فراموش کردم
رتبه کلی: 46


درباره من
سلام دوستان
متاهل هستم 45 ساله دارای 3 فرزند اهل میانه ساکن تهران

زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند .
زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند .یک روز زمان خر بگیری ملا نصر الدین با عجله و شتابان وارد خونه ای شد.صاحبخونه گفت :چی شده؟ ملا گفت : بیرون دارن خر میگیرن صاحبخونه گفت: خر میگیرن چه ربطی به تو داره؟ ملا گ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۷/۰۲ - ۱۲:۱۵ 4 نظر , 8 بازدید
روستای تجرق - شهرستان میانه
تجرق یکی از روستاهای استان آذربایجان شرقی است که در دهستان گرمه شمالی بخش کندوان شهرستان میانه واقع شده‌است. این روستا از نقاط گردشگری استان آذربایجان شرقی میباشد تجرق واژه ای قدیمی است که شکل اولیه آن تیغراق با تیقراق که بعلت نوشته شدن با الفبای فارسی و عرب...
تاریخ درج: ۹۶/۰۶/۲۲ - ۱۵:۳۳ 10 نظر , 15 بازدید
مسجد سنگی ترک (داش مسجید)
مسجد سنگی ترک یکی از مساجد تاریخی استان آذربایجان شرقی است که در شهر ترک از توابع شهرستان میانه قرار گرفته‌است. این مسجد در ۲۹ کیلومتری شهر میانه واقع شده و تمام قسمت‌های آن از سنگ تشکیل یافته‌است.[۱] تاریخ بنای مسجد سنگی ترک مشخص نبوده و ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۶/۲۲ - ۱۵:۳۱ 13 نظر , 59 بازدید
یک دقیقه سکوت ...
یک دقیقه سکوت ... به خاطر تمام آرزوهایی که در حد یک فکر کودکانه باقی ماندند! به خاطر امید هایی که به نا امیدی مبدل شدند به خاطر شب هایی که با اندوه سپری کردیم! به خاطر قلبی که زیر پای کسانی که دوستشان داشتیم له شد! به خاطر چشمانیکه همیشه بارانی ماندند! یک دقیقه سکوت! به احترام کسانی ک...
تاریخ درج: ۹۶/۰۶/۱۵ - ۱۰:۱۴ 19 نظر , 26 بازدید
ناصرحجازی هرگز نمی میرد تا انسانیت زنده است ....
کاش آن شب را نمی آمد سحر کاش گم در راه پیک بد خبر ای عجب کان شب سحر اما به ما تیره روزی آمد و شام دگر دیده پر خون از غم هجران و او با لب خندان چه آسان بر سفر ای دریغ از مهربانی های او دست پر مهر آن کلام پرشکر غصه ها پنهان به دل بودش ولی شاد و خرم چهره اش بر رهگذر در ارزان ز...
تاریخ درج: ۹۶/۰۶/۱۵ - ۱۰:۰۳ 12 نظر , 16 بازدید
روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یکی از ثروتمندان می‌رفت
روزی ملانصرالدین به دنبال جنازه‌ی یکی از ثروتمندان می‌رفت و با صدای بلند گریه می‌کرد. یکی به او دالداری داد و گفت: "این مرحوم چه نسبتی با شما داشت؟"ملا جواب داد: "هیچ! علت گریه‌ی من هم همین است. ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۶/۰۷ - ۱۷:۱۰ 10 نظر , 22 بازدید
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست دخترکی در خانه بود و گفت : نداریم!ملا گفت: لیوانی آب بده!دخترک پاسخ داد: نداریم!ملا پرسید: مادرت کجاست:دخترک پاسخ داد : عزاداری رفته است!ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه این...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۲۸ - ۱۳:۲۹ 14 نظر , 157 بازدید
روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود.
روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست. ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟ ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۲۶ - ۱۰:۴۴ 18 نظر , 158 بازدید
روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود
روزی ملا ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به تعارف نکرد!ملا ه خانه رفت و لباسهای نواش را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند! ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لبا...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۲۵ - ۱۰:۵۷ 10 نظر , 89 بازدید
روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند
روی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می ا...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۲۴ - ۱۳:۰۷ 7 نظر , 23 بازدید
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟ ملا گفت نردبان می فروشم!باغبان گفت : در باغ من نردبان می فروشی؟ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم. ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۲۳ - ۱۱:۲۱ 9 نظر , 58 بازدید
روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید
روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده استدزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۲۲ - ۱۲:۳۳ 7 نظر , 64 بازدید
ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد.
ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد. - خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟ ملا نصر‌الدین پاسخ داد: فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا ب...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۲۱ - ۱۱:۰۴ 15 نظر , 113 بازدید
جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند
جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند و دشنه و خنجر ازچپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند. در گوشه ی میدان الاغی بایستاده وخاموش در هیاهوی آنان می نگریست ملانصرالدین به آرامی سر در گوش الاغ بردو گفت: اینان را ببخشایید که نام خود بر شما نهاده اند! ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۱۹ - ۱۲:۴۱ 9 نظر , 65 بازدید
روزی ملانصرالدین ادعای کرامت کرد.
روزی ملانصرالدین ادعای کرامت کرد. گفتند "دلیلت چیست؟" گفت: "می‌توانم بگویم الساعه در ضمیر شما چه می‌گذرد؟" گفتند: "اگر راست می‌گویی بگو."گفت: "همه‌ی شما در این فکر هستید که آیا من می‌توانم ادعایم را ثابت کنم یا نه!" ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۱۸ - ۱۰:۵۳ 11 نظر , 70 بازدید
ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست
ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا نصرالدین از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید !پس آواز در داد: آهای! آهای ...! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!! ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۱۷ - ۱۰:۵۱ 5 نظر , 46 بازدید
ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد.
ملا نصر‌الدین با دوستی صحبت می‌کرد. - خوب ملا، هیچ وقت به فکر ازدواج افتاده‌ای؟ ملا نصر‌الدین پاسخ داد: فکر کرده‌ام. جوان که بودم، تصمیم گرفتم زن کاملی پیدا کنم. از صحرا گذشتم و به دمشق رفتم و با زن پر حرارت و زیبایی آشنا شدم اما او از دنیا بی‌خ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۱۶ - ۱۶:۱۴ 12 نظر , 23 بازدید
ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد
ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد. مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم .مردگفت: انشاءالله بگوی. گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش دربازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند. چون باز می گشت، همان مرد به...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۱۴ - ۰۹:۲۶ 17 نظر , 95 بازدید
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی. یکی گفت: "جناب ملا! شما که دعوت نداشتی چرا آمدی؟" ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تکلیف خودش را نمی‌داند. من وظیفه‌ی خودم را می‌دانم و هیچ‌وقت از آن غافل نمی‌شوم." ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۱۰ - ۱۲:۱۳ 12 نظر , 93 بازدید
ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟
ملانصرالدین به یکی از دوستانش گفت: خبر داری فلانی مرده؟ دوستش گفت: "نه! علت مرگش چه بود؟" ملا گفت: "علت زنده بودن آن بیچاره معلوم نبود چه رسد به علت مرگش!" ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۰۸ - ۱۴:۰۴ 8 نظر , 85 بازدید
روزی یکی از همسایه‌ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد.
روزی یکی از همسایه‌ها خواست خر ملانصرالدین را امانت بگیرد. به همین خاطر به در خانه ملا رفت. ملانصرالدین گفت: "خیلی معذرت می‌خواهم خر ما در خانه نیست". از بخت بد همان موقع خر بنا کرد به عرعر کردن. همسایه گفت: "شما که فرمودید خرتان خانه نیست؛ اما صدای عرعرش دارد گوش...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۰۷ - ۱۳:۰۱ 14 نظر , 110 بازدید
روزی ملانصرالدین از بازار رد می‌شد
روزی ملانصرالدین از بازار رد می‌شد که دید عده ای برای خرید پرنده‌ی کوچکی سر و دست می‌شکنند و روی آن ده سکه‌ی طلا قیمت گذاشته‌اند. ملا با خودش گفت مثل اینکه قیمت مرغ این روزها خیلی بالا رفته. سپس با عجله بوقلمون بزرگی گرفت و به بازار برد، دلالی بوقلمونِ ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۰۵ - ۱۳:۳۱ 7 نظر , 67 بازدید
جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردند
جمعی در میدان بزرگ ده بر سر ماجرائی حقیر دعوا می کردندو دشنه و خنجر ازچپ و راست بر همدیگر حوالت می نمودند. در گوشه ی میدان الاغی بایستاده وخاموش در هیاهوی آنان می نگریست. ملانصرالدین به آرامی سر در گوش الاغ بردو گفت:اینان را ببخشایید که نام خود بر شما نهاده اند! ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۰۴ - ۱۱:۰۱ 9 نظر , 24 بازدید
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد،
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی رابر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت. ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد.ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ و...
تاریخ درج: ۹۶/۰۵/۰۱ - ۱۰:۰۳ 14 نظر , 151 بازدید
روزی شخصی از ملانصرالدین پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
روزی شخصی از ملانصرالدین پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟ ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است, خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!ولی ماه شبهای تاریک را ورشن می کند, به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۴/۲۱ - ۱۱:۲۹ 19 نظر , 105 بازدید
روزی ملانصرالدین با دوستش خورش بادمجان می خورد
روزی ملانصرالدین با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟دوست ملا گفت : غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع ان سخن گفت. بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۴/۲۰ - ۱۲:۳۵ 15 نظر , 112 بازدید
روزی جنازه ای را می بردند ...
روزی جنازه ای را می بردند پسر ملانصرالدین از پدرش پرسید : پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!ملا گفت او را به جایی می برند که نه اب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگریپسر ملا گفت : فهمیدم او را به خانه ما می برند! ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۴/۱۴ - ۱۲:۱۱ 15 نظر , 84 بازدید
روزی از ملانصرالدین پرسیدند :
روزی از ملانصرالدین پرسیدند : شما چند سالگی داماد شدید؟ ملا نصرالدین گفت : به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم! ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۴/۱۷ - ۱۳:۴۹ 7 نظر , 63 بازدید
روزی ملانصرالدین خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد
روزی ملانصرالدین خرش را گم کرده بود ملا راه می رفت و شکر می کرد. دوستش پرسید حالا خرت را گم کرده ای دیگر چرا خدا را شکر می کنی؟ ملا نصرالدین گفت : به خاطر اینکه خودم بر روی آن ننشسته بودم و الا خودم هم با آن گم شده بودم!؟ ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۴/۱۳ - ۱۲:۰۷ 12 نظر , 25 بازدید
روی ملانصرالدین خواست بچه اش را ساکت کند
روی ملا نصرالدین خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد, که ناگهان بچه روی او ادرار کرد! ملا نصرالدین هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد. زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟ ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر ...
تاریخ درج: ۹۶/۰۳/۱۳ - ۱۶:۵۹ 20 نظر , 67 بازدید
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات