فراموش کردم
اعضای انجمن(461) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
من نه منم (awfull )    

چند شعر فارسی از شاعر بزرگ شهریار

درج شده در تاریخ ۸۹/۰۳/۱۱ ساعت 16:23 بازدید کل: 4493 بازدید امروز: 879
 

مدی جانم به قربانت ولی حالا چرا ؟

آمدی جانم به قربان ولی حالا چرا ؟

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

عمر ما ار مهلت امروز و فردای تو نیست

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

وه که با این عمر های کوته بی اعتبار

آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

بی مونس و تنها چرا ؟

بی وفا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا ؟

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا ؟

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا ؟

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا ؟

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا ؟

درشگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا ؟

راه عشق است این یکی بی مونس و تنها چرا ؟

تنها چرا ؟ حالا چرا ؟

***************************

مرگ صبا

عمر دنیا بسر آمد که صبا میمیرد

صبر کردم به همه داغ عزیزان یارب

غسلش از اشک دهید و کفن از آه کنید

به غم انگیزترین نوحه بنالی ای دل

شمع دلها همه گو اشک شو از دیده بریز

هر کجا درد و غمی هست بمیرد به دوا

آخرین شور و نوا بدرقة راه صبا

از وفاداری این قبلة ارباب هنر

از محیط خفقان آور تهران پرسید

شهریارا ! نه صبا مرده ، خدا را بس کن

آنکه شد زندة جاوید کجا میمیرد

که هنرپیشه اش از غصه چرا میمیرد

رخ متابید خدا را که وفا میمیرد

که هنر می رود و شور و نوا میمیرد

این چه دردیست خدایا که دوا میمیرد

کاخرین کوکبة ذوق و صفا میمیرد

که دل انگیزترین نغمه سرا میمیرد

این عزیزی است که باوی دل ما میمیرد

این صبوری نتوانم که صبا میمیرد

ورنه آنشکدة عشق کجا میمیرد

***************************

مناجات

علــی ای هـمای رحـمت تو چه آیتـی خدا را

دل اگـر خـدا شـنـاسـی همه در رخ علی بین

بــه خــدا کـه در دو عــالـم اثــر از فـنـا نـماند

مـگـر ای سهاب رحـمـت تو ببـاری ارنه دوزخ

بــرو ای گــدای مسکیـن در خــانه عـلی زن

به جـز از عـلی که گــوید به پسر که قاتل من

به جــز از عــلی کـه آرد پسـری ابوالعجاعب

چــو بــه دوســت عـهد بنـدد ز میــان پاکبـازان

نه خــدا توانمش خواند نه بشـر تـوانمش گفت

به دو چشم، خونفشانم هَله ای نسیم رحمت

به امیـد آن که شــایـد بـرسـد بـه خـاک پایـت

چو تویـی قضای گردان به دعـای مستمنـدان

چه زنم چـو نـای هر دم ز نـوای شـوق او دم

همه شب در این امیدم که نسیم صبح گاهی

ز نــوای مــرغ یـاحـق بـشنـو که در دل شـب

که به مـا ســوا فـکـندی هـمـه سایـه هـمـا را

به عـلی شـنـاخـتم مـن به خــدا قـسم خـدا را

چـو عـلــی گـرفـتـه بـاشـد سر ِ چشـمـه بـقا را

به شــراب قـهر ســوزد هــمـه جـان مـاسـوا را

کــه نــگیــن پـادشــاهـی دهـد از کــرم گــدا را

چــو اسیـر تـوســت اکـنـون بــه اسیـر کـن مــدارا

که عــلــم کـنــد بـه عالــم شـهــدای کـربـــلا را

چــو عــلی کـه مـی تـوانـد که به سـر بـرد وفا را

متحـیـّـرم چــه نــامـم شــه مـلـک لافــتـی را

کــه ز کــوی او غـبــاری بــه مـن آر طــوطـیـا را

چــه پیــام هــا سپـردم هـمـه ســوز دل، صبــا را

کــه ز جـــان مــا بـگــردان ره آفــت قــضـا را

کـه لـســان غـیـب خـوشـتــر بـنـوازد ایـن نوا را

بـــه پـــیــام آشـنــایــی بـنـــوازد آشــنـا را

غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهریارا

***************************

از دیوان شهریار

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی

هر کس آزار منِ زار پسندیدولی

آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد

سودش این بس که به هیچش بفروشند چو من

سود بازار محبت همه آه سرد است

غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید

تا شدم خار تو رشکم به عزیزان آید

آنکه خاطر هوس عشق و وفا دارد از او

لطف حق یار کسی باد که در دورة ما

گر کسی را نفکندیم بسر سایه چو گل

شهریارا سرم ن زیر پس کاخ ستم

کاش یارب که نیفتد به کسی ، کار کسی

نپسندید دلِ زار من آزارِ کسی

هر که چون ماه برافروخت شبِ تارِ کسی

هر که باقیمت جان بود خریدار کسی

تا نکوشید پس گرمی بازار کسی

کس مبادا چو من زار گرفتار کسی

با الها ! که عزیزی نشود خوار کسی

به هوس هر دو سه روزی است هوادار کسی

نشود یار کسی تا نشود بارکسی

شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی

به که بر سرفتدم سایة دیوار کسی

***************************

از دیوان شهریار

شباب عمر عجب با شتاب می گذرد

شباب و شاهد و گل مغتنم بود ، ساقی

خوش آن دقایق مستی که زیر سایة بید

به چشم خود گذر عمر خویش می بینم

غبارِ آیینة دل حجاب دیدة ماست

به آب و تابِ جوانی چگونه غره شدی

کمان چرخ فلک شهریار در کف کیست ؟

بدین شتاب خدا یا شباب می گذرد

شتاب کن که جهان با شتاب می گذرد

بنالة دف و چنگ و رُباب می گذرد

نشسته ام لب جوئی و آب می گذرد

وگرنه شاهد ما بی نقاب می گذرد

که خود جوانی و این آب و تاب می گذرد

که روزگار چو تیر شهاب می گذرد

***************************

از دیوان شهریار

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

می روم تا که به صاحبنظری باز رسم

دلِ چون آینة اهل صفا می شکنند

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

شهریارا غم آوراگی و در بدری

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

تو بمان و دگران وای بحال دگران

محرم ما نبود دیدة کوته نظران

که ز خود بی خبرند این زخدا بی خبران

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۸۹/۰۳/۱۱ - ۱۶:۲۳
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)