فراموش کردم
رتبه کلی: 450


درباره من
یشتر داستانهای اجتماعی می نویسم
بگذارید حرفهایم را آنطور که دلم می خواهد بنویسم نه آنطور که دیکته می شود .
حرفهایم نه ابهام دارد و نه ایهام .ساده می نویسم ساده بخوان
با تشکرات قبلی و قلبی : فرامرزی
ف.فرامرزی (anima )    

حماقت

درج شده در تاریخ ۹۵/۰۳/۲۲ ساعت 12:37 بازدید کل: 114 بازدید امروز: 113
 

به دومین بار کشید و من متهم محکوم نا خوش بودم یا برعکس ...

به دومین بار کشید یعنی من ناتوِ نا توان روابط اجتماعی و خانوادگی بودم

دلمرده ای بودم دلمرده ای هستم دلچرکینی شدم مجنون که خوددرگیری داردو حسابش با خودش هم معلوم نیست ناخوشی که در سَیلان جسمش ؛روحش  سر خورده بود و احساس متلاطمم متورم بود سرخورده ای که توسری خورش خوب بود و شکست دوم ! شکست؟!و شکست دوم صدای استخوانهایش را در آورده بود لابد لعن و نفرین ان مرد مقدس مآب در کاسه چینی پشت سرم بدرقه ادامه راه زندگیم بوده

شاید هم در سیلاب اشکهایش غرق شده بودم

هر چه بود هیمه افتاده بود به جانم؛ به درونم ؛ وجودم

دوز داروها و تعدادشان بیشتر شد و من در عالم هپروت سیرهای عمیق تری داشتم

و من ترک خورده قامت شکسته بی دل قابل ترحم بودم 

مردمکهای ماتم مات تر شده بود و لنزهای رنگی  دلمردگیم را جلوه ی دیگری می داد

تن نزار و دل رنجورم منِ سی ساله را به عجوزه ای وردخوان بَدل کرده بود 

زیر نگاه مترحم مادر شرمگین پدر ؛غیرتی برادر و شفقت خواهر زجر کش میشدم

دلشوره های ناغافل وزوز کنان دور سرم می چرخیدند و وجودم در تسخیرشان تفاله ی بو گندویی بود پر از اندیشه های بیات!

زنجیر گسسته ای بودم و درد بی امان تا آنسوی ابدیت تیزیش را در رگ و پیم می دواند 

نا خوشم یعنی مریضم 

نا خوشم یعنی خوشی هایم را باختم پای تعصبات عقیدتی آن یک که می خواست مرا لای چادر بپیچد و شرعی و غیر شرعی و حرام و حلال  بخوردم بدهد و مسخم کند 

و پای بددلی مالیخولیایی این دومی 

مامان پیاله عسل به دست کشیکم را می دهد و من همچنان تلخم

به انتخار با صدای بلند فکر می کنمو بابا آشوبهایش را با یک پرده اشک روی چهره ام می پاشد 

هذیان هایم قطع نمی شوند و هیجان هایم روی گونه هایم را سرخاب می مالد

ابجی ویدا نه اشکهایش را قایم می کند و نه دلنگرانی هایش را سر پوش می نهد 

فحش می دهد ناسزا می گوید و نفرین می کند 

داداشم زبان طنزش را بکار می گیردتا حس و حال خانه را از ماتم زدگی برهاند و لبختد گوشه ی لب مامان صرفا برای این بود که گل پسرش را نا امید نکرده باشد 

همه اکسیژن شده اند و ریه های من انتخابش مونو کسید کربن بود 

نفس نفس درد هورت می کشیدم 

در تله حیات دست و پا می زدم 

یک بار در تله نادانی ؛یک بار در تله ی همان نادانی 

احساس کور که جز نادانی نیست و من همیشه عاصی همیشه بازنده ی ناخلفی بودم 

حروف و جملات کتاب نان و شراب جلوی نگاه بی نورم می رقصند و هیچ نمی فهمم 

دور و برم نه قرصی هست نه کاردی نه 

آینه قدی توی اتاق زیر دم بی دم من باران شیشه خرده می شود و بر سرم می بارد 

خراش های خونینم با دهان باز می خندند

من هم خندیدم گریه کردم 

مامان خسته بود و چرت می زد بابا خسته بود و غمباد گرفته بود داداش خسته بود طنزهایش تمام شده بود 

پنجره باز نبود

قاصدکی خودش را به پنجره می کوفت

بدنبال قاصدک توهم مرگ از بلندی طبقه ی دوم خانه باید شیرین باشد 

خانه باید از شر عنصر معیوب و مسموم ناخوش سترون شود 

من رانده شده ی همیشگی محکومم به فنا...

 

 

 

این مطلب توسط محراب عبوسی بررسی شده است.
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (2)