فراموش کردم
لطفا تایپ کنید...
رتبه کلی: 3583


درباره من
سد1347614 (666sh )    

شعری زیبا از داوود حسن اقایی

درج شده در تاریخ ۹۴/۱۰/۰۱ ساعت 20:29 بازدید کل: 34 بازدید امروز: 31
 

افسون نگاه 


به فسونِ چشمِ مستت ، که فسونگری نمودی 

یه لبانِ می پرستت ، که تو دلبری نمودی . 

به خدا قسم بنامت ، به سخن به آن کلامت 

که نیامده قیامت ، تو چه محشری نمودی . 

که تو نازنین به مستی ، چو سرِ گُذر ببستی 

به رهم کمین نشستی ، ز ر هم بری نمودی . 

چو در آمدی به میدان ، تو نموده قصد این جان 

زَنِیَم به تیرِ مُژگان ، چو کمانگری نمودی . 

به دو زلفِ تاب داده ، به دو لعلِ آب داده 

به منِ خمارِ باده ، تو ستمگری نمودی . 

به خدائیِ خداوند ، چو زنی به ما تو لبخند 

بُوَدَش بهاء سمرقند ، چو به مشتری نمودی . 

به غروبِ رنگ پریده ، به سحر به هر سپیده 

چو در آمدی بدیده ، به نظر پری نمودی . 

به جلال و جاه و حشمَت ، به نوازشَت به خشمت 

به ولایِ هردو چشمت ، که تو ساحری نمودی . 

به دلم نموده پرتاب ، ز کمندِ زلفِ پُر تاب 

به مَهِ شبانِ مهتاب ، تو برابری نمودی . 

به حریمِ عشقِ لیلا ، به کشاکش زلیخا 

به قشنگی ای . . . ، تو هنروَری نمودی . 

به شب و به ماه پروین ، به تمامِ مذهَب و دین 

که ز لیلی و ز شیرین ، همه برتری نمودی . 

تو بیا دمی محبت ، بنشین به ما به خلوت 

نکند رقیب صحبت ، که سبکسری نمودی . 

به خدایِ هستی و بود ، به نوایِ بربَط و عود 

به دلِ نزارِ داوود ، همه کافری نمودی . 

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۴/۱۰/۰۱ - ۲۰:۲۹
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (5)