فراموش کردم
رتبه کلی: 313


درباره من


» و این انعکاس تنهایی من است، همچنان که دنیا انعکاس تنهایی خداوند است...

» بي شك جهان را به عشق كسي آفريده اند، چون من كه آفريده ام از عشق جهاني براي تو...

» زین پیش هرچه بوده ام، عاشق نبوده ام

» تو هرچه می خواهی باش ، اما … آدم باش !!!

» هیچگاه امید کسی را ناامید نکن، شاید امید تنها دارایی او باشد.


» کلافه ام از این همه دور اندیشی... نزدیکتر بیا

» من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من! من خودم هستم و یک حس غریب، که به صد عشق و هوس می ارزد!

» شاید چالاک‌ترین انسان نباشم،
شاید بالابلندترین یا نیرومندترین نباشم،
شاید بهترین و زیرک‌ ترین نباشم،
اما قادرم کاری را بهتر از دیگران انجام دهم
و این کار هنر خود بودن است .

» عشق ما نیازمند رهاییست نه تصاحب...

» مگر از زندگي چه مي خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي شود؟

» و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای
بی آنکه ،همه ی مرا خوانده باشی...

شهاب زنگنه (0912 )    

چقدر به هم بدهکاریم؟(داستانک)

درج شده در تاریخ ۹۲/۰۸/۱۴ ساعت 16:37 بازدید کل: 109 بازدید امروز: 77
 

یستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.

نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی.می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند.

می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود تومان.
یک هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم.
هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم تومانی ندارم.
می‌گوید اندازهء تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد.

خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد... حالا من
به شما بدهکارم!"
تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.
انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است.
لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"
 
حالا حساب کنید چقدر به هم بدهکاریم؟
تاریخ آخرین ویرایش مطلب: تاریخ آخرین ویرایش: ۹۲/۰۸/۱۴ - ۱۶:۳۷
اشتراک گذاری: تلگرام فیسبوک تویتر
برچسب ها:

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تبلیغات
کاربران آنلاین (1)