فراموش کردم
رتبه کلی: 3858


درباره من
اهل میانه30___ساله __ساکن کرج

__________________________

متاهل
____________________

این هم ازیک عمرمستی کردنم، سالهاشبنم پرستی کردنم، ای دلم زهر جدایی رابخور،چوب عمری باوفایی رابخور،ای دلم دیدی که ماتت کردورفت،خنده ای برخاطراتت کردورفت،من که گفتم این بهارافسردنیست،من که گفتم این پرستورفتنیست،آه عجب کاری بدستم داد دل،هم شکست وهم شکستم داد دل


_________________________

گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت حتی ازمن؟گفتم خدایا دلم را ربودندگفت پیش ازمن؟گفتم خدایا چقدر دوری؟گفت تو یا من؟ گفتم خدایا تنها ترینم گفت بیشتر از من؟گفتم خدایا کمک خواستم گفت از غیر من؟گفتم خدایا دوستت دارم گفت بیش ازمن؟گفتم خدایا اینقدر نگو من گفت، من تو ام و تو من.
__________________________

09358813031
روزی دروغ به حقیقت گفت
روزی دروغ به حقیقت گفت: مــــیل داری باهم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد. آن دو با هم به کنار ساحل رفتند، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او راپوشید و رفت. از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است، اما دروغ در لبــــــ...
تاریخ درج: ۹۲/۱۱/۰۹ - ۲۰:۱۹ 13 نظر , 53 بازدید
«بسم الله الرحمن الرحیم»
در تحفه الاخوان حکایت شده است که مردی منافق زن مؤمنی داشت که در تمام امور خود به اسم باری تعالی مدد می‌جست و در هر کار «بسم الله الرحمن الرحیم» می‌گفت و شوهرش از توسل و اعتقاد او به بسم الله بسیار خشمناک می‌شد و از منع او چاره نداشت تا آنکه روزی کیسه کوچکی از زر را ب...
تاریخ درج: ۹۲/۱۱/۰۵ - ۲۱:۱۴ 14 نظر , 47 بازدید
ای بابا اینم شانیه ما داریم!!!!
ای بابا اینم شانیه ما داریم!!!!
دروغی که بخاطر خدا گفته شد
چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ,, افراد زیادی اونجا نبودن , ۳نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد که نهایتا ۶۰-۷۰ سالشون بود ,, ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان نسبتا ۳۵ ساله اومد تو رستور...
تاریخ درج: ۹۲/۱۱/۰۳ - ۲۱:۲۶ 24 نظر , 75 بازدید
سند جهنم
در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می کردند.فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد… به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش...
تاریخ درج: ۹۲/۱۱/۰۱ - ۲۰:۱۳ 24 نظر , 65 بازدید
یک لیوان شیر
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقا...
تاریخ درج: ۹۲/۱۰/۳۰ - ۲۱:۴۶ 8 نظر , 35 بازدید
لطف خدا
روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفتفرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می دارد و سر انجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست." فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گن...
تاریخ درج: ۹۲/۱۰/۱۸ - ۲۲:۵۳ 1 نظر , 73 بازدید
نوشته هایی که در پشت ماشینا می نویسند
خنده دار جالب وبه خواندنش می ار زد اگر از عشقت نکنم گریه و زاریبه جهنم که مرا دوست نداری!اگه الله کند یاریچه اف باشد چه سوسماری!اگر خواهی بمیری بی بهانهبخور ماست و خیار و هندوانه!ای بلبل اگر نالی من با تو هم آوازمتو عشق گل داری، من عشق گل اندامی!لاستیک قلبمو با میخ نگات پنچر نکنبر در ...
تاریخ درج: ۹۲/۱۰/۱۸ - ۲۲:۳۶ 3 نظر , 95 بازدید
چگونگی درج آگهی در سایت و قسمت تبلیغات