فراموش کردم
رتبه کلی: 460


درباره من
باران.... (20012 )    

برفها کم کم آب مي شود .............

درج شده در تاریخ ۹۱/۱۰/۲۳ ساعت 03:39 بازدید کل: 121 بازدید امروز: 54
 

 

او نشست و باز هم نشست
 
روزها يکي يکي از کنار او گذشت

* روي هيچ چيز و هيچ جا از دعاي او اثر نبود
 
هيچ کس از مسير رفت و آمد دعاي او با خبر نبود

* با خودش فکر کرد پس دعاي من کجاست؟
او چرا نمي رسد؟
 
شايد اين دعا راه را اشتباه رفته است!
 
پس بلند شد رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد
 
رفت تا که پيش از آمدن براي او دست دوستي تکان دهد
 
رفت پس چراغ چار راه آسمان سبز شد
 
رفت و با صداي رفتنش
 
کوچه هاي خاکي زمين جاده هاي کهکشان سبز شد

* او از اين طرف،
 
دعا از آن طرف
 
در ميان راه باهم آن دو رو به رو شدند
 
دست توي دست هم گذاشتند
 
از صميم قلب گرم گفت و گو شدند
 
واي که چقدر حرف داشتند

* برفها کم کم آب مي شود
 
شب ذره ذره آفتاب مي شود
 
و دعاي هر کسي
 
رفته رفته توي راه مستجاب مي شود

عرفان نظرآهاري

تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۱/۱۰/۲۳ - ۰۳:۳۹
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (1)