فراموش کردم
اعضای انجمن(461) ارتباط با مدیریت انجمن طریقه آپلود عکس ، فیلم وموسیقی میانالی از نگاهی متفاوت طریقه قرار دادن موسیقی و کلیپ در مطلب
جستجوی انجمن
احمد اسماعیلی (AHMAD177 )    

قصه عشق برای کودکان

درج شده در تاریخ ۹۵/۱۲/۱۹ ساعت 05:39 بازدید کل: 215 بازدید امروز: 213
 

قصه عشق برای کودکان ----------------------------------------------------------------
احمد اسماعیلی-ahmad esmaili
برگرفته از قصه ها ولالایی های فولکلوریک ترکی====
آموزش مادر برای فرزند خود===
قصه عشق خان چوپان وسارا=====
یکی بود یکی نبود
 پسرم چوپان رشیدی بوده که قصه عشق او را همه کوه ها ،دریاها،رودخانه ها وانسانها شنیده اند ،او قصه عشق خود را چنین حکایت میکرد :
سالها از خود می پرسیدم: 
-به چه کسی دل ببندم؟
 این قلب عاشق رادرکدام آتشن کباب کنم؟

روزی سربه کوه وصحرا زدم ، توی باغی درکنار جوی آب بوته گلی را دیدم:
-ای گل زیبا معشوقه ی من میشوی؟
لب های اطلسی اش باز شد:
 -یار من بلبل است، آیا تو می توانی مثل او نغمه بخوانی؟

درکنار جوی آب بید مجنونی را دیدم که با گیسوان بلندش بر آب بوسه میزد:
-ای بید سبز جویباران یار من میشوی ؟ 
گفت:
 -چشمه یار من است.او به عشق وصلت من همیشه جاریست.

به قله کوه رسیدم.ازکوه بلند پرسیدم: -ای کوه سربلند سرزمینم، از راه دورخسته وکوفته به پیش توآمده ام ، یارمن می شوی؟بگزار لااقل عشقم را به تو بدهم ! 
کوه تکانی به خود دادوگفت:
 -خورشید است یارمن.صبحگاهان دست راستم راگرفته طلوع میکند، شامگاهان دست چپم راگرفته غروب میکند.وآن هنگام که قلبش شعله می کشد در آغوشم آرام میگیرد. تو قلبی چنین سوزان داری؟

ازکوه پایین آمدم.کنار رودخانه فریاد کشیدم ای رودخانه خروشان معشوقه ی من میشوی؟
رود خانه همچنان که با عشق میخزید وازروی سنگها می غلطید باصدای بلندی گفت:
 -دریا ست یار ودلدار من، در تعجیلم که در آغوش امواجش جای گیرم.آیا تومیتوانی رودخانه را در آغوشت جای دهی؟

بی حال بی جان وبی دل درراه ها آواره شدم.به بوته خاری رسیدم.گفتم ای خار قسمت من تو بوده ایی بگذار ترا دوست داشته باشم! 
برگشت وگفت : 
 -باران است یار من،این گلوی خشک مرا قطره های مروارید او تر میکند واین خارهای تیز مرا نمبار اوست که نوازش میکند.تو می توانی عطش مرا سیراب کنی؟ چون شبنم غبارم را به زدایی؟

ستاره هارا به التماس درآمدم 
ماه را عشق صدا کردم
پرندگان سفید رافریاد زدم 
غرش بر ابرها کردم
در باتلاق ها وشوره زارهای سوزان ،
دربیشه های انبوه ،
دردره های تنگ گریه کردم.
 از هیچ یک جوابی نیآمد .کسی دل به دل عاشقم نداد.

سالها وماه ها سر به کوه وبیابان زدم و گمشده ام پیدا نشد.
 عاقبت برگشتم به دیار خود، به سرزمین خود. پس کجاست عشق من؟

سالها چوپانی کردم وگوسفندان را از این اوبه به آن اوبه بردم. درمراتع وییلاق ها چراندم وبه صدای نی وبه آوازخود عشقم را صدا کردم...

تا اینکه روزی در کناربرکه ایی درنای پیری را دیدم .اوکه بالای سر همه کوه ها ورودها ودریاها پروازکرده بود و همه دنیا رادیده بود گفت :
اول باید راه دروازه ی حق را پیدا کنی ،  همه از این راه به عشق وخوشبختی میرسند.

دورنا پرپروازم داد
بال گشودم به پرواز 
بسوی دروازه حق 
برای گشودن دروازه
دروازه حق قفل است.
کلیدش برگردن شتر است 
 وشتر درراه گیلان است

1-"قوش منه قانات وئردی 
قاناتلاندیم اوچماغا 
حق قاپی سین آچماغا 
حق قاپی سی کلیددی 
کلید د‌وه بوینوندا 
 دوه گیلان یولوندا"

روزها به راه
شب ها به خواب
شب هابه راه
روزها به خواب
خسته وکوفته وتشنه به چشمه ایی رسیدم
بر سرچشمه 
دختری دیدم زیبا،
به اسم سارا
رخش سرخ مثل انار،
ابرو مشکی،چشم سیاه 
،دلش درانتظاردلم 
چشم براه
 ============= 
1-شعر فولکلوریک:
اوشدوم ای اوشودوم داغدان آلما داشیدیم
 ....چوپان

این مطلب توسط جلال علی اصغری بررسی شده است. تاریخ تایید: ۹۵/۱۲/۱۹ - ۰۶:۳۸
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (0)