فراموش کردم
اعضای انجمن(187) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
قریشی (arksava )    

داستان ازدواج دختر ساله

منبع : http://tabnakbato.ir/fa/news/82326/%D8%AE%D8%AF%D8
درج شده در تاریخ ۹۶/۰۶/۰۸ ساعت 23:18 بازدید کل: 27 بازدید امروز: 26
 
Image result for داستان ازدواج دختر ساله مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد : آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، از لپ هام گرفت تا‎

 

 





مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،
  آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد :
آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ،
  از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه
  مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ،
  از لپ هام گرفت تا گل بندازه


  تا اومدم گریه کنم گفت : هیس ، خواستگار آمده
خواستگار ، حاج احمد آقا ، خدا بیامرز چهل و دو سالش بود و من
 ُنه سالمگفتم : من از این آقا می ترسم ، دو سال از بابام بزرگتره


  گفتند : هیس ، شکون نداره عروس زیاد حرف بزنه و تو کار نه بیاره
  حسرت های گذشته را با طعم آب نبات قیچی فرو داد و گفت :
  کجا بودم مادر ؟ آهان


  جونم واست بگه ، اون زمون ها که مثل الان عروسک نبود
  بازی ما یه قل دو قل بود و پسرهام الک دو لک و هفت سنگ
  سنگ های یه قل دو قل که از نونوایی حاج ابراهیم آورده بودم را
  ریختند تو باغچه و گفتند :
  تو دیگه داری شوهر می کنی ، زشته این بازی ها


  گفتم : آخه ....
  گفتند: هیس آدم رو حرف بزرگترش حرف نمی زنه
  بعد از عقد ، حاجی خدا بیامرز،به شوخی منو بغل کرد و نشوند
 رو طاقچه ، همه خندیدند ولی من ، ننه خجالت کشیدم
  به مادرم می گفتم : مامان من اینو دوست ندارم
  مامانم خدا بیامرز ، گفت هیس ، دوست داشتن چیه ؟
  عادت می کنی

  بعد هم مامانت بدنیا اومد
  با خاله هات و دایی خدابیامرزت ،
  بیست و خورده ایم بود که حاجی مرد
  یعنی میدونی مادر ، تا اومدم عاشقش بشم ، افتاد و مُرد
 نه شاه عبدالعظیم با هم رفتیم و نه یه خراسون ،
  یعنی اون می رفت ، می گفتم : اقا منو نمی بری ؟
  می گفت هیس ، قباحت داره زن هی بره بیرون
  می دونی ننه ، عین یه غنچه بودم که گل نشده ،


  گذاشتنش لای کتاب روزگار و خشکوندنش
  مادر بزرگ ، اشکش را با گوشه چارقدش پاک کرد و گفت :
  آخ دلم می خواست عاشقی کنم ولی نشد ننه
 اونقده دلم می خواست یه دم پختک را لب رودخونه بخوریم ، نشد



  دلم پر می کشید که حاجی بگه دوستت دارم ، ولی نگفت
  حسرت به دلم موند که روم به دیوار ، بگه عاشقتم ولی نشد که بگه
  گاهی وقتا یواشکی که کسی نبود ، زیر چادر چند تا بشکن می زدم
  آی می چسبید ، آی می چسبید


  دلم لک زده بود واسه یک یه قل دو قل و نون بیار کباب ببر
  ولی دست های حاجی قد همه هیکل من بود ،



  اگه میزد حکما باید دو روز می خوابیدم
  یکبار گفتم ، آقا میشه فرش بندازیم رو پشت بوم شام بخوریم ؟
  گفت:هیس،دیگه چی با این عهد و عیال،
  همینمون مونده که انگشت نما شم



  مادر بزرگ به یه جایی اون دور دورا خیره شد و گفت:
  می دونی ننه ، بچه گی نکردم ، جوونی هم نکردم
  یهو پیر شدم ، پیر
  پاشو دراز کرد و گفت : آخ ننه ، پاهام خشک شده ،
  هر چی بود که تموم شدآخیش خدا عمرت بده ننه
  چقدر دوست داشتم کسی حرفمو گوش بده و نگه هیس

 


  به چشمهای تارش نگاه کردم ، حسرت ها را ورق زدم
  و رسیدم به کودکی اش هشتی، وشگون ، یه قل دوقل، عاشقی و ...



  گفتم مادر جون حالا بشکن بزن ، بزار خالی شی
 گفت : حالا دیگه مادر ، حالا که دستام دیگه جون ندارن ؟
  انگشتای خشک شده اش رو بهم فشار داد ولی دیگه صدایی نداشتند



  خنده تلخی کرد و گفت : آره مادر جون ،
  اینقدر به همه هیس نگید
  بزار حرف بزنن
  بزار زندگی کنن
  آره مادر هیس نگو ، باشه؟ خدا از هیس خوشش نمی یاد!

 

Image result for داستان ازدواج دختر ساله مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ، آب نبات قیچی را می مکید ادامه داد : آره مادر ، ُنه ساله بودم که شوهرم دادند ، از مکتب که اومدم ، دیدم خونه مون شلوغه مامانِ خدابیامرزم همون تو هشتی دو تا وشگون ریز ، از لپ هام گرفت تا‎

 

 

 

 

 

 

این مطلب توسط جلال علی اصغری بررسی شده است. تاریخ تایید: ۹۶/۰۶/۰۹ - ۱۰:۳۷
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات