فراموش کردم
رتبه کلی: 333


درباره من
اگر تنهاترین تنهـا شوم باز هم خــدا هست

...*..*..*..*...

اینجا خلوت من است
آهسته قدم بگذار

نترسید . . .
تنهایی ام واگیر ندارد.

...*..*..*..*...

به خدا گفتم : تو که میدونستی تنهام میذاره !
چرا بهم نگفتی؟؟!

خدا گفت : اونجور که اون بهت گفت دوستت دارم منم باورم شد . . . !

من از زندگی کسی حذف شدم

که برای داشتنش و بودنش

خیلی ها رو از زندگیم حذف کردم
. . .
افسونگر-71 (afsongar-71 )    

یه داستان کوتاه خخخ

درج شده در تاریخ ۹۴/۱۱/۱۸ ساعت 23:56 بازدید کل: 10 بازدید امروز: 9
 

یه روز یه بچه 8 ساله با یه بچه 9 ساله میرن پیش مادربزرگشون میگن مامان بزرگ؟؟
پدرمادرا چجوری بچه دار میشن؟؟؟


مادر بزرگه: (ای سگ تو روحتون من چی بگم به شما آخه؟!!!)
ببینید عسلای من...
فک کنید رو تیر چراغ برق یه کلاغ نشسته باشه، فردا یکی دیگه میاد میشن دوتا، پس فردا یکی دیگه میاد میشن سه تا!!!

8 ساله هه یه نیگا به 9 ساله هه میکنه و میگه: به نظرت واقعیتو بش بگیم یا بذاریم با همین طرز فکر بمیره؟!!!

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۴/۱۱/۱۸ - ۲۳:۵۶
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
2
1 2


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات