فراموش کردم
رتبه کلی: 447


درباره من
فاروق صالحی (farog )    

سرادار و سالار ملی(ستارخان و باقر خان)

درج شده در تاریخ ۸۸/۰۳/۰۵ ساعت 10:15 بازدید کل: 2433 بازدید امروز: 1 0 می‌پسندم  
 
مقدمه ستار قره‌داغی سومین پسر حاج حسن قره داغی در سال ۱۲۸۵ق (۱۸۶۸ میلادی) به دنیا آمد. او از اهالی قره‌داغ آذربایجان بود که در مقابل قشون عظیم محمد علی شاه پس از به توپ بستن مجلس شورای ملی و تعطیلی آن که برای طرد و دستگیر کردن مشروطه خواهان تبریز به آذربایجان گسیل شده بود ایستادگی کرد و بنای مقاومت گذارد. وی مردم را بر ضد اردوی دولتی فرا خواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدین و باقرخان سالار ملی مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت شهر تبریز به دست طرفداران محمد علی شاه بیفتد. اختلاف او با شاهان قاجار و اعتراض به ظلم و ستم آنان، به زمان کودکی اش بر می‌گشت. او و دو برادر بزرگ‌ترش اسماعیل و غفار از کودکی علاقه وافری به تیراندازی و اسب سواری داشتند، اما اسماعیل فرزند ارشد خانواده در این امر پیشی گرفته بود و شب و روزش به اسب تازی، تیراندازی و نشست و برخاست با خوانین و بزرگان سپری می‌شد، سرانجام او در پی اعتراض به حاکم وقت دستگیر و محکوم به اعدام شد. این امر کینه‌ای در دل ستار ایجاد کرد و نسبت به ظلم درباریان و حکام قاجاری خشمگین شد. جوانی ستار در جوانی به جرگه لوطیان (جوانمردان، یا اهل فتوت) محله امیرخیز تبریز درآمد و در همین باب در حالی که به دفاع از حقوق طبقات زحمتکش بر می‌خاست با مأمورین محمدعلی شاه درافتاد و به ناچار از شهر گریخت و مدتی به راهزنی مشغول شد، اما از ثروتمندان می‌گرفت و به فقرا می‌داد. سپس با میانجیگری پاره‌ای از بزرگان به شهر آمد و چون در جوانی به درستی و امانتداری در تبریز شهرت داشت به همین دلیل مالکان حفاظت از املاک خود را به او می‌سپردند. او هیچ گاه درس نخواند و سواد خواندن و نوشتن نداشت، اما هوش آمیخته به شجاعتش و مهارت در فنون جنگی و اعتقادات مذهبی و وطن دوستی اش، او را در صف فرهیختگان عصر قرار می‌داد. مقاومت مشروطه طلبان تبریز، در عکس ستارخان و باقر خان نیز دیده می‌شوند او در مدت یازده ماه از ۲۰ جمادی الاول ۱۳۲۶ق تا هشتم ربیع الثانی ۱۳۲۷ق رهبری ِ مجاهدین تبریز و ارامنه و قفقازی‌ها را بر عهده داشت و مقاومت شدید و طاقت فرسای اهالی تبریز در مقابل سی و پنج الی چهل هزار نفر قشون دولتی، با راهنمایی و رهبریت او انجام گرفت، به طوری که شهرت او به خارج از مرزهای کشور رسید و در غالب جراید اروپایی و امریکایی هر روز نام او با خط درشت ذکر می‌شد و درباره مقاومت‌های سرسختانه وی مطالبی انتشار می‌یافت.در اواخر کارِ محاصره تبریز قوای روسیه با موافقت دولت انگلیس به سوی تبریز آمد و راه جلفا را باز کرد. قوای دولتی با دیدن قوای روس به تهران بازگشت و محاصره تبریز پایان گرفت، اما ستارخان حاضر به اطاعت از دولت روس نشد و در اواخر جمادی الثانی ۱۳۲۷ق (اواخر ماه مه ۱۹۰۹م) به ناچار با همراهانش به قنسول خانه عثمانی در تبریز پناهنده شد. در منابع ذکر شده‌است که ستارخان به کنسول روس (پاختیانوف) که می‌خواست بیرقی از کنسول خانه خود به سر در خانه ستارخان زند و او را در زینهار دولت روس قرار دهد گفت: «ژنرال کنسول، من می‌خواهم که هفت دولت به زیر بیرق دولت ایران بیایند. من زیر بیرق بیگانه نمی‌روم.»پس از عقب نشینی قوای روس مردم شهر به رهبری ستارخان در برابر حاکم مستبد تبریز رحیم خان قد علم کردند و او را از شهر بیرون راندند، اما اندکی بعد ستارخان در زیر فشار دولت روس، دعوت تلگرافی ِ آخوند ملامحمدکاظم خراسانی و جمعی از ملیون را پذیرفت و با لقب سردار ملی به سوی تهران حرکت کرد. در این سفر باقرخان سالار ملی نیز همراه او بود.هدف دولت مشروطه از این اقدام که به بهانه تجلیل از ستارخان و باقرخان صورت گرفته بود در واقع کنترل آذربایجان و خلع سلاح مجاهدین تبریز بود. روز شنبه ۷ ربیع الاول سال ۱۳۲۸ق در شب عید نوروز، جمعیت زیادی از مردم و رجال شهر از جمله یپرم خان ارمنی برای وداع با ستارخان و باقرخان جمع شدند و آنان درمیان هلهله جمعیت از منزل خود بیرون آمدند و به سوی تهران حرکت کردند. در بین راه نیز در شهرهای میانه، زنجان، قزوین و کرج استقبال باشکوهی از این دو مجاهد راستین آزادی به عمل آمد و هنگام ورود به تهران نیمی از شهر برای استقبال به مهرآباد شتافتند و در طول مسیر چادرهای پذیرایی آراسته با انواع تزیینات، و طاق نصرت‌های زیبا و قالی‌های گران قیمت و چلچراغ‌های رنگارنگ گستردند. در سرتاسر خیابان‌های ورودی شهر، تابلوهای زنده باد ستارخان و زنده باد باقرخان مشاهده می‌شد. تهران آن روز سرتاسر جشن و سرور بود. ستارخان پس از صرف ناهار مفصلی که در چادر آذربایجانی‌های مقیم تهران تدارک دیده شده بود به سوی محلی که برای اقامتش در منزل صاحب اختیار (محلی در خیابان سعدی کنونی) در نظر گرفته بودند رفت. او مدت یک ماه مهمان دولت بود، اما به دلیل وجود سربازان و کمی جا دولت، محل باغ اتابک (محل فعلی سفارت روسیه) را به اسکان ستارخان و یارانش و محل عشرت آباد را به باقرخان و یارانش اختصاص داد. پس از چند روزی که نیروهای هر دو طرف در محل‌های تعیین شده اسکان یافتند مجلس طرحی را تصویب نمود که به موجب آن تمامی مجاهدین و مبارزین غیرنظامی از جمله افراد ستارخان و خود او می‌بایست سلاح‌های خود را تحویل دهند. این تصمیم به دلیل بروز حوادث ناگوار و ترور مرحوم سید عبدالله بهبهانی و میرزاعلی محمدخان تربیت از سران مشروطه گرفته شده بود.، اما یاران ستارخان از پذیرفتن این امر خودداری کردند. به تدریج مجاهدین دیگری که با این طرح مخالف بودند به ستارخان و یارانش پیوستند و این امر موجب هراس دولت مرکزی شد. سردار اسعد به ستارخان پیغام داد که «به سوگندی که در مجلس خوردید وفادار باشید و از عواقب وخیم عدم خلع سلاح عمومی بپرهیزید.»، اما باز یاران ستارخان راضی به تحویل سلاح نشدند.بعدازظهر اول شعبان ۱۳۲۸ق قوای دولتی، که جمعا سه هزار نفر می‌شدند به فرماندهی یپرم خان، یار قدیمی ستارخان در تبریز و رئیس نظمیه وقت باغ اتابک را محاصره کردند و پس از چندبار پیغام، هجوم نظامیان به باغ صورت گرفت و جنگ بین قوای دولتی و مجاهدین آغاز گشت. در این جنگ قوای دولتی از چند عراده توپ و پانصد مسلسل شصت تیر استفاده کردند و به فاصله ۴ ساعت ۳۰۰ نفر از افراد حاضر در باغ کشته شدند. ستارخان راه پشت بام را در پیش گرفت، اما در مسیر پله‌ها در یکی از راهروهای عمارت تیری به پایش اصابت کرد و مجروح شد و قادر به حرکت نبود. اندکی بعد قوای دولتی او را دستگیر کردند و به منزل صحصام السلطنه بردند و خود و اتباعش ناچار به خلع سلاح شدند (۳۰ رجب ۱۳۲۸ق). بعد از این وقایع، ستارخان خانه نشین شد و پزشکان حاذق برای مداوای پای او تمام تلاش خود را کردند، اما معالجات به جایی نرسید و در تاریخ ۲۸ ذی الحجه ۱۳۳۲هـ. ق (۲۵ آبان ۱۲۹۳ش/ ۱۶ نوامبر ۱۹۱۴م) در تهران دار فانی را وداع گفت و در باغ طوطی در جوار بقعه حضرت عبدالعظیم حسنی در شهرری درحالی که هزاران هزار تهرانی با چشمانی گریان جنازه او را تشییع می‌کردند به خاک سپرده شد. او هنگام فوت حدود ۵۳ سال داشت. ستارخان، سردار ملي مطالبی درباره سردار ملی از دكتر صادق رضا زاده شفق مرحوم مظفر‎الدين شاه، در چهارم جمادي الاخر سال 1324 ]13 امرداد 1285[فرمان مشروطيت را صادر كرد و مليون نشاط و اميدواري پيدا نمودند و اولين مجلس ملي انعقاد يافت و مردم با دل‏گرمي منتظر نتايج اصول جديد حكومت گرديدند. الحق انتظار آنان كمي ساده‎دلانه و مبالغه‎آميز بود. ولي افسوس جهل و فساد و نفاق و دسته‎بندي، چه از ناحيه ملتيان و چه دولتيان، برخلاف اميد توقع عامه اوضاع را دگرگون ساخت و مردم از لشكري و كشوري و روحاني و غيره دوتيره شدند و درين بين محمد‎علي شاه، درين غوغاي عمومي براي تحكيم موقع خود و خواباندن فتنه با وعده و وعيد و تشويق و تهديد، ماه‎ها با مجلس شورا و سران ملت و علما و اعيان مملكت در مباحثه و گفتگو بود ولي بي‏آرامي و اختلاف و سوء ظن و تحريك از طرفين با اين اقدامات مرتفع نمي‎شد. به خصوص كه دولت تزاري روسيه با مداخله‎هاي علني بر ضد نهضت مشروطه‏ي ايران، مدام در تحريكات مي‎كوشيد. در خلال اين مدت، آذربايجان كانون اصلي انقلابات واقع شده و دسته‎هاي ملي و دولتي و طرفداران مشروطه و استبداد، به جان هم افتاده بودند و انجمن‎ ملي تبريز و سران مشروطه شبان و روزان در شور و مذاكره و اقدام براي حفظ امنيت از طرفي و نگهداري مشروطيت از طرف ديگر، صرف مساعي مي‎گشت. تا اين كه قضا كار خود را ساخت و روز سه‎شنبه 2 تير ماه 1287 يا 23 جمادي‎الاولي 1326 (23 ژون 1908)، محمد‎علي‎شاه عملا اقدام به جلوگيري از اقدامات مجاهدين نمود و مجلس ملي را بمباران كرد و مجاهدين و طرفداران مشروطه، در همه جاي كشور متواري شدند و يك‏باره مصيبتي عظيم و ياس بزرگ به عموم آزادي‏خواهان و وطن‎پرستان ايران روي آورد و چنان چه مي‎دانيم، عده‎اي از رهبران نامي مليون در طهران كشته گرديد و فاتحه‎ي اولين مجلس شوراي ايران خوانده و درهاي اميد به روي مردم بسته شده و اوضاع برگشت و سياست روسيه در ايران فيروز گرديد.در اين موقع بود كه ستاره‎ي اميدي، از افق آذربايجان طلوع كرد. يعني آخرين شراره‎ي خروش ملي با وجود خطر بسيار نزديك خاموشي، به طرز معجزه‎آسا، از نو درخشيدن گرفت و نور آن فزوني يافت تا وقتي‎ كه آفاق ايران را كه زير ظلمت استبداد رفته بود، آهسته آهسته روشن كرد. اين شراره، اول در مردمك چشم‏هاي تيز درخشان و خشمگين يكي از فرزندان رشيد كوهستاني آذربايجان، يعني ستارخان سردار ملي تابيدن گرفت. در آغاز امر مشروطه خواهي به فاصله‎ي كمي بعد از اجتماع و بست‎نشيني بازرگانان طهران و مهاجرت روحانيان به قم، آذربايجان هم قيام كرد و به نهضت ملي پيوست و رهبران انقلاب با نطق‎هاي آتشين مردم را به بيداري خواندند. تمام شهر تبريز به جنب و جوش افتاد. علما و بازرگانان و اصناف و كارگران و شاگردان مدارس، جمله صف‎ها كشيدند و جمع آمدند و با شور غريب، تغيير رژيم استبدادي را خواستار شدند.تعليمات اولين رهبران آزادي آذربايجان، مانند سيد حسن تقي‎زاده و سيد حسن خان عدالت و ميرزا محمد علي‏خان تربيت و شريف‏‎زاده و طالب‏زاده (طالبوف) و امثال آنان و نوشتٌ‏هاي اشخاصي مانند حاج زين‎العابدين مراغه‎اي و ملكم خان و مطالب روزنامه‎هايي مانند روزنامه پرورش و اختر و قانون و حبل‎المتين و نظاير آن و افكار پخته‎ي روحانيون بزرگ، مانند مرحوم شهيد ميرزا علي ثقه‎الاسلام كه در عاشوراي محرم 1330 هجري قمري ]به دست روسيان در تبريز، به دار آويخته شد[، از هوشمندان فداكار آذربايجان ]را[ برانگيخت و ناطقين پر شور، مانند ميرزا حسن واعظ و ميرزا جواد ناطق و ميرزا علي ويجويه‎اي و مير‎كريم بزاز و شيخ سليم و ديگران، احساسات مردم تبريز را به هيجان آورد و يك سال از صدور فرمان مشروطيت نگذشت كه خيابان‎هاي تبريز پر از صفوف مجاهدين مسلح گرديد و انجمن ايالتي آذربايجان مركب از نخبه‎ي رجال مشروطه، نظير نوبري و بادامچي و حسيني و]حاج علي‎نقي[ گنجه‎اي و حاج مهدي آقا كوزه كناني و شيخ سليم و معتمدالتجار و علي مسيو و امثال آنان تشكيل شد و توجه مردم به سوي سبك زندگي سياسي نوين معطوف گشت و اميد‎ها در دل‎هاي جوانان بوجود آمد و همه (گاهي هم با انتظارت بيش از اندازه) چشم به آينده نزديك دوختند و در آرزوي آزادي و آبادي ايران، گوش هوش به جريان حوادث فرا داشتند و مجاهدين در انتظار مبارزه با حوادث، كمر همت بستند. يكي از دلاورترين اين مجاهدين، ستارخان بود كه مردم بوجود او و امثال او مي‎باليدند و هوس‎ها در دل مي‎پروراندند. غافل از اين كه راه اصلاحات راه پر پيچ و خمي است و زمان طولاني و كار و كوشش لازم دارد وبي‎خبر از اين كه دست تقدير، به دست‎هاي خيانت‏گري هم در پشت پرده فرصت داد كه بر ضد آزادي‎خواهان نهاني صف بندي كنند. چندي نرفت كه اين صف بندي آشكار شد و عده‎اي از ملا‎هاي تبريز در محله‎ي شمالي، يعني محله‎ي شتربانان، محفلي به نام اسلاميه تاسيس كردند و با ساز «مشروعه» خواهان طهران كه شريعت را براي فريفتن عوام عنوان كرده و بر ضد مشروطه برخاسته بودند، و به نوا درآمدند. در خلال اين احوال، مجلس تازه بنياد ايران به فرمان محمد علي شاه و به دست لياخوف روسي فرمانده بريگاد قزاق‏خانه بمباران شد و بلافاصله مامورين دولت استبداد در مركز و شهر‎ها به دستگيري و كشتار رهبران مشروطه دست زدند و در آذربايجان هم، اقدامات شديد شروع گرديد و قوايي از عشاير و سربازان، مامور سركوبي شهر تبريز و ولايات شدند و ملاهاي اسلاميه» كار تبليغات و تكفير را شدت دادند تا اين كه در ميان مجاهدين هيجاني توليد شد و همه اسلحه برداشتند و مقاومت كردند و جنگ بين آنان و سرباز و عشاير و استبداديان كه شهر را از هر طرف استيلا كرده بودند، در گرفت و سران مجاهدين مانند باقر‎خان از محله‎ي خيابان‎ و ستارخان از محله‎ي امير‎خيز، در مقاومت دليرانه اصرار ورزيدند و جنگ حدود بيست روز داوم يافت ولي قواي دولتي مدام زيادتر مي‎شد و كنسول‏گري روس با تمام وسايل در سست كردن عزم مليون مي‎كوشيد. سرانجام اخبار استيلاي كامل مستبدين در مركز و ولايات، از طرفي و تقويت قواي دولتي و كوشش‎هاي انجمن اسلاميه از طرف ديگر، بازوان مجاهدين را كم‎كم سست كرد. تا اين كه ظرف يك دو روز ديگر، سر و صداي اكثر مشروطه خواهان خوابيد و نيروي دولتي به قسمت اعظم شهر تبريز مسلط شد و ظاهرا كار از كار گذشت.در اين اوان «پاخيتونوف» گنسل روس در تبريز و عمال او، علنا و مستقيما به نفع استبداديان اقدام مي‎كردند و به هر وسيله، مردم را به تسليم به مامورين دولت استبدادي كه در واقع تسليم به اوامر دولت امپراطوري روس بود، تحريض مي‎نمودند. اين اقدامات كه زور در پشت آن بود، موثر واقع شد و شهر در ظاهر آرام و گويي صيحه‎ي آزادي خاموش گشت و جوش و خروش آزادي‎خواهان فرو نشست و دم توديع حكومت مشروطه فرا رسيد و « استبداد صغير» مستقر گرديد و بر چهره‎هاي آزادي‎خواهان از پير و جوان، غبار غم نشست. هيچ فراموشم نمي‏‏شود، دمي كه در دبستان چند دانش‎آموز دور هم گرد آمده و تلگرافي را كه از تقي‎‎زاده به اين مضمون از طهران رسيده بود: «حيات عاريتي موجود. قربان ملت تقي‎زاده» با دل‎هاي لرزان، مانند اين كه پيام مرگ مي‎شنيديم مي‎خوانديم و سخت اندوه‏ناك بوديم. در آن ايام كه سرتاسر شهر تبريز مستغرق بهت و سكوت گشته و در و ديوار از بيرق‎هاي سفيد كه علامت تسليم بود پوشيده شده و تو گويي شهر به زير كفن رفته بود و شهر، محله به محله و كوبه‏كو، به زير تسلط هواخواهان استبداد مي‎رفت آن‎گاه بود كه مردي در تبريز برخاست و سير تاريخ ايران را تغيير داد. در بحبوحه‏ي بهت و ياس، يك‏باره سر و صدايي در شهر بلند شد و همه را مانند كساني كه ناگهان به وحشت از خوابي برجسته باشند، به هيجان آورد. هر كسي از ديگري مي‎پرسيد چه خبر است؟ تا اين كه سرانجام خبر پخش شد و همه آگاه گشتند : ستارخان اميرخيزي قيام كرده بود! ستارخان كه از اول در محله‎ي امير‎خيز ‎شمال‏غربي تبريز اقامت داشت و حدود دو سال بود در رديف مجاهدين مشروطه درآمده و از خود شايستگي‎هانشان داده و جلب نظر‎ هم رديف‎هاي خود را كرده بود، در مقابل آخرين حوادث، يك‎باره و ديوانه‎وار دست به تفنگ برد و با چند نفر ديگر از جان گذشتگان، درست چند ساعت يا يك روز قبل از آن كه عمل خلع اسلحه و نصب بيرق‎هاي سفيد به كوي امير‎خيز برسد، از خانه بيرون آمد و بي‏درنگ شروع به پايين آوردن بيرق‎هاي تسليم كرد. و چندي نگذشت كه عده‎اي از مجاهدين متواري، به او پيوستند و او با سخنان آتشين، آنان را ترغيب و تشويق به جان‏بازي در راه نجات ايران نمود و بلافاصله استبداديان مضطربانه به تكاپو افتادند و كنسل روس، بناي فعاليت شديد گذاشت و اينك يك صحنه از مداخله‎ي آشكار روس‎ها را به نفع دولت استبدادي و به ضرر مليون و وطن‎پرستان از كتاب تاريخ هيجده ساله آذربايجان تاليف مرحوم كسروي (ج 2 ص 112) با تلخيص نقل مي‎كنيم: كنسول چون رسيد از ستار‎خان پرسيد گفتيم به سنگر رفته. در اين ميان، جنگ سختي بود. تو گويي گلوله‎ مانند تگرگ مي‎ريخت. ستارخان رسيد. پا برهنه، كلاه‎نمدي بر سر، تفنگ به دست و سه قطار فشنگ نيمه‎پر و نيمه‎تهي در كمر، به آواز بلند، سلام گفت. كنسول جواب داد و تعاف كرد. ستارخان تفنگ را به گوشه‎اي نهاد و با همان گرد و غبار سر و صورت نشست. كنسول چنين گفت: ما همسايه شما هستيم و ناايمني كه در كشور شماست، به زيان بازرگاني ماست مي‎خواهيم اين شورش را كه برخاسته فرو نشانيم. دست از جنگ برداريد، چنان كه باقر‏خان هم دست برداشته و من با شما پيمان مي‎نهم كه رييس قراسواران بشويد و ماهي سيصد تومان ماهانه دريافت داريد و نيز ششصد تن از كسان شما به قراسواران پذيرفته شوند و اينك بيرقي به شما مي‎دهم كه بر سر در بيفرازيد و در زينهار امپراطوري باشيد. ستارخان ازين مطالب، سخت برآشفت و در ضمن چون جنگ سخت بود مي‎خواست به سنگر بشتابد، همين كه ترجمه‎ي قول كنسول به پايان رسيد، وي گفت : جناب كنسول، من قراسواران نمي‎خواهم. كار از اين‏ها گذشته، ما ايرانيان، اگر غيرت داشته باشيم مشروطه را خواهيم گرفت. بيرق شما براي ما شايستگي ندارد اين گفت و تفنگ را برداشت و رفت.در باب خانواده و اوايل زندگاني ستارخان، داستاني مشروح در دست نيست. اينك كلمات مختصر و مفيدي از نوشته‎ي دانشمند محترم آقاي اسمعيل اميرخيزي كه از اولين مشاوران و دوستان ستارخان واز پيش‎قدمان آزادي‎خواهان آذربايجانست نقل مي‎كنم:خانواده‎ي ستارخان، خانواده‎اي معروف نبود. پدرش حاج حسن، اصلا از يكي از محال ارسباران (قراچه‎ داغ) و بزاز سيار بود يعني از تبريز پارچه مي‎خريد و در ارسباران مي‎‎فروخت و به اصطلاح آذربايجاني «برون‏بري» مي‎كرد. وي چهار پسر داشت، ستارخان ـ اسمعيل ـ عظيم ـ غفار. اسمعيل، جوان رشيدي بود و جزو سواران نبي نام راهزن معروف كه عمده در سرحدات روسيه راهزني مي‎كرد، در يكي از جنگ‎هاي بين‎سواران دولتي و نبي،‎ اسمعيل گرفتار و كشته گرديد. پسر اسمعيل محمد‎خان نام در جنبش مشروطه شركت موثر كرد و پايش تير خورد و بريدند و از طرف ملت لقب امير توماني گرفت و چند سال بعد در هزار و سيصد و سي موقع استيلاي روس‎ها و صمد‎خان شجاع‎الدوله، با برادرش كريم، به دار آويخته شد. عظيم كه بعد به مكه مشرف شد و حاج عظيم خان معروف گشت، نيز زارع و كاسب بود و بعد از ظهور ستارخان، او هم جزو مجاهدين درآمد و زحمت‎ها كشيد و چند سال پيش با اجل طبيعي درگذشت. غفار دكان كفش‏دوزي داشت. او را هم در 1330 روس‎ها به دار كشيدند و قبل از مرگ تقاضا كرده بود مهلت بدهند، دور ركعت نماز بخواند.سوانح زندگاني ستارخان قبل از مشروطه، چندان معلوم نيست. از حوادثي كه نام او را در آن ايام به دهن‏ها انداخت، قضيه قتلي بود كه در يكي از باغهاي امير‎خيز اتفاق افتاد و آن اينست كه صمد‎خان نام از حسن آباد ارسباران كه با قاطر چي‏هاي ولي‏عهد (محمد‎علي ميرزا) نزاع داشت، روزي در آن باغ، ميهمان حاج حسن پدر ستارخان بود و ستارخان مهمانداري از آنان مي‎كرد صمد‎خان رييس قاطرچي‏ها را كه به سراغ او آمده بود، با تفنگ كشت و با مامورين ولي‏عهد مبارزه و در اطاقي سنگر كرد و در نتيجه‏ي توپ بسته شدن بنا از طرف مامورين صمد خان و برادرش كشته شدند و ستارخان زخمي گرديد.بعد از قضيه،‎ ستارخان با دسته‎اي از سواران خود در نواحي آذربايجان ياغي‏گري‏هايي مي‎كرد چنان‏چه چندين بار به حبس افتادو مدتي هم در معيت مرحوم ميرزا حسين‎خان يكاني، مامور محافظت راه بين مرند و خوي بود. در يكي از مسافرت‎هايش به عتبات در سامرا از حركات بي ادبانه‎ي بعضي خدام متاثر شد و خدام را به كمك همراهانش ]تاديب كرد[كه كار به مداخله‎ي حكومت كشيد و غائله، با توسط و شفاعت مرحوم ميرزاي بزرگ شيرازي خاتمه يافت. بعد از بازگشت، به عللي دوباره تحت تعقيب واقع شد واين بار هم به شفاعت مرحوم حاج ميرزا جواد مجتهد تبريز، خلاص گرديد. مدتي هم به مباشرت علاقجات حاج محمد‎تقي صراف تبريزي در سلماس اشتغال داشت و در آن نواحي بازصيت شجاعت و رشادتش بلند شد و معروفيتي به سزا پيدا كرد. بعدا به دلالي اسب و به اصطلاح آذربايجاني (دشت‏گيري ) پرداخت ولي در تمام ادوار، كسي بود كه ديگران او را به نظر مردانگي مي‎نگريستند.بايد گفت خون‎خواهي برادر و رنج‏ها و گرفتاري‎هاي خودش و آزاده سري و لوطي‎گري و آشنايي با بعضي سران مشروطه در جريان حوادث، جمله در افكار ستارخان و ميل او به طرفداري از مشروطيت، موثر بوده به حكم اين مقدمات و ستيزگي كه از سال‎ها با ماموران دولت داشته، از اول نهضت مشروطه طلبي، اظهار تمايل به هم‏كاري با مشروطه‎طلبان مي‎نموده. از بدو انعقاد انجمن ايالتي آذربايجان، با آن ارتباط پيدا كرد و در انجمن ديگري به نام انجمن حقيقت كه محل آن در محله‎ي اميرخيز يعني نزديك مسكن خودش بود، عضويت داشت. اين انجمن كه اعضاي آن يك عده انقلابيون و آزادي‎خواهان تبريز بودند، در آن اوقات مهم و موثر بود و در يكي از اولين جنگ‎هاي داخل شهر كه فشار زيادي از طرف دوليتان به مجاهدين وارد آمد و آثار شكست در ايشان ديده شد، ستارخان آن جا را سنگر خود قرار داد و جنگي سخت كرد و مهاجمين را وادار به عقب‎نشيني ساخت. اين مبارزه دلاورانه بود كه دامنه پيدا كرد و تبريز و بعضي نقاط ديگر آذربايجان را قلعه آزادي ايران ساخت و شهري كه چهارده ماه از سال‎هاي 1326 و 1327 هجري قمري در محاصره‎ي نيروي استبداد و از طرف سران دولت و عشاير، مانند عين‎الدوله و رحيم خان چليبانلو و اقبال السلطنه ماكويي و صمد خان شجاع الدوله و بعضي دسته‎هاي شاهسون و غيره هم مورد لشكر كشي و معروض حملات بود، تمام آن مدت شب‎ها و روزها مقاومت به كار برد و جنگ دفاعي كرد ودر تمام اين ماه‎ها، سرتاسر شهر تبريز سنگر‎بندي و بازار‎ها تعطيل و داد و ستد‎هاي بازرگاني موقوف گشت. دو محله‎‎ي شمالي شهر يعني سرخاب و شتربان، محل سنگر‎بندي و مقر استبداديان و بقيه‏‎ي اين محلات، در تصرف مليون و اطراف شهر از طرف نظاميان دولتي و عشاير محصور بود. شب و روز تيراندازي و مهاجمات طرفين ادامه داشت و هر روز عده‎اي كشته مي‎شدند و خانمان‏هايي ويران مي‎گشت.

1
1


لوگین شوید تا بتوانید نظر درج کنید. اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
فراموش کردم
تعرفه جدید خدمات ترجمه ( چاپ محسن )تورهای مشهد مقدس ویژه تابستان 1393شعری از خودم: گئتدون غربته من سیزقابل توجه دانش آموزان، دانشجویان، فارغ التحصیلان، کارجویان و شاغلینمرکز آموزش زبان انگلیسیدلنوشته (1) __. یه پسرایی هستن که... .__فروش فوری خانهپاداش بزرگ مسی به جنایات اسرائیل؟فروش یک قطعه باغترسیم کلیه نقشه های 3 بعدی و پروژه های صنعتی دانشجویی و شخصی

مسئولیت کلیه مطالب به عهده نویسندگان و ارسال کنندگان آن است