فراموش کردم
رتبه کلی: 11


درباره من
رکوردها و فیلم را در کلیپها قابل مشاهده هست
حسین قره داغی از جمله افرادی است.که در این چند سال در نام آوری شهر میانه از جان مایه گذاشته است.او توانسته است در کنار درس و مدرسه در 14 ماه با 14 رکورد به نیت 14 معصوم در یاد و نام شهدا یک رکورد جدید را در شهر میانه بعنوان اولین ایرانی در چند رشته شنا،دوچرخه سواری و دو استقامت و کوهنوردی... از خود بجای بگذارد.او همچنان در تعطیلات تابستانها در سودای نام آوری شهر خود با دوچرخه تلاش می کند با شعار تلاش و باور یک ایرانی برای صلح جهانی تعدادپایتختها را در نخ کشی نمادین بیشتر کند.او تا حالا 4 پایتخت را نخ کشی کرده است.تا در آینده بر تعداد این کشورها بیفزاید.
او قبل از اینکه یک ورزشکار نامی شود.یک نویسنده و شاعر و عکاس و مستند ساز بوده است.در این زمینه تلاشهای زیادی را انجام داده است.که بیشتر آنها در محدوده آموزش و پرورش بوده است.تا به یک نظریه پرداز معروف شود.هر چند نامهربانی مجموعه سرعت اورا در این موفقیت کم کرده است.اما همچنان به ایده های نو می اندیشد.
این گروه تلاش دارد.اورا آنچانکه هست.معرفی نماید.تا وجود این نخبه با اراده و با همت ...، بیشتر برای همشهریان شناخته شود.او تا این روز در 30 خبر تلویزیونی و نشریه و بولتن و سایت باعث افتخار میانه شده است.
از جمله زیباترین خبرها در مطلب سوم برای دانلود موجود می باشد.تا با نگاه بر این خبرها اورا بیشتر درک خواهید کرد.و بر تلاش و باور و اراده یک ایرانی و میانه ای مهر تایید بزنید.
************************
(این مطالب از سایت شخصی آقای حسین قره داغی کپی شده استwww.ghara-baloch.blogfa.com)
این عکس بر گرفته از خبر تلویزیونهای ترکیه توسط خبرنگار آنادلی آژانسی هست.که در 16 روزنامه ترکیه هم چاپ شده بود.اولین سفرخارج ازایران و سومین کشوری بود.که پایتخت آن را نخ پیچی می کردم.بیشتر سفرهایم بعداز تعطیلات مدرسه در فصل تابستان صورت می گیرد

برای دیدن عکس های کامل و مصور 14 رکورد به آرشیو آبانماه 90 و رکابزنی خارج از ایران به آرشیو مهرماه 91 در پایین همین قسمت مراجعه فرمایید.
نویسنده: حسین قره داغی
این وبلاک تلاش می کند تا در قبال زحمات ومهربانی های مردم خوب سیستان وبلوچستان بدینوسیله در سایه تلاش وهمت تشکر وقدر دانی نماید.به عشق انسانهای صاف وصادق در یادها یادی دیگر زنده کند.
اجتماعی :شامل
داستانها
شعرها
خاطرات
مقالاتم در محدوده آموزش و پرورش
فعالیتهای ورزشی ام
سوابق
نام: حسین
نام خانوادگی: قره داغی
تحصیلات: لیسانس
متولد::1351/3/1
تولد :آچاچی

درباره من:در روستای زیبای آچاچی بدنیا آمدم.با بازی تقدیر بیشتر عمرم را در شهرهای چابهار و کنارک سپری کرده ام.در سال 86 در شهر زیبای میانه سکنی گزیده ام.در سال 76 ازدواج کرده ام .دو فرزند دارم.یکی دختر و دیگری پسر،مردم سیستان و بلوچستان را خیلی دوست دارم.هنوز هم در رویاهایم به چوپانی فکر می کنم.
خصوصیات اخلاقی:خونگرم و مهربان دارای احساسات قوی،عاشق گذشته،خوش برخورد و شوخ طبع،فعال و پر جنب و جوش ،خلاق و مبتکر
شغل: فرهنگی
محل کار فعلی اداره آموزش وپرورش
زمان بیشتر فعالیت:شعر و داستان نویسی ومقاله وتهیه فیلم مستند

ایده ها:نظریه پرداز مدیریت نو در سطوح مختلف در آموزش وپرورش واولین نظریه پرداز مجتمع های آموزشی مدارس روستاو لزوم نگرش نو به کلاسهای چند پایه و روش دیجیتالی کتب درسی به روش ابتکاری و....

ورزشهای موردعلاقه:کشتی،شنا،دوچرخه سواری و دو استقامتی،کوهنوردی
شماره تماش:09144171022
09148940828
مسافت رکابزده در ایران :
12000 کیلومتر
مسافت رکابزده در خارج از ایران:
5000 کیلومتر
اولین ایرانی دوچرخه سوار دور نوار مرزی ایران در تابستان 90
صعود به تفتان در همین حرک
------------------------------------------------
با خون دل اولین ایرانی رکورد دار در چهارده ماه با چهارده حرکت با یاد ونام شهدا به نیت چهارده معصوم
نخ کشی چهارپایتخت جهان با دوچرخه تابستان 91

زندگی نامه من
در اول خرداد 1351در روستای زیبای آچاچی ده کیلومتری میانه بدنیا آمدم.که دو رود خانه روستای مارا احاطه کرده بود.که قزل اوزن یکی از آنهاست.اسم روستا هم ترکی است .بدلیل قرار گرفتن در وسط این دو رود خانه هاچاچای نام گرفته است.کوههای استوارش چون قافلانکوه نگینی است که تاثیرش را بر مردمان صبورش هدیه داده است.
پدرم در تاشکند بدنیا آمده بود واصل ونصب روسی داشت.در سال 1914 میلادی بعد از انقلاب کمونیستی بنابه دلایلی به ایران مهاجرت کردند.ودر شهر مقدس مشهد به دین اسلام مشرف گشتند.زبان ترکی وفارسی رابعد از اقامت در ایران یاد گرفتند.آشنایی پدرپدرم وپدر مادرم باعث شد.آنهادر این روستا پس از طی مسافت طولانی در آن زمان سکنی بگزینند.وبعد از مدتی با مادرم ازدواج کردند.
مادرم از خانواده مذهبی بود.که اصل وریشه خانوادگی بزرگی داشتند.مادرم از دوران کودکی میل وعلاقه زیادی به فراگیری تعالیم اسلامی داشتند.که قرآن رابعد ازمدتی حفظ کرده بودند.واکثر کتب و داستانهای آن زمان را ازحفظ نقل می کردند.بچه بودیم هرشب برای ما نقل می کردند.هنوز بعضی از آنها را به یاد دارم.

