فراموش کردم
رتبه کلی: 1531


درباره من
اکبر پاشایی (achachili )    

از زلزله اردبیل تا زندان تبریز

درج شده در تاریخ ۹۰/۰۲/۰۴ ساعت 13:59 بازدید کل: 1697 بازدید امروز: 146
 

این نوشته به خانم سیما دیدار و خانواده ایشان تقدیم میشود.

تجربه‌ای شخصی که قصد شرح آن را دارم با تفاوتهایی در کیفیات ونوع برداشتها برای شما نیز میتوانسته است اتفاق افتاده باشدو احتمالا با تشابهاتی نیز روی داده است.

در نهانخانه ذهن هرکسی میتواند تصاویری زجرالود،وهم‌انگیز،مبهم وبی پاسخ و شادی‌ آفرین نقش بسته باشد با مثالهایی اختیاری که میتوانید مصداقی برای هر کدام از آنها داشته باشید.

 زلزله‌ای به تاریخ  10/12/75 تعدادی از روستاهای استان اردبیل را در آن زمستان سرد با خاک یکسان کرد.جدای از همه آلام و مصیبتهایی که بر زلزله زدگان وارد شده بود موضوعی در گزارش تلویزیونی در آن سالها از مصیبت دیدگان حادثه تا سالها به صورت سوالی بی پاسخ برایم باقی مانده بود.

گزارشگردر مورد پیرزنی توضیح می داد که پسر و عروسش را در این حادثه از دست داده بود ودرکنار ویرانی های خانه اش ضجه میزد و ناله میکرد.دوربین تا به این پیرزن نزدیک نشده بود فقط صدای گریه اش به گوش می رسید.اما وقتی به بالای سرش رسید به نظر رسید که پیرزن برای عزیزانش مرثیه میخواند.اما صدا قطع شد و در چندین مرتبه فقط و فقط صدای خالی گریه به گوش رسید.آن زن با زبانی که نباید شنیده میشد با خدایش درد دل میکرد!

دوستان و همکلاسی هایی داشتم در دوره ابتدایی که به خاطر نادرست ادا کردن جمله ی"گربه از درخت بالا میرود" از روی تصاویر کارتونی کتاب در عذاب بودند.به یاد دارم که بارها از معلممان میخواستند که تصاویر را به ترکی توضیح دهند، اما مگر امکان داشت؟در صورت امکان هم ارزشی نداشت.ترکی برای کوچه و خانه هایمان بود و فارسی زبان علم اموزی.تصاویر ساده ای که همه می توانستند به راحتی برایش داستانها بسازند اما به زبان خودشان،در زبان فارسی غولی بود که غلبه بر آن ما را لایق آفرین صد آفرین های افتخار آمیزاما توخالی مینمود.چه بسیار بودند که در حسرت توضیح جملات "گربه نخ لباس را میکشد و بابا آب داد"  به زبان مادری ، حتی برای امتحان هم که شده ماندند و عطای مدرسه را به لقایش بخشیدند.

هنوز هم می توانم با راوی "آخرین درس" در کتابهای دبیرستان همراهی کنم.شاگردی که هیچ گاه دستور زبان را برای ارائه  و پاسخگویی به سوالات معلمش حاضر نمی کرد به صبحگاهی که وارد کلاس میشود می بیند ریش سفیدان روستا ته کلاس نشسته اند.تعجب میکند و وقتی معلم با صدای بغض آلود توضیح میدهد که کشورمان اشغال شده و این آخرین روزی است که به زبان مادری درس میخوانیم اینبار نیز در برابر سوالات معلمش سرش را به علامت شرمندگی پایین می اندازد.معلمش اورا دلداری میدهد و بر تخته سیاه مینویسد " زنده باد وطن"

او تازه مفهوم زبان مادری را فهمیده بود. اشغالگرنیز زبانش را همان بدو ورود تحمیل کرد.

سالها گذشت تا به واسطه‌ی جنبشی ملی در آذربایجان مفهوم و رابطه‌ی مشترک زبانی این ماجراها برایم آشکار شود.زبانی که سالها وسیله و بهانه‌ای شده بود برای زنده نگه داشتن بیچارگی،ترک تحصیل،ضجه زدن،خواری و توهین دیگر آن اسطوره کهن نبود.چهارچوب قرائتی رسمی از این زبان خرداد ماه 5 سال پیش در مقابل چشمان بسیاری فرو ریخت.آنجا که طلب "مدرسه به زبان مادری" نه یک تصویر و شعار بلکه اراده ای عمومی شده بود.راهی بس دشواراز میان حبس و توقیف و کشته دادن و شکنجه سپری شده بود تا دیگر ضجه زدن پیر زنی به زبان خودش در افکار عمومی ملتی غیر مجاز تلقی نشود و طلب آن حق ممنوعه ! فریاد ورزشگاهها و خیابانهایمان شده باشد.

براستی اینک ما در دوره ای هستیم که انسانها برای اینکه حق داشته باشند زبان خودشان را داشته باشند راهی زندان شوند.؟آیا اگرفریاد حق طلبانه علیرضا فرشی و سیما دیدار در ائل گؤلی تبریز نتوانست سانسور شود باید دچار اسارت زندان شوند؟آیا گناه انها نه این است که تصویری عمومی از این حق ارائه دادند؟چه کسی می تواند به متوقف ساختن این جنبش اساسی در آذربایجان امید داشته باشد.به یقین میگویم از این پس وجود ملتی در آذربایجان نه در حکم بهشت موعود است نه ثمره خیال پردازی ها و تصورهای بی اساس.

این جاست که باید به عظمت رفتار سیما دیدار و همسرش در شکستن تابویی برای برآوردن فریاد حقی در خیابان و طبیعی بودن آن مدیون بود.این فریاد امروز نه در تلویزیون دهها سال پیش بلکه در زندان تبریز میخواهد سانسور شود.

4/2/90

 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۰/۰۲/۰۴ - ۱۳:۵۹
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (3)