فراموش کردم
رتبه کلی: 950


درباره من
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه همواره و پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
Dariush423 (ATA7 )    

ساحل افتاده گفت : گر چه بسی زیستم هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .

درج شده در تاریخ ۹۳/۰۴/۰۶ ساعت 23:33 بازدید کل: 176 بازدید امروز: 172
 

http://payamblog.com/tem/52/1.jpg

ساحل افتاده گفت : « گر چه بسی زیستم

هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم .»

موج ز خود رفته ای، تیز خرامید و گفت :

« هستم اگر می روم گر نروم نیستم . »

(( محمد اقبال لاهوری ))

****************************

موج ز خود رفته رفت

ساحل افتاده ماند .

 

این، تن فرسوده را،

پای به دامن کشید؛

و آن سر آسوده را،

سوی افق ها کشاند .

 

***

ساحل تنها، به درد

در پی او ناله کرد:

 

- " موج سبکبال من،

بی خبر از حال من،

پای تو در بند نیست !


بر سر دوشت، چو من،

کوه دماوند نیست !

 

« هستم اگر می روم » ! خوشتر ازین پند نیست .

بسته به زنجیر را لیک خوش آیند نیست . "

 

***

ناله خاموش او، در دلم آتش فکند

رفتن؟ ماندن؟ کدام؟ ای دل اندیشمند ؟

گفت : - "به پایان راه، هر دو به هم می رسند ! "

 

عمر گذر کرده را غرق تماشا شدم ،

سینه کشان همچو موج، راهی دریا شدم

هستم اگر میروم، گفتم و رفتم چو باد

تن، همه شوق و امید، جان همه آوا شدم

بس به فراز و نشیب، رفتم و باز آمدم،

 

زآن همه رفتن چه سود؟ خشت به دریا زدم !

شوق در آمد ز پای، پای درآمد به سنگ

و آن نفس گرم تاز، در خم و پیچ درنگ؛

اکنون، دیگر، دریغ، تن به قضا داده است !

موج ز خود رفته بود، ساحل افتاده است !

                                      فریدون مشیری

 

 

این مطلب توسط موسی اصلانی بررسی شده است. تاریخ تایید: ۹۳/۰۴/۰۷ - ۱۸:۰۸
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)