پدرم سنگ تراش بود.تونل میانه به زنجان از یادگارهای اوست.با عمویم در این کار تبحر زیادی داشتند.وبیشتر در همه جای ایران کار کرده بودند.که در دوران سربازی در پادگان پسوه در نقده با مشکلات سربازی گاهی ساختمانهایی که با سنگ به شکل ماهرانه ای ساخته شده بودند.بوی دست پدرم را حس می کردم.
پدرم در زمان طفولیت در غربت کار می کرد.آن زمان امکانات سفر نبود.با هزار مکافات در شش ماهگی سفری سخت وطولانی به ایلام داشتیم.گاهی مادرم برایم تعریف می کرد.در چنین خانواده ای با مشکلات آن زمان بزرگ شدم.5 برادر ودو خواهربودیم.من کوچک وخواهرم کوچکترین فرزند خانواده بود.پدرم برنامه سخت گیرانه ای داشت.برای تربیت ماقید وبندهای خاص خود را داشت.از بچه گی می باید کت وشلوار می پوشیدیم ودر حفظ ونگهداری آنها تلاش می کردیم.رسوم آن زمان را می باید بجا می آوردیم.وای اگر ازما خطایی سرمیزد.مثلا در مهمانی باید در یک جا می نشستیم.وتکان نمی خوردیم.اگر میوه یا شیرینی بود.بدون اجازه اوومادرم حق برداشتن نداشتیم.خواهرم ازمن 2سال کوچکتربود.عزیز پدرم بود.اورا خیلی دوست می داشت.زندگی ما به آرامی وبا نهایت احترام وحرمت در بین فامیلها در جریان بود.تا اینکه تن خسته ورنجور پدرم برای همیشه به وصل خدا رسید.آن زمان کلاس سوم ابتدایی بودم.از مرگ پدرم زیاد ناراحت نبودیم.تازه در عالم کودکانه شادوخندان بودیم.چراکه از قید وبندها آزاد شده بودیم.در حالیکه گذشت زمان به نبود بهترین پدر دنیا باورمان داد.در خیلی جاها با فتوت ومردانگی او با اعتراف دوستان وآشنایان ایمان آوردیم.فهمیدیم که چه عزیزی را از دست داده ایم.
مادرم بعد از سه سال از پدرم فوت کرد.رفتن مادرم ضربه سختی به خانواده بود.که هنوز هم نبود اورا بیشتر حس می کنیم.یادم می آید از داغ نبود مادرم حوصله هیچ کاری را نداشتیم.بیرون خانه جلو در حیاط خانه مان ماسه ای تلنبار بود.از غصه وناراحتی گاهی روی آن خوابم می برد.چشم باز می کردم.می دیدم در آغوش مهریه خاله همسایه مان آرام گرفته ام.مادرم سنگ صبور بود.به همه خوبی می کرد.می دیدم مهریه خاله گریه می کرد.می گفت خدا بیامرز مادرتان حق بزرگی برگردن من دارد.من نمی توانم جای مادرتان را پرکنم.ولی برای شما از هیچ خدمتی دریغ نخواهم کرد.دوستها وفامیلهای مادرم به ما خیلی محبت می کردند.از طرف پدری دوعمه مهربان ویک عمو داشتیم.که عمه هایم خیلی مهربان وخیلی دوست داشتنی بودند وبه ما خیلی محبت کرده بودند.اما عمویم اصلا مهر ومحبتی به ما نداشت. البته بعدا فهمیدیم که باپدرم اختلاف داشت.شاید آن اختلاف باعث فاصله ها شده بود.
برادر بزرگم به خانواده ما خیلی کمک می کرد.درخانواده ما همه تا الان به همدیگر مهربان هستیم.واین مهربانی وگذشت را به فرزندانمان می آموزیم.بعد از فوت پدرم ومادرم برادر بزرگم از گنبد کاوس با خانواده به روستای آچاچی نقل مکان کرد.اووهمسرش برای ما زحمت زیادی کشیدند.تا اینکه برادر دیگرم با بیش شرط من و خواهرم به خواستگاری رفت.وازدواج کرد.قرار شد ما هم به همراه آنها به چابهار برویم.این برادرم خیلی زرنگ ورشته اش ریاضی فیزیک بود. قبل ازاینکه وارد نظام شود.روزی نبودبرای کمک خانواده کار نکند.آن زمان بار علوفه در گونی های بزرگی جابجا می شد.هیچ کس در روستا ی ما قدرت حمل آن را نداشت.بخاطر همین این کارها مخصوص پهلوان ما بود.چون خودش شرایط رسیدن به درجات عالی تحصیلی را نداشت.آرزو می کرد ما را به آن مقام برساند.با آنها به چابهار رفتیم.در بهترین خانه آن زمان سکنی گزیدیم.برای هر کدام ما یک اتاق خواب با امکانات عالی دادند.او مهندسی مکانیک ماشینهای دیزل را گرفته بود.و فرمانده گارد ساحلی بود از بندر چابهار تا جاسک واز آنطرف به خلیج گواتر ادامه داشت.و نبود که در این راه برای حفاظت از مرز های ایران ازجانش مایه نگذارد.واقعا چنین انسانی جسور و زحمت کش در آن زمان برای دفاع از حد وحریم میهن اسلامی مایه مباهات نظام بود.
یادم می آید برای خرید به بازار می رفتیم.زندادش مهربان ودوست داشتنی مان که جای مادرمان برای ما زحمت می کشیدند.همیشه می گفت اول باید برای این عزیزان خرید کنیم اگر پولی ماند برای خودمان خرید می کنیم.
ما مثل جوجه ماشینی بودیم.هیچ دلخوشی ومحبت دیگران جای خالی مادر را پر نمی کند. ماهم زیاد پا بند دنیا نبودیم. روزگار زخم عمیقی در تنمان به یادگار گذاشته بود.که هیچ مرحمی نداشت و نخواهد داشت. وتا ابد این درد با ما خواهد بود.شاید روزگار با لطف خداوندی راه دیگری در حق حیات جلو روی ما گذاشته بود.
آن زمان چابهار شهر خیلی کوچکی بود.حتی یک خیابان درست وحسابی نداشت.مادر منازل سازمانی هیئت سه نفره اسکان داشتیم.ودر یک مدرسه تقریبا خوب درس می خواندیم.در دوره دبیرستان یک دبیر ادبیات و یک دبیر شیمی داشتیم.دبیرادبیات احساس مرادر انشا نوشتن ودبیر فیزیک هم توانی مرا در شیمی خیلی خوب حس کرده بودند.در کشاکش تجربی وادبیات مانده بودم.برادرم دوست داشت.تجربی بخوانم.حتی عهد بسته بودهر طور شده کمکم خواهد کرد که دکتر شوم.در حالیکه نمی دانست تقدیر می بایست با من همراه می شد.یکدفعه گرایش عجیبی به ادبیات پیدا کردم.دور از چشم او بعد از سه ماه تغییر رشته دادم.برادرم خیلی ناراحت شد.گویی ضربه سختی بر او بود.چرا که آرزوهای بزرگی داشت.که این آرزو را بالاخره در فرزندان خود دست یافتنی کرد.آنقدر به ادبیات علاقه داشتم.بلافاصله در حین تدریس دبیرمان من تا آخر درس را از حفظ یاد می گرفتم.
بالاخره دیپلم را در سال 69 گرفتم.در تمام تابستانهای گرم چابهار کار میکردم.کارگری راننده غلتک کمک راننده بلدوزر کمک نقشه بردارو....برادرم مخالف کار کردن من بود.اما من دوست داشتم بدین طریق محبت های اورا جبران کنم.تازه برای آینده هم بخته تر می شدم.در سال 70 عازم خدمت سربازی شدم.دوران سربازی هفت ماه ونیم باآموزش شروع شد.همه اش قدم آهسته بشین بر پا، بدو دور میل برچم،سینه خیز و.... دوران سختی بود.مقدماتی در هوای سرد چهلدختر شاهرود وتخصصی و کد صدویازده در شهر شاهرود سمنان تمام کردیم. درحین آموزشی برای امتحان کنکور خیلی مطالعه داشتم.در مرحله اول رتبه خوبی را کسب کردم.برای مرحله دوم مرخصی ندادند.تازه با اعتراضی که کردم .به جای امتحان بازداشتگاه بودم. برای اذیت سفارشی با آب سرد مهمان نوازی کردند.در تقسیم تیپ چهل سراب راانتخاب کردیم. اما در امریه محل خدمت را تیپ 25 تکاوری زده بودند. هر چه اعتراض کردیم کسی گوش نکرد.به پسوه رسیدیم.شدیم تکاور که اصلا دوره اش را ندیده بودم.از صبح تا شب درگیر کارهای روزمره بودیم.با اعتراض جند نفر وپیگیری بعد ازشش ماه تازه متوجه شده بودند که چی شده است مارا مجددابه تیپ چهل سراب دادند.تا به میانه نزدیک تر شویم.فرم پر کردیم تا به ما حقوق سربازی رابدهند.اما بعد از آموزشی یک ریال هم ندادند. تا آخر خدمت هم یک ریال ندادند.در این بین بیشتر انرزی من صرف حمایت از بعضی سربازان ضعیف بود. که حاصل آن تنبیه وبازداشت، محرومیتهابود.کدمربیگری که شبیه معلمی بود.مرا بر آن داشت تا به معلمی علاقه پیدا کنم.در انتخاب رشته هم دقت نکردم.بالاخره از تربیت معلم شهید مطهری زاهدان در حین خدمت قبول شدم.درست برای انجام کارهای ثبت نام یک هفته داخل اتوبوس بودم.سراب ،میانه، زاهدان وچابهارو...آنقدر خسته شده بودم که دیگر وسط اتوبوس دراز کشیده وخوابم می برد.
در حین خدمت کمتر به مرخصی می آمدم.چون دوست نداشتم به خانواده زحمت بدهم.قانع بودم.یادم می آیدبا یک همخدمتی بروجردی ام در چهلدختر که او هم از خانواده فقیری بود.خیلی گرسنه می شدیم.همه از بوفه وسایل می خریدند.مادر حسرت می ماندیم. یک روز قرار گذاشتیم به آشپزخانه بزنیم.شکممان را سیر کنیم.هر چه گشتیم چیزی پیدا نکردیم حتی یک سیب زمینی ویا پیازبه محل ریختن زبله ها رفتیم.هر چه بود گرگها وسگها خورده بودند.چیزی نمانده بود.فقط ته دیگ سنگ شده خیلی یافتیم.اما خیلی سفت وسیاه بودند.به آب می زدیم تا نرم شوند.آنگاه شکمی از عزادرآوردیم.مابقی را دور از چشم بقیه هم خدمتی ها در یک جایی دور کنار رودخانه قایم کردیم.هر روز بعد از ظهرها سری به آنها می زدیم.وقتی می خوردیم.تمام بدنمان به لرزه می افتاد.گویی با کمپرسور جاده کنی کار می کردیم.یا بعضی مواقع ظرفهای دوستانمان را می شستیم.آنها هم در قبال اینکار ما را مهمان می کردند.البته وضع برادرهایم خوب بود.اجازه نمی دادم بدانند که من به پول احتیاج دارم. این طور گذران عمر دل وجرعت می خواهد. تازه خدا لطف داشت.
سال 71 برادرم از چابهار به کرج نقل مکان کرده بودند.از مهرماه 72 در تربیت معلم شهید مطهری زاهدان شروع به تحصیل نمودم.اولین نشریه را با کمک مربی پرورشی آقای فدایی تهیه وتنظیم کردم.که بیشتر مطالب آن مربوط به مفاخر آذربایجان بود.در آن زمان بخصوص مراکز تربیت معلم تبریز ومیانه وشهرهای دیگر ازما توسط نامه تقدیر وتشکر کردند.در این بین محبت های آقای زیبنده سرپرست مرکز وآقای فریدونفر از یادم نمی رود.بخصوص آقای زیبنده که خیلی از من حمایت می کرد.و بیشتر شخصیت وتلاش من برگرفته ازمحبت های او بود.در این دوسال تنهای تنها بودم بودم.به دیدن فامیلها نمی رفتم.البته برادرانم به دیدن من می آمدند.در تعطیلات میان ترم و بعداز امتحانات همه به مرخصی می رفتند.اما من تنها در تربیت معلم می ماندم.رئیس مرکزآقای کربلایی که یزدی بودند. خیلی لطف داشتند.جیره خشک مرا دستور می دادند.تحویل شود.کمک سرپست بودم.امکانات خیلی خوبی به من داده بودند.در تنهایی های آنروزها دعای کمیل را حفظ کردم.تا برای همیشه در تنهایی هایم مرحم دل تنهاثیم باشد.از آن روزها جرقه حفظ کل قرآن به ذهنم خطور کرد.در حفظ مفاهیم وسوره های قرآن مقام اول را کسب کردمو در رشته قصه نویسی مقام دوم را.تا باجسارت خاصی که پیدا کرده بودم 15 جز قرآن را حفظ کردم.تابر تنهایی ام فائق شوم.درتابستان 73 بجای حرکت به زادگاهم برای کار به بندرعباس رفتم.ودر یک شرکتی مشغول بکار شدم.از قضا بهره کارآیی شرکت ده برابر شد.کار آن ساخت صندلی دسته دار برای مدارس هرمزگان بود.موقع تسویه حساب حقوقم چند برابرحساب شده بود.که هیچوقت این لطف خدا وبنگانش را فراموش نمی کنم.
وقتی به تربیت معلم بعداز کار تابستان برگشتم.سیاه وسوخته شده بودم.آقای زیبنده ترسید.مرا چند روزی از کمک سرپرستی خلع کرد. به گمانم تصور کرده بود من معتاد شده ام.اما بعدا مرا دوباره به سرپرستی برد.وآخرسری هم اعتراف کرد.جریان را برایش تعریف کردم.از آن موقع محبت خودرا به من دو چندان کرد.دوست داشت مرا برای ازدواج ترغیب کند.اما من قصد ازدواج نداشتم.به دروغ مصلحتی متوسل شدم.گفتم نامزد دارم.
دوره تربیت معلم در کنار دلواپسی عدم استخدام تمام شد.شایعه شد بود. شاید کسی را استخدام نکنند.در حین تقسیم با آن که امتیاز خوبی داشتم وخیلی از دوستان تلاش داشتند مرا در زاهدان نگه دارند.ناخود آگاه دنبال سرنوشت وتقدیر درسایه لطف خداوندی بودم.منطقه کنارک را با ایده های درونی خود انتخاب کردم.تا دنبال سرنوشتی بروم که بابت آن همیشه از خدا شاکر باشم.چرا که دوست داشتم سرگذشت برادر دلیرم را بنویسم.در داستان نویسی هم تا حدودی پیشرفت کرده بودم.
نا آگاه آلوده به محبت و مهربانی مردم خوب بلوچستان بخصوص کنارک وجابهار و روستاهای آن شدم.واقعا با معلمی در کنار مردمی قرار گرفتم که همیشه بابت این تقدیرم خدا را هزاران مرتبه شکر می گویم.به تمام آرزوهایم رسیدم.از خداوند هواپیما نخواستم.همین قدر به ارزشها وباورهای انسانی رسیدم برایم کافی بود.اما در مجموعه ای قرار گرفتم.که درد و رنج های فراوانی داشت.هر چه بیشتر وارد می شدم.تشویش ونگرانی بیشتر وجودم را فرا می گرفت.در جاهایی خدمت کردم که کمتر کسی می پذیرفت.اما صبوری وبردباری را گذشت زمان به من یاد داده بود.بخصوص در کنار انسانهای شریف وبا محبت که شوق دوستی و انسانیت و محبت به دیگران را به بهانه رسیدن به او هزینه کنم.
با مدیریت ها مشکل داشتم. واز همان ابتدا تغییر وتحول در آموزش وپرورش را لازم وضروری می دانستم .در این بین تلاشهای زیادی را انجام دادمو خیلی بی مهری ها دیدم.البته با چند برادر بزرگوار آشنا شدم. که خیلی کمکم کردند.یکی آقای رئوفی بود.که در دوره رهنمایی در چابهار دبیرعلوم مابود.وبعدها رئیس اداره شد.وآخر هم در کنار ما باز نشست شد.ودیگری آقای رئیسی مردی شریف وکاردان و مهربان از روستای هیچان روستای معروف وخوشنام که انسانهای بزرگی را به کشور و استان وشهرستان هدیه داده بود.آقای رئیسی تا این روز رئیس اداره آموزش و پرورش نیکشهر هستند.قبلا که در منطقه کنارک رئیس بودند.خیلی به من محبت و نیکی کرده بودند.
در این بین خیلی از عزیزان دوست داشتند مرا داماد کنند.آقای هراتی باتفاق همسرمهربانشان تا مرحله آخر رفته بودند.نظر مرا جویا شدند.ناخودآگاه گفتم نامزد دارم.گویی آب سردی بود.که بر سر و روی بنده خدا ریختند.خیلی ناراحت شد.گفت کاش جلوتر به ما می گفتی.
در این چندسال همه مرا بعنوان محقق می شناختند.اگر در قصرقند می دیدند.که در روستای کرداغقره داغ هستم.تعجب نمی کردند.ریشه وسرگذشت این روستا عجیب است.نامی ترکی که بافامیل من شباهت وسرگذشت غریبی داشت.یادر ترکوهی ویا ترکان دل قبرستان ترکها در سرگان بالاو.... اکثرا فیلمهای مستنند ساخته ام ولی فرصت تدوین را پیدا نکرده ام.طوری بود.که من بیشتر از بومی ها شاید منطقه را می شناختم.

درآموزش وپرورش هم ازهیچ تلاش وکوششی دریغ نکردم.که حاصل آن چند نوشته است.با آنکه بعضی از آنها را ثبت شده دارم .گاها مورد دستبرد واقع شده است .که معروفترین آن درمورد مدارس روستایی است.وبا نام مجتمع های آموزشی در جریا ن است.
تابستان 86 باهزارمکافات دربروکراسی اداری به آذربایجان منتقل شدیم.هم ولایتی هایم لطف داشتند.ابلاغ همسرم را به منطقه مهربان دادند.من هم تیکمه داش.اثاث منزل میانه در خانه پدری همسرم در انتظار مابود.می بایست خلبانی یاد می گرفتم ویک هواپیمای اقساطی می خریدم تا این مشکل را حل کنم.با دوندگی وسرو صدای زیاد وانصراف از انتقالی به این استان وحق کشی ابلاغ همسرم را هم به تیکمه داش دادند.
تیکمه داش با ... 90 کیلومتر فاصله داشت.سهمیه بندی بنزین از مهر همین سال شروع شد.ومشکلات ما را دوچندان کرد.من در روستای زییای حافظ در 45 کیلومتری میانه وهمسرم در روستای الخلج 85 کیلومتری میانه جهت تدریس ابلاغ گرفتیم.روزهای پر مشغله وپر عذابی داشتم.روزانه نزدیک به 300 کیلومتر می بایست رانندگی می کردم.تدریس هم سر جای خود.ساعت 5 صبح بیدار می شدم گاز ماشین را پر می کردم.85 کیلومتر به روستای الخلج و سپس 40 کیلومتر بر می گشتم تا به روستای حافظ می رسیدم.آنگاه بعد از تدریس دوباره به الخلج وبستان آباد جهت تجدید سوخت گازمی رفتم.بعد از این مجددا به روستای حافظ جهت تدریس 2 ساعت باقی مانده بر می گشتم وساعت 4 بعد از ظهر به طرف میانه حرکت می کردیم.روز های سخت وعذاب آوری بود.محیط عوض شده بود.آب وهوا وارتفاع هم حرف خودش را می زد.چندین سال بود.پایین تر از صفر درجه را تجربه نکرده بودم.تیکمه داش هم از ... خیلی سردتر بود.تنها فرزندمان هم شرایط خاص خودشرا داشت.که بعضی وقت ها دلم به حالش می سوخت.
سال دوم با انتقال همسرم به میانه از بار مشکلاتم کم شد.اما بعضی مشکلات سرجای خود بود.در اثر سردی هوا وفشار هواوکمی استراحت قسمت چپ بدنم فلج شد.ولی این عذاب باعث خلل در حضورم در مدرسه نشد. همچنان بدون بهانه ای با آنکه استراحت پزشکی داشتم درمحل کارم حاضر می شدم.
بالاخره با صبوری دوسال گذشت.افسردگی ومریضی بر جانم ریشه دوانده بود.در انتقالی دیگر به منطقه کندوان رسیدم. هنوز با میانه فاصله داشتم.در روز اول حضورم در این منطقه تحویلم نگرفتند. محبت آقای متین فر یکی از همکاران جدید در این منطقه هیچوقت تا آخرین لحظه حیات از یادم نخواهد رفت.رفته رفته با گذشت زمان بچه های منطقه خیلی به من محبت می کردند.محبت های آقای ...معاون اداره مرا به خود آورد تا بر توانایی ها ی خود ایمان بیاورم.انصافا بابت این مهربانی ها من هم جبران کردم.
الان مریضی بد جوری مرا آزار می دهد. احساس می کنم چیزی را در بلوچستان جا گذاشته ام.به امید نویسندگی به وطن برگشتم.می ترسم این آرزو رابه گورببرم.چرا که یواش یواش در حال تنظیم نوشته هایم هستم.حال که حاصل زندگی را درو می کنم.نجوایی مرا می خواند.و....
دعایم کنید.تا لااقل بتوانم از نیروی قدرت درونی انسانها که می تواند راه رسیدن به اورا هموار سازد.استفاده کنم واز انسانهایی صحبت کنم که می توانند خصلت های زیبای خدواندی را تفسیر درستی بدهند . اگر عمری ماند در آینده بیشتر خواهم نوشت .واگر زنده ماندم با من بیشتر دوست خواهیدشد.این نوشته هم خلاصه مختصری از سر گذشتم بود تا بدینوسیله ارادت خود را به زادگاهم آچاچی و شهر میانه و فرهنگیان عزیز و مردم خوب سیستان و بلوچستان بخصوص مردم خوب و مهربان کنارک وروستا های آن بجا آورده باشم.

خاطره ،حاشیه حرکت (گلزار شهدای آچاچی ومیانه به گلزار شهدای تبریز)

درج شده در تاریخ ۹۲/۰۳/۱۲ ساعت 15:26 بازدید کل: 126 بازدید امروز: 56
 

 

 
حاشیه حرکت (گلزار شهدای آچاچی ومیانه به گلزار شهدای تبریز)

صبح زود مورخه29/6/88 می بایست از گلزار شهدای تبریز به داخل شهر تبریز می رفتم.چون اصل حرکتم تمام شده بود.موفق شده بودم با هزینه وتلاش شخصی در این برنامه ام موفق شوم.یکی از بچه های گلزارآقای اکبر نادری فرزند جانبازشیمیایی سهراب نادری تا مرا دید.مثل اقای محمد قانع وآقای حسین نصیری وآقای چاوشی وآقای موسوی تحویلم گرفت.وخیلی خوشحال شد.تا از فرصت پیش آمده استفاده کند.مرا به مسول وادی رحمت معرفی کرد.تا باهم یک عکس یادگاری بگیریم.

 

بعد از آشنایی با مسول گلزارمن از آقای قانع وبقیه عزیزان تشکر کردم.شب گذشته خیلی به من کمک کرده بودند.وبهترین جا را برای من داده بودند.آدرس رفتن به شهررا پرسیدم.راهنمایی کردند.ساعت 9 صبح همین روز به طرف شهر حرکت کردم.مسر سراشیبی بود.نیاز به پا زدن نبود.فقط بعضی جاها می بایست کمی نیرو مصرف می کردم.ذخیره پولم تمام شده بود.در مسیر راه به بانک رفاه برخوردم.مقداری پول از کارتم برداشتم .دو جوان بودند.خواستند دوچرخه ام را سوار شوند.دادم سوار شدند.با آنها صحبت می کردم .می گفتم من هم مثل شما سوار دوچرخه توریست ها شده ام .آرزو داشتم خودم هم این کار انجام بدهم.روزی شما را هم با دوچرخه در گردش وسفر ببینم.از داروخانه ای دست کش نخی وچند قرص خریدم.وبه مسیرم ادامه دادم.

 

خیابان ارتش جنوبی را سراغ می گرفتم.بعضی ها کنجکاوبودند.سوال پیچم می کردند.من هم جواب می دادم.در راه بخاطر هفته دفاع مقدس تصاویر شهدا به چشم می آمد.من از فرصت استفاده می کردم واز آنها عکس می گرفتم.تا اینکه به خیابان مورد نظر رسیدم.اولین محل ومقصدم بعنوان معلم بسیجی اداره کل آموزش وپرورش استان بود.دوشب قبل هم از دست خبرنگاران صداوسیمای استان فرار کرده بودم.دوست داشتم این افتخار را از طریق اداره کل کسب کنم تابه ارزش وقداست معلمان آراسته شود.هر چند برنامه پشتیبانی سفرم اصولی نبودومظلومانه دراراده ام مصمم بودم.به آنصورت بجز چند نفری از منطقه کندوان در بدرقه ام اصلا کسی نپرسید با این همه بار با این دوچرخه خوشکل کجا می روی.چرا در محکوم کردن اهانت به قرآن کریم درراهپیمایی وتظاهرات با دوچرخه آمده ای.و....

 

دو نفر از مردم عادی از معلمان میانه در جلو اداره کل به پیشوازم آمدند.وخیلی تحویلم گرفتند.ونوشته روی دوچرخه نشان می داد از میانه استارت زده ام .باهم عکس یادگاری گرفتیم.دوچرخه را به آنها سپردم وبه قسمت روابط عمومی رفتم.مرا با آن شکل وشمایل دیدند تعجب کردند.خودم را معرفی کردم.وقصدم را گفتم.خیلی خوشحال شدند.برای دیدن دوچرخه ام تا بیرون آمدند.وبا کمک نگهبان دوچرخه را داخل پارکینک هدایت کردند.بلافاصله چایی وپذیرایی کردند.آقای صادقی مسول تربیت بدنی را مطلع ساختند.اوهم در طبقه پایین به ما پیوست.چند دقایقی باهم جمع بودیم.آقای صادقی یک جفت کفش کتانی داد.وخیلی کادو برایم داد که ارزش آنها خیلی زیاد بود.آقای بخت آور وآقای رضایی مسولین روابط عمومی کاغذی دادند تا کمی از بیوگرافی ام بنویسم.من که حوصله نداشتم.گفتم هرچه خواستید خودتان بنویسید.به خیلی جاها زنگ زدند تاخبر حرکتم در صدا وسیما انعکاس پیدا کند.موفق نشدند.هر چند می دانستند یکبار از دست آنها فرار کرده بودم.در خبر روی سایت  استان که در تاریخ 30/6/89 نوشته بودند.نشان از لطف ومحبت شان داشت.هیچوقت محبت های آنها را فراموش نمی کنم.در این فرصت به دور از آنها به آقای شاطریان سرزدم.شخصیت مهربانی داشت.از لحظه ورودم باانتقالی از استان سیستان وبلوچستان به آذربایجان شرقی جدا از تمام مسائل با من خیلی مهربان بود.وخیلی درحل مشکل همسرم به من کمک کرد.برای من هم تلاش کرد منتهی در مورد من موفق نبود.ادب اقتضا می کرد دراین تلاشم اورا هم یادی بکنم.طبق معمول در خداحافظی اش تا دم در می آمد.تاخاکی بودنش را ثابت کند.بعد از دیدن این عزیز سری به آقای ابراهیمی زدم.قبلا خیلی مهربان بود.با جریان اعتراضم فاصله را با من بیشتر کرده بود.حتی در این دیدارم یک گوشزدی کرد.قره داغی همه مثل تو درمورد طرح مجتمع سازی اعتراض کردند.گفتند طرح مال ماست .توهم مثل آنها هستی.جا خوردم گفتم همه حق اعتراض دارند.برای اعتراضشان باید مدرک داشته باشند.فکر نکنم همه مثل من مدرکی در اثبات ادعاهایشان به این اندازه داشته باشند.تا آخرین مسیربه تلاش در اعاده حقم ادامه خواهم داد.دوباره به روابط عمومی برگشتم.قرار شد اول برای دیدن معاون پشتیبانی سازمان که همشهری ام بود به همراهی یکی از بچه های روابط عمومی بعد به دیدار رئیس سازمان برویم.در اتاق منشی دفتر نشستیم .به گفته منشی  همشهری رئیس ما با یک نفر جلسه داشتند.در جریان کار بود.دوبار رفت وبرگشت وگفت می گویند وقت ندارم.از شنیدن این حرف خیلی ناراحت شدم.واقعانیازی به دیدارش نداشتم.ادب اقتضا می کردبعنوان یک هم شهری  یک سلام داشته باشم.نمی دانم به چه خاطر این حرف را زد.شاید اوهم در جریان اعتراضم قرار گرفته بود.واین طور می خواست با همکاران سازمانی اش هماهنگ باشد.به طرف دفتر رئیس سازمان رفتیم.بعد از معرفی از طرف روابط عمومی مسول دفتر خیلی به ما احترام وحرمت قایل شد.پذیرایی کرد.از قبل از طریق حرکت هایم ونامه نگاری ام در حرکت های سفرم به حرم امام (ره) وسی دی های ارسالی مرا خیلی خوب می شناخت.خیلی منتظرشدیم.وقت دیدار نرسید.تا ساعت 2 بعداز ظهر را پیشنهاد نمودند.به روابط عمومی بر گشتم.برای نهار با احترام وحرمت فراوان مرا به رستوران بردند ودر کمال ادب از من پذیرایی کردند.بعداز برگشت خوابگاه هم پیشنهاد دادند.اما در جواب لطفشان گفتم به چادر عادت دارم.هر کجا باشم حتما داخل چادر شب را استراحت خواهم کرد.چون برنامه های دیگری هم داشتم با چادرقدرت انعطاف پذیری زیادی داشتم. ساعت 2 در دفتر رئیس سازمان حضور یافتم.چند نفر هم مثل من منتظر بودند.اجازه دخول دادند.همه تو رفتیم.تحویل رئیس سازمان خیلی سرد بود.علتش را خدا می داند.وضع را که بدین منوال دیدم.حدسهایی زدم.که حقیقت آن با خداست.منتظر شدم.تاهمه صحبت شان تمام شد.البته یک پیرمرد وبا چند نفر بودند.دست رئیس در دست او بود.نمی دانم هم ولایتی بودند ویا....در حضور ما قول داد کارش را درست می کند.و....

 

نوبت ما رسید.دراین حین منشی داخل شد ومارا غرق در محبت های خود کرد.رئیس بازرسی هم درآن جمع بود.او هم خیلی با احترام وادب از ما یاد می کرد.جریان را از این جا شروع کردم.اول از طرحم گفتم ولو رفتن آنرا یادآور شدم.مدارک آنرا چند هفته قبل از حرکتم در جواب نامه استان ارسال کرده بودم.سپس نوبت به انتقالی ام رسید.در جریان انتقال  شهریور89 همسرم مریض شد.در بیمارستان بودم.به اداره مراجعه کردم.وقتش طوری بود.که اصلا خبردار نشده بودیم.تازه تمدیدآن وقتی به اداره کندوان در پیگیری ام ارسال شده بود که وقتش گذشته بود که خود جای سوال داشت.همچنین در سال اول  انتقال از منطقه دورکنارک استان سیستان وبلوچستان وحمل اثاثیه منزل به میانه  باورودم در سال 85 با حق کشی در عمل انجام شده قرار دادند.ومرا در تنظیم برنامه خودشان به ناحق به منطقه تیکمه داش دادند.راه برگشتی نداشتم.بالاجباربا وعده یکسال قبول کردم.نامه نگاری زیاد کردم.قول داده بودند در سال دوم جبران کنند.اما کسی پاسخگو نبود.در طلسم بدی گیر کرده بودم.همه ماجرا را در جمع تعریف کردم.قرار شد به احترام شهدا این مشکل مارا حل کنند.حتی رئیس سازمان  بازرسی را موظف کردند.شخصا پیگیر این موضوع باشند.قرار شد از طریق تلفن وارتباط با بازرسی دنبال این مورد باشم.اما افسوس خوش باور بودم.با آنکه مسول بازرسی خیلی زحمت کشید.اما دست های پنهان مرا از حقم محروم ساخت.عملا بعد ها این حرکت برایم مسجل شد.

 

با خوشحالی به روابط عمومی برگشتم.تا بابت مهربانی هایشان تشکر کنم .تا بدرقه کنار دوچرخه ام آمدند.در این حین رئیس سازمان هم اداره را ترک می کرد.از او خواستند دوچرخه را ببیند وشاید هم عکس یادگاری بگیرند.از دل او خبر نداشتم فقط حس می کردم.از جسارت من زیاد خوشش نیامده بود.با بی میلی حاضر نشددر کنار دوچرخه ام قرار بگیرد ویا حتی نگاهی به دوچرخه بکند.این شرایط را که دیدم حس کردم الکی دلم را خوش کرده ام.از بوی این حرکت در آینده می شد فهمید.هر چه بود.درودیوار شنیده بودند وبس.

بعداز اداره کل آموزش وپرورش استان و پارک خاقانی ومقبره الشعرا ومسجد شهدا در حاشیه حرکت آنروزم بودند.

 

بعد از اداره کل سر از پارک خاقانی تبریز درآوردم.تا کمی در این پارک استراحت کنم .نگهبان پارک  آقای جمیل اقبالی وقتی که فهمید به احترام شهدا حرکت کرده ام .خیلی تحویلم گرفت.با کمک دوست چایی فروشش از چایی سیرابم کردند.پیرمرد خیلی مهربان بود.کمک او باعث شد مسیرهای بعدی را راحت تر بپیمایم.پشت پارک یک جای تاریخی بود.هم زمان توریست های آلمانی وآذری از این جا وموزه اش بازدید می کردند.مترجم ایرانی همراه این توریست ها خیلی آدم مغروروکم جنبه ای بود.آنها آمدند ازدوچرخه دیدن کردند.به آنها اعتراض کرد.فکر می کرد ما انگلیسی نمی دانیم.اگر قدرت انعطاف داشتم وحرمت نام شهدا نبود.به بهای همه چیز یک دست اورا کتک می زدم.بخاطر همین بی ادبی اش موی دماغش شدم.وشیطنت های خاص بلوچی راپیش کشیدم.نگهبان پارک حرکت مرا کامل تر کرد.تا بدانم هنوز انسانهای عاشق و وارسته بیدارند.

 

مسجد کبود قبلا تا چند سال پیش بنام مدرسه فکوری معروف بود.کاشی کاری واستفاده از سنگهای بزرگ وگچ بری و طاقها ی زیبای آن قابل ذکر است.

 

بنای تاریخی مذهبی مسجد کبود از آثار ارزشمند دوره قره قوینلومی باشد.که بدستور جهانشاه که شهر تبریز را پایتخت خود قرار داده بودساخته شده است.سلطنت جهانشاه از سال 839 ه.ق آغازودر سال 872 ه.ق که وی بدست اوزون حسن از طایفه آق قره قوینلوکشته شد.

 

ازتمام جاها وآثار باقیمانده بازدید کردم.بعداز بازدید با عمو جمیل می بایست خدا حافظی می کردم.ساعت چهار به طرف مقبره شعرا تبریز راه افتادم. برای برش خیابانی از پله برقی استفاده می کردم.رفتن با دوچرخه ووسایل سنگینش از پله برقی سخت بود.تاروی پله قرار گرفتم.دوچرخه بامن افتاد باگرفتن ترمزوکمک یکی لز عابرین بلند شدم.تا بدانم پله برقی شوخی ندارد.پایه جک دوچرخه شکسته بود.وکمی از پایم زخم شده بود.باتجربه قبلی از افتادن در موقع پیاده شدن راحت پایین آمدم.با مقبره فاصله ای نداشتم .دم در آن یک تبریزی راهنمایی ام کرد.حتی از پاسگاه مقبره کمک کردند.تا راحت داخل محوطه شوم.از مزار شعرا بخصوص شهریار دیدن کردم.عکسهای زیبای شهریار از در ودیوار به همرا ه دیگر بزرگان استان آذربایجان شرقی با زندگینامه آنها آویزان بودویک فضای شاعرانه ای را در ذهن تداعی می کرد.بازدید کنندگان خیلی زیاد بودند.بعضی از شکل وشمایل من تعجب می کردند.اظهار لطف می کردند.گاهی هم با من انگلیسی صحبت می کردند.در همسایگی مقبره یک جای معنوی دیگری بود.بدلیل حضور در مسجد شهدا از آن صرف نظر کردم.هوا تاریک می شد.موی سر وصورتم به همراه سرخی آن مجبورم کرد.در کنار راهم سری به آرایشگاه بزنم.صاحب آن تا مرا دید.خوشحال شد.وبا احترام وعزت وپذیرایی دستی به سر و صورتم کشید.تا با شستن سرم ظاهرا چند سالی جوان شوم.چند جوان جلوی راه مرا گرفتند.از من اطلاعات زیادی می خواستند.شاید در دلشان بود.که یک روزی آنها هم مثل من دل به دریا بزنند.مسافر شوند.کنار خیابان شلوغی بودیم.یک خانواده با عجله راننده آن کنار من توقف کرد.خانمی سرش را از شیشه بیرون کرد.وبا صدای بلندی گفت هلو توریست.جوان های مستمع ام شروع به خندیدن کردند.خجالت آن خانواده در کنار احساساتشان مرا هم ناراحت کرد.یواشکی صحنه را ترک کردند.جوانها تا مسجد شهدا مرا مشایعت کردند.نماز تمام شده بود.در مسجد بسته شده بود.قبلا عمو جمیل در پارک خاقانی این نکته را به من یادآوری کرده بود.خیلی ناراحت شدم.از دست فروشها در این سوال می کردم.تا اینکه آقایی آمد.وکمکم کرد.رفت کلید را آورد وگفت تا هر ساعتی بخواهی در مسجد برای تو باز است خوشحال شدم.در ورودی مسجد عکسهای شهدا در آخرین لحظه وداع نقش بسته بود.امکان نداشت با دیدن آنها اشک نریزی.یک محفل عارفانه از شهدای منطقه بازار تبریزبر در دیوارنشان از عظمت مردان قهرمانی می داد.که از حیاتشان برای دفاع مقدس از سرزمین نوید داده در انتظار آقایشان گذشته بودند.تاا فتخار خوش رکابی رابرای انتظاردر تصویربدیع زمان نقش ببندند.تصاویر شهدا را که می گرفتم.به یاد خاطره های حاج حسین ابوالقاسم زاده جانبازویادگار هشت سال دفاع مقدس می افتادم.تمام تنم می لرزید.گریه امانم نمی داد.تا در حرکت های بعدی ام به یاد این عزیزان محکم تر قدم بردارم.

 

بعد از حضوری عارفانه دراین محفل تمام بدنم سست شده بود نای حرکت نداشتم.نمی دانستم کجا می روم.هر چند مسیر سربالایی بود.اما خسته نمی شدم.گویی ندایی مرا سوی خود می کشید.آخر شب به محلی که ساعتی از افتتاحش در هفته دفاع مقدس نگذشته بود.رسیده بودم.البته قبل از آن تصویر زیبایش در روی پل کابلی تبریز خود نمایی می کرد.به احترامش چند عکس یادگاری از او گرفته بودم.شیر بچه ای که با گذشت زمان دلیری ورشادت های او بیشتر بر زبانها معنای واقعی خود را می یافت.مسیر 3 کیلومتری لاین دوچرخه سواری ایل گلی  با پهنای دونیم متری با ماکت دوچرخه ای بزرگ  با نام دلاورمرد آذربایجان شهید والا مقام شهید باکری خودنمایی می کرد.خیلی گرسنه بودم .چندین شب بود استراحت مناسبی نداشتم.با آنکه خیابان ایل گلی از مسیرهای شلوغ تبریز بخصوص تابستان می باشد.در آن ساعت صدای ماشینی به گوشم نمی خورد.گویی در مسابقه یک نفره قرار داشتم.از تماشا گرهم خبری نبود.احساس می کردم باید این مسیر را به یاد عزیزان شهدابا عبورم نامشان را در لحظه سفر ملکوتی شان زنده کنم.با آنکه جبهه را ندیده بودم.اما شرایط آنرا در مانورها وفیلم ها درک کرده بودم.گویی به خط معبری برخورد کرده باشم.باید ادامه مسیر می دادم.سربلایی با بار سنگین وسایل دوچرخه وشکم خالی آنهم آخر شب کار آسانی نبود.بالاخره مسیر دوچرخه سواری را که به پارک زیبا وقدیمی ایل گلی ختم می شدبه اتمام رساندم.گویی در جنگ دشمن شیرینی پیروزی بر دشمن را با حضورشهدانوید می داد.

 

پارک شلوغ بود.جایی برای فتح نمانده بود.همه جا نشان از شادی هموطنان در جشن پایکوبی پیروزی را می داد.چادرها بر همه جا علم شده بود.ما هم شریک در شادی گوشه ای را اختیار کردیم تا تن خسته را برای فردای دیگربا تجدید نیرو آرام دهیم.وشکر گذار هلهله شادی مردان وصال رسیده باشیم.

صبح از خواب بیدار شدم.مسیر بعدی شرکت در همایش تجلیل از شهدای منطقه حجتی و طریق القدس بود.وبعد از آن آمدن مربی جوانم برای شرکت در پیروزی دیگر وبرگشت به شهر میانه بود. 

 

شب را در ایل گلی خوابیدم.صبح زود از قضا در محل استراحتم فرود چتر بازان بود.خوش باور بودم .که محل مناسبی را برای استراحت انتخاب کرده ام.درست چند قدمی چادرم برای گرامی داشت هفته دفاع مقدس از طرف نیروی زمینی قرار بود چتر بازها ما را دشمن فرضی بدانند.مارا اسیر کنند.ماهم در محدوده مانورشان نظاره گر تحرکاتشان بودیم.تازه یار با ما بود تا صبح زود از خواب بیدار شویم.

بارووسایل را روی دوچرخه محکم کردم .چندقدمی نیامده دوچرخه ام پنجرشد.تا همچنان در خط قرمز بمانم.جالب بود.گویی چرخ عقب دوچرخه صبح زودی حال شوخی با ما داشت.با خودم کلنجار می رفتم ومی گفتم کاش به جای چرغ عقب چرخ جلو پنچر می شد.مجددا وسایل را پایین آوردم.وپنچری را گرفتم.به سرم زد وسط محدوده مانور صبحانه را بخورم دلم با من یار شد.عاشق چای شیرین با نان خالی بودم.درست یک نان بربری را با 8لیوان چای شیرین خوردم.کمی تجدید قوا کردم وبر درونم آرامشی دادم.وسایل را دوباره بر دوچرخه محکم کردم.تا از محدوده مانور خارج شوم.درست دم در پارک چرغ جلو تازه متوجه حرفهای یک ساعت پیشم شد.با صدای ناهنجاری با عصبانیت تمام از زیر لاستیک بادکنکی سر درآورد.ومثل ترقه ترکید.از پنجری هم آنطرف ترتیوبش مثل دل وروده بیرون ریخت.مات ومبهوت بر دوچرخه ام غر می زدم.امروز روز تجلیل شهدااست.توهم باما نامهربانی می کنی داداش.چرغ جلو راحت بود.تیوبش را عوض کردم تا دیگر بهانه ای نداشته باشد.همچنین درس عبرتی شد.تا برتنبلی کاری بر راحتی کاری آرزو نکنم.

مسیر سر پایینی بود.از همان مسیرراه مخصوص دوچرخه سواری بنام شهید دلاور آذربایجان شهید باکری که افتخار رکورد زنی آنرا شب پیش کسب کرده بودم .بدون پا زدن به طرف تالار 29 بهمن تبریز راه افتادم.حقیتا سختی شب گذشته در پا زدن وحرکت بدون پا زدن هدیه از جای دیگر بود.دنیا مال من بود.بعداز پنچری چرخ عقب وجلو دوچرخه شرایط ایده آلی بود.تا اینکه به تالار رسیدم.با دوچرخه تا سالن تالار رفتم.مدیر تالارجلو مرا گرفت.آقا کجا با دوچرخه می روی.گفتم هر کجا نام شهید باشد.دست خودم نیست.دوچرخه به من فرمان نمی دهد.با دیدن پرچم با جمله تاریخی زیبای امام (ره) ونوشته های دوچرخه انگشت به دهان ماند که چه بگوید.رفت خیلی ها را باخود آورد.عجب مهمان ناخوانده ای.سوال پیچ شدم.از جسارت وشهامت من همه لب به تحسین گشودند.سوغات گرانبهایی داشتم.قرار بود آنرا به آنها هدیه بدهم.خیلی استقبال کردند.چایی وپذیرایی اولین لطفشان بود.قرار شد از در پشتی وارد صحن شوم وآنرا به طوررسمی تقدیم کنم.مهمانان بزرگی هم داشتند.

قبل از اینکه به صحن همایش بروم.خواهران برگزارکننده همایش از من عکس یادگاری گرفتند.مصاحبه کوچکی کردند.من هم چند عکس از این همایش گرفتم.از در پشتی منتظر بودم تا مرا صدا کنند.خانم مجری همایش اذن ورود را داد.با دوچرخه وارد شدم.همه نگاه می کردندبا صلوات خوش آمد گفتند.پرچم را به مجری دادم خواهش کردم نوشته روی پرچم را  که از سخنان پر بارامام (ره) بود برای حاضرین بخواند.او هم لطف کرد خواند.(همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان وعارفان ودلسوخته گان ودار الشفای آزادگان خواهد بود.) با صلوات بلند حاضرین ارزش این سخن پر گوهر نمایان تر شد.بعداز مراسم خیلی از عزیزان اظهار لطف ومحبت کردند.صدای رادیو به زبان ترکی بعداز مصاحبه با جانشین سپاه استان با من هم مصاحبه کردند.در آخر یکی از خواهران پایگاه یک هدیه نفیسی دادند.مدیر تالار هم یک جلد قرآن کریم هدیه داد.در فرصتی اندک چند عکس یادگاری گرفتیم.

بعد از این مراسم پرشکوه با آنها خداحافظی کردم تا پرونده حرکت عرفانی را تا حرکتی دیگر با نام شهیدان بر دیده دل بر درک ومعرفتم از یاد ونام شهدا افزوده ودر خاطرات انسانی ام ثبت کنم.

*********

نقل از سایت آقای حسین قره داغی

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۲/۰۵/۱۱ - ۱۴:۵۲
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (4)