فراموش کردم
اعضای انجمن(187) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
تلخ ... (Soltane-Dard )    

دسته گل ...

منبع : http://www.radsms.com/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%
درج شده در تاریخ ۹۲/۰۳/۲۸ ساعت 09:01 بازدید کل: 269 بازدید امروز: 12
 

از دوازده سالگی هر سال روز تولدم یک دسته گل یاس سفید بسیار زیبا برایم فرستاده می شد

بدون این که نام و نشانی از فرستنده داشته باشد .

مدت ها برای پیدا کردن فرستنده تلاش کردم

حتی به گل فروشی ها هم زنگ زدم ، اما بی فایده بود !

به هر حال این روند هر سال ادامه داشت .

 

در تمام این مدت از زیبایی کار و محبت فرستنده خوشحال بودم

و همیشه در تخیلاتم تلاش کردم حدس بزنم که فرستنده کیست .

قسمتی از شادترین لحظات زندگی ام در رویای آن فرد سپری شد .

آن انسان پُر شور و شگفت انگیز ، اما خجالتی و یا عجیب و غیر عادی که حاضر نبود

هیچ نام و نشانی از خود بگذارد .

 

در نوجوانی تصور می کردم فرستنده ممکن است پسری باشد که دوستم دارد

و یا کسی که دوستش دارم و یا کسی که او را نمی شناسم ، اما او کاملاً متوجه من است .

مادرم هم غالباً در این حدس زدن ها به من کمک می کرد از من می پرسید :

” دخترم خوب فکر کن ، آیا کسی بوده که تو به او محبتی کرده باشی

و او از این راه بخواهد قدرشناسی خود را نشان دهد . ”

 

و بعد دفعاتی را به یادم می آورد که به دیگران کمک کرده بودم .

زمانی که خانم همسایه با بچه هایش از خرید برمی گشت ،

در بیرون آوردن وسایل از ماشین به او کمک می کردم

و مراقب بودم که بچه هایش وسط خیابان نروند .

یا حتی آن فرستنده مرموز ممکن بود پیرمردی باشد که او را از خیابان رد می کردم

و درفصل زمستان نامه های او را می گرفتم تا مجبور نباشد

در آن خیابان های یخ زده خود را به خطر اندازد .

 

مادرم برای وسعت دادن به تصورات من

درباره ی فرستنده آن یاس های سفید به بهترین نحو مرا یاری می کرد .

او می خواست دخترش خلاق باشد و احساس کند که عزیز و دوست داشتنی است ،

نه تنها برای مادرش ، بلکه برای همه .

 

هفده ساله بودم که پسری قلبم را شکست .

شبی که برای آخرین بار به من زنگ زد ، آنقدر گریه کردم که خوابم برد .

صبح که بیدار شدم بر روی آینه ی اتاقم با رُژ لب قرمز نوشته شده بود :

با تمام وجود بپذیر با رفتن عشق دروغین ، عشق واقعی خواهد رسید .

به آن جمله فکر کردم و فهمیدم که مادرم این جمله را برای تسکین من نوشته است ،

اما زخم هایی هم بود که مادرم نمی توانست آنها را بهبود بخشد .

 

یک ماه قبل از پایان سال آخر دبیرستان پدرم با حمله ی قلبی از دنیا رفت .

غم و غصه ، ترس و بی اعتمادی تمام وجودم را فرا گرفت .

دیگر هیچ شور و اشتیاقی برای شرکت در جشن فارغ التحصیلی

که آن همه برایش تلاش کرده بودم نداشتم .

یک روز پیش از درگذشت پدرم ،

من و مادرم برای جشن فارغ التحصیلی لباس زیبایی خریده بودیم ، اما لباس اندازه من نبود .

وقتی روز بعد پدرم از دنیا رفت به کلی لباس را فراموش کردم ، اما مادرم فراموش نکرده بود .

 

روز قبل از جشن ، لباسم به طرزی باشکوه بر روی مبل اتاق پذیرایی گذاشته شده بود

و حتی از نظر اندازه هم مشکلی نداشت .

مادرم با وجودی که خود در اوج ناراحتی به سر می برد ، کاملاً متوجه احساسات فرزندانش بود .

او به ما این قدرت را داد که همواره زیبایی ها را ببینیم ، حتی در بدترین شرایط . . .

در حقیقت مادرم می خواست فرزندانش خود را در آن یاس های زیبا ببینند ،

دوست داشتنی ، محکم و استوار ، کامل و هم رنگ ، با رایحه ی جادویی و شاید کمی هم پُر رمز و راز .

 

بیست و دو ساله بودم که ازدواج کردم .

ده روز بعد مادرم از دنیا رفت ، همان سال بود که دیگر دسته گل یاس سفید برایم فرستاده نشد .

” مادر ، سمبل زندگی و عشق و محبت است . “

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۲/۰۳/۲۸ - ۰۹:۰۲
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات