش از عروسی بازمی گشتند. برای رسیدن به خانه، از میان بازار می گذشتند. وقتی به بازار رسیدند در سکوت بازار ناگهان صدایی برخاست. پسر رو به پدر کرد و پرسید: «این صدای چیست؟» ملا نصرالدین که خوب می دانست صدا از ارّه ای است که دزد ها به تخته ی...
تاریخ درج: ۹۶/۰۲/۱۰ - ۱۶:۰۵ 13 نظر , 27 بازدید
ملانصرالدین در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود.
ملانصرالدین در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردمبلند شدند جز یک نفر. ملانصرالدین به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مردگفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم! ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۲/۰۷ - ۱۲:۳۵ 10 نظر , 23 بازدید
شخصی از ملا نصرالدین پرسید:
شخصی از ملا نصرالدین پرسید: «جناب ملا! آیا شما بزرگتر هستید یا برادرتان؟» ملا کمی فکر کرد و گفت: «راستش، سال گذشته که حساب کردیم برادرم یک سال از من بزرگتر بود. ولی حالا که یک سال از آن روز گذشته فکر می کنم هم سن شده باشیم.» ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۲/۰۶ - ۰۹:۴۸ 13 نظر , 95 بازدید
شیر خریدن ملا نصرالدین ...
روزی ملا نصرالدین، کاسه ی کوچکی برداشت و به دکان شیر فروشی رفت و گفت: «یک کیلو شیر گاو در این کاسه بریز!» مرد فروشنده نگاهی به کاسه ی کوچک ملا کرد و گفت: «یک کیلو شیر گاو در این کاسه جا نمی گیرد.» ملا کمی فکر کرد و گفت: «باشد. پس یک کیلو شیر گوسفند در آن بری...
تاریخ درج: ۹۶/۰۲/۰۲ - ۱۳:۵۱ 9 نظر , 81 بازدید
ملا نصرالدین دو بز داشت که چون جان شیرین از آنها مراقبت می کرد.
ملا نصرالدین دو بز داشت که چون جان شیرین از آنها مراقبت می کرد. روزی یکی از بزها طناب گردنش را شُل دید. فرصت را غنیمت شمرد و پا به فرار گذاشت. ملا هرچه گشت بز را پیدا نکرد. به خانه برگشت و بز دوم را که به تیرک طویله بسته شده بود و در خلوت خود علف می خورد به باد کتک گرفت، همسایه ها به صدا...
تاریخ درج: ۹۶/۰۱/۳۱ - ۱۲:۵۵ 10 نظر , 69 بازدید
زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند .
زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند . یک روز زمان خر بگیری ملا نصر الدین با عجله و شتابان وارد خونه ای شد.صاحبخونه گفت :چی شده؟ ملانصرالدین گفت : بیرون دارن خر میگیرن صاحبخونه گفت: خر میگیرن چه ربطی به...
تاریخ درج: ۹۶/۰۱/۳۱ - ۰۹:۲۹ 12 نظر , 45 بازدید
ملا نصرالدین در کنار پنجره خانه اش نشسته و به کوچه و عابرینی که از میان آن میگذشتند نگاه میکرد.
ملا در کنار پنجره خانه اش نشسته و به کوچه و عابرینی که از میان آن میگذشتند نگاه میکرد. ناگهان مردی را دید که به طرف خانه وی میآید. ملا آن مرد را به خوبی میشناخت. و میدانست برای وصول پولی که از ملا میخواهد آمده. ملا فورا زنش را خواسته و در گوش او چیز هایی گفت و آن وقت منتظر مرد طلبکار باقی ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۱/۲۳ - ۰۹:۲۴ 10 نظر , 19 بازدید
ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت
ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای ...! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!! ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۷/۲۷ - ۱۰:۳۱ 18 نظر , 71 بازدید
روزی ملا ملانصرالدین به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود
روزی ملانصرالدین به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست. ملا ملانصرالدین سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟ ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۶/۱۴ - ۱۲:۵۹ 20 نظر , 118 بازدید
یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند.
یک روز ملانصرالدین خرش را در جنگل گم می کند. موقع گشتن به دنبال آن یکگورخر پیدا می کند. به آن می گوید: ای کلک لباس ورزشی پوشیدی تا نشناسمت! ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۶/۱۳ - ۱۲:۳۱ 11 نظر , 76 بازدید
روزی ملا ملانصرالدین از بازار یک گوسفند خرید
روزی ملانصرالدین از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد. ملانصرالدین به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده استدزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را...
تاریخ درج: ۹۵/۰۵/۱۸ - ۰۹:۲۶ 16 نظر , 382 بازدید
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ ملا گفت نردبان می فروشم!باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم. ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۵/۱۴ - ۰۹:۵۲ 13 نظر , 237 بازدید
روزی ملا به حمام رفته بود
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت : ملا قیمت من چقدر است؟ملا گفت : بیست تومان.حاکم ناراحت شد و گفت : مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری! ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۵/۱۲ - ۱۰:۱۴ 18 نظر , 186 بازدید
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!ملا گفت: لیوانی آب بده!دخترک پاسخ داد: نداریم!ملا پرسید: مادرت کجاست:دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه این...
تاریخ درج: ۹۵/۰۵/۱۱ - ۱۶:۰۱ 11 نظر , 179 بازدید
روزی ملا نصرالدین به مجلس میهمانی رفته بود
روزی ملا نصرالدین به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد! ملا نصرالدین به خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت این بار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند! ملا نصرالدی...
تاریخ درج: ۹۵/۰۵/۰۷ - ۰۹:۱۷ 19 نظر , 203 بازدید
ملانصرالدین در بالای منبر گفت :
ملا نصرالدین در بالای منبر گفت : هرکس از زن خود ناراضی است بلند شود. همه ی مردمبلند شدند جز یک نفر. ملا نصرالدین به آن مرد گفت : تو از زن خود راضی هستی؟ آن مردگفت : نه ... ولی زنم دست و پامو شکسته نمی تونم بلند شم! ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۵/۰۶ - ۱۷:۵۰ 21 نظر , 287 بازدید
روزی ملا از گورستان عبور می کرد
روزی ملانصرالدین از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!شخص پاسخ داد : این قبر علمدار امیر لشکر است! ملانصرالدین با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟! ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۵/۰۶ - ۱۱:۱۶ 20 نظر , 193 بازدید
روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود
روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بودکه ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن مردی از انجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت: اینکه دیگر شکر کردن ندارد.ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدان...
تاریخ درج: ۹۵/۰۵/۰۳ - ۱۴:۴۹ 16 نظر , 220 بازدید
یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد
یک روز شخصی که می خواست سر بسر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟ ملا نصرالدین گفت : درست همین جا که ایستاده ای؟ اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد. ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۵/۰۲ - ۱۷:۲۸ 14 نظر , 218 بازدید
یک روز ملانصرالدین به گرمابه رفته بود
یک روز ملانصرالدین به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی باخودآورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست تخم بگذارد باید مخارج حمام دیگران را بپرد...
تاریخ درج: ۹۵/۰۴/۲۸ - ۱۵:۰۵ 8 نظر , 77 بازدید
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟
روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادمدوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدمکه بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۴/۲۴ - ۱۰:۴۸ 22 نظر , 280 بازدید
در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.
در نزدیکی ده ملا نصرالدین مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد.دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی،ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی !ملا قبول کرد.شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما...
تاریخ درج: ۹۵/۰۴/۲۳ - ۱۲:۰۸ 14 نظر , 234 بازدید
ملا نصرالدین در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود،
ملانصرالدین در اتاقش نشسته بود که مگسی مزاحم استراحتش می شود، مگس را می گیرد و یک بالش را می کند. مگس کمی می پرد دوباره مگس را می گیرد و بال دیگرش را هم می کند. او می گوید: بپر ولی مگس نمی پرد. به خود می گوید: به تجربه ثابت شده است اگر دو بال مگس را بکنید گوش او کر می شود! &nb...
تاریخ درج: ۹۵/۰۴/۲۱ - ۱۶:۱۹ 14 نظر , 199 بازدید
طلب بخشش ملانصرالدین از الاغ :))
جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند و دشنه و خنجر از چپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند. در گوشه ی میدان الاغی بایستاده و خاموش در هیاهوی آنان می نگریست. ملانصرالدین به آرامی سر در گوش الاغ برد و گفت: ای الاغ عزیز اینان را ببخشایید که نام خود بر شما نهاده اند!!! &nb...
تاریخ درج: ۹۵/۰۴/۲۰ - ۱۲:۰۲ 7 نظر , 108 بازدید
شخصی از ملانصرالدین پرسید:
شخصی از ملانصرالدین پرسید: می دانی جنگ چگونه اتفاق می افتد؟ ملانصرالدین بلافاصله کشیده ای محکم در گوش آن مرد می زند و می گوید: اینطوری! ...
تاریخ درج: ۹۵/۰۴/۱۹ - ۱۶:۲۶ 7 نظر , 102 بازدید
ملا نصرالدین خود را از دست طلبکاران به مردن می زند،
ملا نصرالدین خود را از دست طلبکاران به مردن می زند، او را شستشو داده کفن می کنند و در تابوت نهاده به طرف گورستان می برند تا دفن کنند اما تشییع کنندگان راه قبرستان را گم می کنند و هر چه می گردند موفق نمی شوند به یافتن راه قبرستان ... ملا که طاقت خنگی آن ها را نداشت از میان تابوت بل...
تاریخ درج: ۹۵/۰۴/۱۹ - ۱۳:۰۳ 19 نظر , 240 بازدید
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات