فراموش کردم
رتبه کلی: 2881


درباره من
کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود , روی ساحل نوشت:
دریا , دزد کفش های من !
مردی که از دریا ماهی گرفته بود , روی ماسه ها نوشت:
دریا سخاوتمندترین سفره هستی !
موج آمد و جملات را شست و تنها برای من این پیغام را گذاشت:::
(برداشت های دیگران در مورد خودت را در وسعت خویش حل کن.)


درباره من :::

غزل هستم.
از مشهد..
Ghazal.Y V I (Celina )    

داستان کوتاه (یکی از بستگان خدا)

درج شده در تاریخ ۹۴/۰۹/۱۸ ساعت 11:34 بازدید کل: 53 بازدید امروز: 53
 

 

 

پسرک

شب کریسمس بود و هوا ، سرد و برفی . پسرک ، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد …

تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده رو کم‌تر آزارش بدهد ، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.

در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

چند دقیقه بعد در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد : آهای ، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد.

پسرک  با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید : شما خدا هستید؟

– نه پسرم ، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

– آها ، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۴/۰۹/۱۸ - ۱۱:۳۴
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:



لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (1)