فراموش کردم
اعضای انجمن(526) صفحه اصلی اخبار میانه عکس مذهبی هـنـری ورزشی حـــوادث کتاب میانه میانا تی وی معرفی همشهریان نمایندگان محترم مجلس مباحث انتخاباتی میانه اخبار ادارات و سازمانها درباره میانه بهمراه جزئیات لینکستان میانه مقررات انجمنهای صفحه اصلی
جستجوی انجمن
مدیر انجمن: مهدی عزیزی
علی هستم (aliGsm )    

همشهریان عجیب ولی باحال

درج شده در تاریخ ۸۹/۰۹/۲۵ ساعت 00:45 بازدید کل: 996 بازدید امروز: 47
 

آقا چند روز پیش آخه چون محرمه هی میان میگن نوحه بزن تو رم.

حالا چند روز پیش 2 تا جوون از اونا که شلوار پاچه گشاد میپوشن. اومدن مغازه بعد سلام، گفتن آقا برا ما میشه نوحه بزنی منم گفتم باشه تا رم اینارو گرفتم تو همین حین ازشون پرسیدم نوحه ایرانی بزنم یا خارجی اینا یه لحظه وایستادن که ای کاش میشد فیلم بگیرم ازشون این 2 نمیدونید که چه دعوایی سر این نوحه خارجی میکردن  یکیشون میگفت بابا خارجی حرومه اون یکی میگفت آخه مگه نوحه نیست این یکی میگفت حالا بگیم 2 تا بزنه گوش میدیم پاک میکنیم اون یکی میگفت الله اکبر آخه مگه سر در میاری چی میگن خارجی خونده نوحه رو منو میگی مرده بودم از خنده آخر سرم به توافق رسیدن که همون ترکیشو گوش بدن.

 یه بارم مغازه نشسته بودم دیدم یه یارو باز شکل اینا با فشو دری بری اومد تو مغازه که آی اگه میدونستم موبایل انقد خرج داره نمیخریدمو این چه وضعشه و هی هم داره به خودش فش میده خلاصه زبونش وا شد و گفت آقا یه باطری واسه این گوشی بده منم دادمو داشت این باطری رو جا میزد پرسیدم داداش چرا انقد قاطی کردی که سفره دلش باز شد و گفت بابا هی هر روز باید یه باطری واسه این گوشی بخرم بعضی روزا به جان بچم 3 تا رو خریدم که ما رو میگی از خنده افتاده بودم رو زمین و این ور و ور نگام میکرد که براش توضیح دادم باید اینو از اینجا بزنی تو شارز . نگو این بیچاره فکر میکرده مثه باطری قلمیه تموم شد باید بندازیش دور که یکی دیگه بخری . که بعدش گفت آخه اون سیم {منظور شارژ کن } به زنم نشون دادم گفت با این گوشی رو وصل میکنن به کامپیوتر که معلوم بود زنشم مثه خودشه خلاصه بعد کلی توضیح راهیش کردیم رفت.

 یه روزم آخر وقت بود داشتم مغازه رو جمع میکردم تو همین حین یه زنه با 2تا بچه قدو نیم قد اومد تو مغازه و گفت آقا این گوشی مال شوهرمه نمیدونم چرا روشن نمیشه منم داشتم این گوشی رو نگاه میکردم دیدما این زنه بیچاره هول شده که تو همین فکر بودم زنه گفت آقا تورو خدا نمیخاد بده برم الان شمر سرو کلش پیدا میشه منم گوشیرو درست کرده بودم آخراش بود که چشمتون روز بد نبینه یه مرده وارد مغازه شد تا وارد شد دیدم این زنه بدبختو کشید بیرون تو پیاده رو کرد زیرش و یه ضرب شروع کرد به زدن منم زود پریدم بیرون که آقا چیکار میکنی زنه با این که داشت کتک میخورد به من التماس میکرد که برم تو شوهرمه منم حاجو واج مونده که دیدم ماشین 110 وایساد ماموره زود اومد پایین که داری چیکار میکنی من حال کردم گفتم الان میبرن حالیت میکنن مرتیکه که دیدم مرده گفت به تو چه زنمه و باز زنه شروع به التماس کرد که جناب سروان شما برید این شوهرمه اشکالی نداره و مامورا رو را انداختو با شوهرش رفت  منم که تا نصف شب خودمو میخوردم که چرا مردرو نزدمو چرا زنه اینجوری میکرد.

 بازم براتون از این اتفاقا میگم که زندگی سر تا پا اتفاقه.

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۸۹/۰۹/۲۵ - ۰۰:۴۵
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
1 2


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)