فراموش کردم
رتبه کلی: 450


درباره من
یشتر داستانهای اجتماعی می نویسم
بگذارید حرفهایم را آنطور که دلم می خواهد بنویسم نه آنطور که دیکته می شود .
حرفهایم نه ابهام دارد و نه ایهام .ساده می نویسم ساده بخوان
با تشکرات قبلی و قلبی : فرامرزی
ف.فرامرزی (anima )    

یک حکایت

درج شده در تاریخ ۹۴/۰۹/۰۸ ساعت 10:21 بازدید کل: 149 بازدید امروز: 148
 

فکر می کردم وارد زندگی شدم وارد گود حیات..!حیات!

همان  حیاطی  که وسطش حوض داره یک حوض ابی ؛با ماهیهای گلی ؛با گلدانهای خاکی شمعدانی با گلهای سرخ و سفید و صورتی

با یک باغچه پر سبزی با عطر ریحان و شاهی

یک درخت نه! چند تا درخت

یک تاک با دار بست چوبی

حیاط نه حیات

همین حیاتی که حیاطه ؛سر سبزه دارو درخت داره و چهار فصلش دلبرانه است

همین که می گویند تا تنهایی !تنهایی وقتی دوتا بشوید مفهومش را می گیری

خوب اولش دل دادم و عاشق شدم یا نه معشوق شدم

حالا چه فرقی می کند دادو ستد دل کردیم

و نقش گرفتیم

مادر ساز مخالف می زد

نه او بیگانه است ...غریبه است ...فرهنگ متفاوتی دارند ...هم زبانمان نیست

هر چه مادر صدای سازش بلندتر می شد گوشم ناشنواتر میشد

و دلدادگیم به مراتب بیشتر

یا او یا هیچ کس

مادر کم اورد و من شدم عروس خانم

: عروس خانم با یک دنیا امید و ارزو

نه اسب سفید داشت نه جیب پر پول

نه خانه و نه اسباب خانه

نه ...هیچی

اقا داماد یک دل داشت که ان هم در طبق اخلاص تقدیم ما شده بود و باقی همه مال دنیا بود و چرک کف دست

حالا بساط عقد و عروسی با هزار ندارم و چه کنم و قناعت من و دست بریشی اقا و ابرو نازک کردن مامان جان و نیش و کنایه های دور و بر با کلی کم و کسری ؛پهن شد

اوهوم عروس شدم عروس مرد دلخواه خودم

چه بگویم که افتادم تو گود

یک گود چرخان و روی ویبره

یک بازی ارام ...زندگی خرج داشت باید دخلی باشد که خرج شود

و صد البته که نبود مدراکم رزومه میشد و به این نهاد و ان نهاد عرضه میشد که شاید رشته ی تخصصی من مقبول بیقتد و درهای رحمتی باز شود و من شاغل شوم و منبع درامدی داشته باشم و شاید دخلی هم ...

نه نبود این در ؛ان در ؛این طرف ؛ان طرف

و در این دنبال دخل رفتن ها نا هانجارهای بسیاری را دیدم شیطان بسیاری را از سر وا کردم و نگاه های اهریمنی را زدودم و چون متاهل بودم بسیاری کار بمن نسپردند و از سر وار کردند و راندند و راندند

چه بگویم که گفتنی کم نیست

مادر جان با دیدن دختر ولخرجش که الان بی خرجی مانده اه می کشد شوهر جان زیر فشار مالی چنان خم شده که مهرورزی  یادش  رفته

و من چنان گرسنگی کشیدم که عاشقی را گور کندم

اما باز هم امید دارم

ارزو دارم

خیال دارم رویا دارم

نان خالی هست اما اگر پول نباشد صاحب خانه ردمان می کند

تو رویا هامون چادر می زنیم

اصلا کاش میشد همیشه تو رویا زندگی کرد

اقلا نه آقای شوهر مهرش زیر ابر می موند نه من عشق را می کشتم

شاید ...فعلا نمی دانم چه می شود

شاید...نه نمی دانم...ممکن نیست ...ها ...ها ...تصمیم گرفتیم قرار شده تا وقتی حقوق اقا را شرکت پرداخت می کند ایشان با خانواده ی خودشون زندگی کنند و من تا پیدا کردن کار با خانواده ی خودم پیش مادرم

جهیزیه من منتقل شده به زیر زمین خانه ی مادر

مادر راضی نیست

چشم و ابرو نازک می کند و غر می زند

من هم شانه بالا می اندازم و خودم را نیشگون می گیرم

همین

فعلا دور از هم هستیم

پول تلفن زیاده

آقا روزی سه بار پیام میدهد : دوستت دارم

و من روزی سه بار پیام میدهم دوستت دارم

 

این مطلب توسط محراب عبوسی بررسی شده است.
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)