فراموش کردم
لطفا تایپ کنید...
رتبه کلی: 619


درباره من
(hany)(azadi4) (azadi4 )    

داداشی گگگگگگگگگگگگگ

درج شده در تاریخ ۹۳/۰۳/۳۰ ساعت 12:56 بازدید کل: 35 بازدید امروز: 35
 

داستان عاشقانه( توروخدا بخونش اشکت در میاد)

بار اول که دیدمش تو کوچه بود

یه لباس گل گلی تنش بود

با موهای بلند وخرمایی

اومد طرفم وگفت

داداشی ؟!

میای باهم بازی کنی ؟ !

بیا دیگه...

از چشمای نازش التماس میبارید

خیلی کوچیک بودم اما دلم لرزید

همون یه نگاه اول عاشقش  شدم

3 سال ازش بزرگتر بودم

قبول کردم وکلی بازی کردیم ! !

آخرش گفت تو بهترین داداش دنیایی

سال هاگذشت ....

هرروز خودم تا مدرسه می بردمش

هر روز به عشق دیدنش  بیدار میشدم

اما اون همیشه میگفت:

تو بهترین داداش دنیایی  !

داغون میشدم که عشقم منو داداش صدا میزنه

گذشت وگذشت  ....

شب عروسیش خودم راهیش کردم

ماشین خودم هم شد ماشین عروسیش

من رانندشون شدم

خودم اشکاشو پاک میکردم

با چشای گریون بازم گفت:

تو بهترین داداش دنیایی

گذشت وگذشت .....

سالها گذشت  ......

که تصادف کرد وواسه همیشه رفت

باز خودم زیر تابوتشو گرفتم

میدونستم اگه بود بازم  میگفت:

تو بهترین .... داداش دنیایی

رفت..... واسه همیشه رفت  وحتی یه بار هم نتونستم بهش بگم :

آخه دیوونه  ....! من عاشقتم!

من میمیرم واست ! چشات همه دنیامه ...

یه شب شوهرش دفتر خاطراتشو  آورد و چشاش پر اشک بود

دفتر وداد ورفت....

وقتی خوندمش مردم! نابود....  

نوشته بود :

داداشی ! دوست داشتم

عاشقت بودم..... اما میترسیدم  داداشی .....

امیدوارم زودتر از تو بمیرم که اینو بخونی! داداشی بهم فش ندیا !

داداشی ببخش که عاشقتم .....

 داداشی همه ارزوم بودی

داداشی

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۳/۰۳/۳۰ - ۱۲:۵۶
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
1 2


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات