آنوقت يک مشت نمک دريايي و يک خروس آورد داد به شهربانو، گفت: ـ اين نمک را بريز تو جام، آبش کن و هم بزن ميشود شور و زلال مثل اشک چشم. اين خروس را هم بينداز به جان بنشنها، سر يک ساعت همهشان را برات از هم سوا ميکند و يک روز ديگر هم يک دردِ ديگرت را دوا ميکند به شرطي که خروس خانة خودتان را تار کني تا نامادريت خيال کند اين همان است. خودت هم اگر دلت ميخواهد به عروسي دختر پادشاه بروي بگو تا اسبابش را برايت فراهم کنم.
ماهپيشاني گفت: ـ راستش دلم براي رفتن به عروسي لَک زده.
ديو جَلدي رفت يک بقچه آورد گذاشت جلو شهربانو که توش يک دست لباسِ سرتاپاي عروس بود، از تاج سر تا گُلِ کمر و کفشِ پا تا گردنبند و سينهريز و انگشتر الماس و النگوي طلا. گفت: ـ خودت را برسان به خانه و اينها را بپوش و برو عروسي. اما يادت باشد که حتماً پيش از به هم خوردن مجلس بايد از آنجا آمده باشي بيرون. آنوقت حُقّهئي از زير دُشکچهاش بيرون اورد و از روغني که آن تو بود به پاهاي شهربانو ماليد که فرز بشود. بعد يک دسته گل داد اين دستش يک ذره خاکستر داد آن دستش، گفت: ـ وقتي ميرقصي اين خاکستر را فوت کن طرف ملاباجي و دختر عتيقهاش، اين دستهگُل را پرت کن طرف عروس و داماد و مهمانها.
شهربانو آمد خانه جام را پر از آب کرد نمک را ريخت توش هم زد، خروس را هم انداخت به جان بنشنها، لباسهايي را که ديو داده بود پوشيد زر و زينتش را زد هفت قلم هم از خال و خطاط و وسمه و سرمه و سرخاب و سفيداب و زرک آرايش کرد و رفت به مهماني دربار. ديگر چه بگويم؟ از بس همهچي تمام بود خيال کردند لابد يکي از بزرگان ولايت است و پيش پاش بلند شدند بردند آن بالا بالاها جاش دادند. ملاباجي و دخترش تو کفشکن نشسته بودند. شهربانوي دستخرپيشاني هِي آرنج ميزد به ننهاش، ميگفت: ـ ننه ننه، ببين، اين شهربانوي خودمان است!
ننهاش هم آرنج او را ميزد کنار، ميگفت: ـ ساکت بمير، جوانمرگشده! آن خير نديده کجا اين ماه تابان کجا؟ او الان دارد تو خانه زار زار تو جام کرماني اشک ميريزد يکي تو سر خودش ميزند يکي تو سرِ نخود لوبيا لپّهها! تازه، تو يک جاليز که ميروي هزارتا بادمجان ميبيني شکلِ هم؛ ميخواهي تو يک شهر دوتا آدم به هم ديگر نمانند؟
آخرهاي مجلس که قرار گذاشتند همة دخترها نوبتي برقصند. نوبت شهربانو که رسيد پاشد رقصِ تمامي کرد و وسطهاي رقص دستي را که توش خاکستر بود تکاند طرف ملاباجي و دخترش، که يکهو آن يکذره خاکستر يک کُپّة گُنده شد و آن دوتا تا آمدند بفهمند دنيا دست کيست ديدند خاکسترنشين شدهاند و همه ماتشان برده که اين ديگر چه حال و حکايتي است! از آن طرف هم دستهگُل را انداخت طرف عروس و مهمانهاي ديگر، که شد يک خرمن و همه غرقِ گُل شدند. شهربانو که حس کرد ديگر بايد آخرهاي مجلس باشد چرخ آخر را هم زد و خودش را از تو تالار انداخت بيرون. نگو پسر پادشاه که او را از پشت پرده ديده بود و تير عشقش را خورده بود کشيکش را ميکشيد. وقتي ديد دختر مثل برق و باد ميرود دويد دنبالش. او بدو دختر بدو، تا ناگهان دختر رسيد لب جوي آبي و همچين که خواست بپرد لنگه کفشش افتاد توي جو. پسر پادشاه لنگه کفش را برداشت داد دست دايهاش بش گفت: ـ اگر دستِ من به دستِ دختر صاحب اين کفش نرسد. مرا از هرجا که گذاشتهايد برداريد!
از آن طرف ملاباجي و دخترش با اوقات تلخ و دل و دماغ سوخته بلند شدند آمدند خانه که دق دلشان را سر شهربانو درآرند. از گرد راه نرسيده ملاباجي داد زد: ـ جام را بيار ببينم پُرش کردي يا نه؟
شهربانو جام را آورد داد دستش، زبان زد ديد آره اشک چشم است. بعد رفت سراغ نخود لوبيا لپّهها، ديد آنها را هم جداجدا کرده کيسه کرده. انگشت به دهن ماند حيران که آدم اگر دلِ خوش داشته باشد و دستش به کار برود بايد يهماهِ آزگار جان بکند تا اينها را سوا کند؛ اين جِزِّ جگرزده چهطوري توانسته هم زارزار تو جام اشک بريزد هم ترتيب اينها را بدهد؟ لابد اين گاوِ زردِ تو طويله ننة جادوگرِ شهربانو است و با عِلم و اشاره راهکارها را نشانش ميدهد. بايد اين گاوِ حرامزاده را سربهنيست کرد!
اين را گفت و رفت سر گذر، پهلوي حکيمباشي چشم و ابرويي نشان داد و با حکيمباشي ساخت و پاخت کرد که خودش را بزند به ناخوشي، وقتي او را آوردند بالا سرش، بگويد: «اِلاّ و لِللا، علاجِ مرضِ اين جگرِ گاوِ زرد است.»
برگشت و صبر کرد وقتي شوهره آمده و ناله را سر داد که: «آخ دلم! آخ کمرم! خدايا مُردم!» مردک دستپاچه شد، گل گاوزبان و عنّاب و سِپستان براش دم کرد به خوردش داد، افاقه نکرد. فرداش که شد يک ذرّه زردچوبه ماليد به صورتش يکخرده نان خشک گذاشت که زير دُشَکش، غروب که مردکه آمد ريخت و روز زنکه را ديد هول کرد يک پا کفش و يک پا گيوه دويد سراغ حکيمباشي آوردش بالا سر مريض. حکيمباشي نبض زنکه را گرفت، زبان و قارورهاش را نگاه کرد، گفت: ـ اين بينوا علاجش خوردن جگر گاو زرد است. اگر تا فردا بش رسانديد که جسته، اگر نه براش فکر گور و کفن باشيد!
مردکه گفت: ـ از قضا خودمان يک گاو زرد داريم. حالا که شب است، فردا سلاخ ميآورم ذبحش کند جگرش را بدهيم بخورد.
شهربانو که اينها را شنيد دود از دلش درآمد و ديگر حالش را نفهميد. فکرهايش را جمع کرد ديد نه، راه به جايي نميبرد. گفت بهتر است پا شوم بروم سراغ ديو. همان شبانه، وقتي خاطرجمع شد همة اهل خانه کپهشان را گذاشتهاند رفت پيش ديوه توي چاه و تفصيل را براش گفت. ديو گفت: ـ ترتيبش را ميدهم. تو برو مادرت را بيار تو بيابان ول کن. من همزادش را عوض او ميفرستم تو طويله.
شهربانو دويد رفت مادرش را آورد سر داد به صحرا و برگشت پيش ديوه. ديوه همزادِ مادر شهربانو را که به شکل همان گاو زرد بود همراه شهربانو فرستاد و بهاش سفارش کرد: ـ وقتي اين را کشتند مبادا به گوشتش لب بزني! کاري که ميکني استخوانهايش را با دقت تو کيسهئي چيزي جمع کن يک گوشه تو طويله بکن زير خاک.
صبح که شد مرد که رفت با سلاخ برگشت، گاو را از طويله کشيدند بيرون آوردند لب باغچه سرش را بريدند جگرش را کباب کردند براي خودشان، اما شهربانو را هرکار کردند بخورد نخورد که نخورد. بعد هم همانجور که ديوه گفته بود استخوانها را جمع کرد دور از چشم ديگران برد تو طويله چال کرد. ملاباجيه هم ديگر با دمبش گردو ميشکست که روزگار به کامش است و کسي نيست راه و چاه يادِ نادختريش بدهد.
از آنور بشنويد که پسر پادشاه از عشق شهربانو ناخوشِ سخت شد افتاد تو رختخواب و هرچه دوا درمان کردند نتيجهئي نداد، تا دست آخر دايه رفت پيش مادر شازده قضية لنگه کفش را تعريف کرد و گفت: ـ گمان کنم ناخوشي شاهزاده از عشق آن دختر باشد.
مادره که اين را شنيد رفت پسرش را دلداري داد گفت: ـ خاطرت از هر لحاظ جمع باشد. اگر دختر تو قلة قاف باشد برات پيداش ميکنم دستش را ميگذارم تو دستت!
و از همان ساعت لنگهکفشِ دختر را داد دستِ چندتا از گيسسفيدهاي مارخورده اژدهاشدة اندرون، فرستاد بروند شهر را محله به محله و خانه به خانه بگردند صاحب کفش را پيدا کنند. آنها هم که درسشان را روان بودند بنا کردند به جستوجو. خانه به خانه رفتند پرسوجو کردند و کفش را به پاي هر زن و دختري که ديدند اندازه زدند، اما جور درنميآمد. انگار اصلاً هنوز پاي به آن ظريفي از تو کارخانة خدا بيرون نيامده بود... خلاصه، همهجا را گشتند و گشتند تا رسيدند به خانة پدر شهربانو. ملاباجي که آن روز از صبح گوشبهزنگ بود، تا تَقِّة در بلند شد شهربانو را چپاند تو تنور و درِ تنور را گذاشت و يک سيني پُر ارزن هم گذاشت روش و خروسه را هم انداخت تو سيني که به ارزنها نوک بزند تا اگر نالهئي از دختر درآمد صدا تو صدا بيفتد به گوش آنها نرسد.
باري. گيسسفيدها آمدند تو پرسيدند: ـ شما دختر داريد؟
ـ بله که داريم.
ـ بگوييد بيايد.
شهربانو دستِخرپيشاني آمد جلو. کفش را دادند بپوشد، پاش نرفت. ديگر داشتند کفري ميشدند. پرسيدند: ـ دختر ديگري نداريد؟ ميان در و همسايهتان دختري سراغ نداريد که ما نديده باشيم؟
ملاباجي گفت: ـ تا آنجا که من ميدانم، نه.
گيس سفيدها داشتند خسته و نااميد برميگشتند که خروسه بنا کرد به خواندن:
ـ قوقولي قو، وقتِ آلا
باغ پايين، باغ بالا،
ماهپيشوني توي تنور
يه سنگ مرمر به درش
يه سيني ارزن به سرش
قوقولي قوقو!
قوقولي قوقو!
اينها تعجب کردند برگشتند گفتند: ـ اين خروس انگار يک چيزهايي ميگويد...
ملاباجي زود دولاّ شد يک ريگ برداشت انداخت به طرف خروسه، گفت: ـ اين همان خروس بيمحل معروف است. خيال داريم همين امروز بگذاريمش لاي پلو!
اما خروس که جلوِ سنگ جاخالي داده بود دوباره صداش را به سرش انداخت که:
ـ قوقولي قو، وقتِ آلا
باغ پايين، باغ بالا،
ماهپيشوني توي تنور
يه سنگ مرمر به درش
يه سيني ارزن به سرش
قوقولي قوقو!
قوقولي قوقو!
گيسسفيدها گفتند: ـ نخير، اين قضيه بيهيچّي نيست. بايد تو تنور را يک نگاهي بکنيم ببينيم موضوع چيست.
آمدند در تنور را برداشتند ديدند يک دختر آنتو هست مثل ماه شب چهارده که به آفتاب ميگويد قايمشو من درآمدم!
بزرگ گيسسفيدها دست دختر را گرفت آوردش بيرون از خوشحالي داد زد: ـ غلط نکنم اين همان دخترِ شب عروسي است که همه را حيران کرده بود!
و فوري به دست خودش کفش را پاي شهربانو کرد، که ديدند درست قالبِ پاش است. رو کرد به ملاباجي که: ـ پسر قبله عالم از عشق اين دختر ناخوشِ سخت شده افتاده. هرجوري که شده ما بايد اين دختر را بهاش برسانيم که دردش علاج ديگري ندارد. حالا بگوييد ببينيم: براي بردن دختر چي بايد بياوريم؟ هرچي که شيربهايش است بيمضايقه بگوييد.
ملاباجي که خونْخونش را مي خورد گفت: ـ جندان چيزي ازتان نميخواهيم؛ همهاش دو زرع کرباسِ آبي ميخواهيم با نيم من سير و نيم من پياز!... اينها را بياريد دختره را برداريد ببريد، فقط يک شرط دارد آن هم اين است که دختر ديگرم را حتماً بايد پسر وزير بگيرد.
فردا شد، خواستگارها آمدند کرباس و سير و پياز را آوردند و قول دادند که شب بعد از عروسي پسرِ پادشاه اين يکي دختر را هم براي پسر وزير ببرند. ملاباجي گفت: ـ خيلي خوب، حالا که اين جور است ميتوانيد فردا بياييد عروستان را ببريد.
ملاباجي امشبه را بيدار ماند يک پيرهن کرباسي گل و گشاد به قامت ماهپيشاني دوخت. فردا ناهار هم آش آلوچة چرب و چيلي را که پخته بود با يک من سير و پيازي که اورده بودند به ضرب مشت و تو سري به خوردّ طفلکي داد. عصر که شد، گيسسفيدها که آمدند، دست شهربانو را با آن پيرهن کرباسي گل و گشادي که تنش کرده بود داد دست آنها، گفت: ـ قابلتان را ندارد!
از خانه که پاگذاشتند بيرون، شهربانو گفت: ـ تو را خدا از بيرون شهر برويم که بتوانم با مادرم خداحافظي کنم.
گفتند: ـ مگر مادرت همين نبود؟
گفت: ـ نه، اين زنبابام است.
گفتند: ـ پس بگو! براي اين بود که تو را از ما قايم ميکرد و بعد هم يک همچين شيربهاي خفتآوري برايت خواست.
باري. شهربانو آنها را يکخرده دور از چاه گذاشت خودش آمد پيش ديوه خداحافظي. ديو با تعجب گفت: ـ کجا داري ميري با اين پيرهنِ کرباس و دهني که گند سير ازش ميزنه بيرون؟
ماهپيشاني گفت: «عروسيم است.» ـ و حال و حکايت خودش را براي او تعريف کرد. ديوه هم فوري رفت يک دست لباس حرير با يک تاج ياقوت و يک انگشتر الماس و يک جفت گوشوارة زمرد و يک جفت کفش زرين آورد به شهربانو پوشاند دهنش را هم پر از مشک و عنبر کرد که جلوِ بوي سير و پياز را بگيرد، و بش گفت پسر پادشاه هرچه شراب به او ميدهد از دستش بگيرد و اما جوري که نفهمد بريزد دور؛ اگر هم آشهايي که ملاباجي به خوردش داده شب نصف شب خواست کاري دستش بدهد اين کار را بکند و آن کار را بکند.
ماهپيشاني با ديوه وداع کرد آمد پيش گيسسفيدها. از ديدن سرووضعِ آراستة او خوشحال شدند و گفتند: ـ هيچکي واسه آدم مادر نميشود! ببين چه رخت و لباسي براي عروسي دخترش تهيه ديده که اگر همة جامهخانة زنِ پادشاه را هم زيرورو کني لنگهاش را گير نمياري.
باري. ماهپيشاني را آوردند به قصر. مجلس عقد آماده بود: صيغة عقد را جاري کردند، شب هم دست به دستشان دادند کردند تو حجلهخانه. وقتي بستان بيسرخر شد پسر پادشاه بنا کرد با عروسش به بوسهبازي و دستبازي و، متصل به سلامتي شهربانو شراب ريخت و جام به جام هم زدند، اما شهربانو جام خودش را اينور و آنور خالي ميکرد و شاهزاده از هيجاني که داشت آنقدر خورد تا ديگر نتوانست رو پاهاش بند بشود؛ افتاد و غلتي زد و خوابش برد. شهربانو هم يک گوشه دراز شد و هواي کار خودش را داشت، تا بالاخره دلش پيچي زد و قارّوقورّش بلند شد. پاشد همانجور که ديوه يادش داده بود توک پنجه رفت تو زيرجامة پسر پادشاه ترتيب کار را داد و خودش را راحت کرد. او هم همچنان مست و خراب افتاده بود که اصلاً حاليش نشد تا سحر، که به حال و هوش آمد و ديد اوضاع خيت و پيت است. خيلي پکر شد. ماند سرگردان که حالا چه بايد بکند. نگو شهربانو بيدار است. پرسيد: ـ چهتان شده، بلاتان به سرم، چرا مثل بچههايي که تو جاشان از آن کارها ميکنند سنگين سنگين تکان ميخوريد؟
بيچاره پسر پادشاه! ديد چارهئي نيست، ناچار به جُرمِ نکرده اقرار کرد و گفت: ـ بدبدختي اينجاست که نميدانم چهجور بعد از اين بايد پيش کنيزها و کلفتها سر بلند کنم!
شهربانو گفت: ـ اين حرفها چيست، دردتان بهجانم، مگر من خودم مردهام؟
رفت دزدکي از جامهخانه که همان پهلو بود براش زيرجامة تازه آورد کثيفه را برداشت برد پايين سرش داد به آب و، خب ديگر، اين کارها هم پسر پادشاه را بيشتر شيفته و شيداي او کرد.
حالا اينها را همينجا داشته باشيد و بشنويد از ملاباجي.
ملاباجي همة اين کلکها را سوار کرده بود که همان شب اول دل و رودة پسر پادشاه از کثافتکاري شهربانو بههم بخورد او را نصفشبي با همان پيراهن کرباسي پس بيارند بگويند مالِ بد بيخ ريشِ صاحبش. ـ اما تا ظهر صبر کرد ديد انگار خبري نيست. پا شد راه افتاد رفت قصر که سر و گوشي آب بدهد. شهربانو را که ديد گفت: ـ بميرم برات! ديشب تا صبح دلم برات شور ميزد که نکند زيادي آش بِت داده باشم نِصبِ شبي کار دستت بدهد. الحمدلله ميبينم نگرانيم بيجا بوده... الهي شکر!
شهربانو گفت: ـ دست بر قضا همان هم شد. بهچنان دلپيچهئي افتادم که از ناچاري پاشدم همان کنج حجلهخانه سرقدم رفتم. با خودم ميگفتم لابد صبحِ اول آفتاب به خواري و زاري از قصر مياندازندم بيرون که عروس ريغو لايقِ گيسِ نامادريش. اما کار به عکس درآمد: گفتند اين نشانة باز شدن گرههاي بسته است و، کلي خوشحال شدند؛ جوري که اين سينهريز و گوشواره و انگشتر و النگو را هم بم مشتلق دادند!
بُغِّ زنکه از شنيدنِ اين قضيه همرفت. پا شد برگشت خانه شان، ديد از خانة وزير آمدهاند خواستگاري دخترش. پرسيدند:
ـ چي بايد بياوريم براش؟
گفت: ـ پنجاه سکة نقره شيربها، صد سکه طلا مهر، هفت دست رختِ هفترنگ براي هفت روزِ اولِ عروسي، با انگشتر و طوق النگو و چيزهاي ديگر...
خواستگارها گفتند: ـ چهطور براي آنيکي دختر دو ذرع کرباس و نيم من سير و نيم من پياز خواستي براي اينيکي اينها را؟
گفت: ـ اين دخترم وَراي آنيکي است. آن پتياره صبح تا شام رو پشتبام با جوانهاي همسايه جيکجيک ميکرد، همان دو زرع کرباس هم واسه سرش زياد بود. اما اينيکي تا به اين سن و سال رسيده صداش را مرد نشنيده، از زن آبستن رو ميگيرد که مبادا کُرّهاش نر باشد.
باري قرار شد فردا چيزهايي را که خواسته بود بيارند دختر را ببرند.
ملاباجي که حرفهاي ماه پيشاني را باور کرده بود فرداش آش آلوچة مفصلي پخت و ساعت به ساعت به خوردِ دستِخرپيشاني داد تا غروب شد و از خانة وزير آمدند دنبالش. ملاباجي هم که ماسْماسَکهاي چانه و پيشاني دختره را پاکتراش کرده بود و بسته بود، لباسِ نو تنش کرد و با ينگههايي که آمده بودند عقبش فرستادش خانة وزير. پسر وزير ديد دختره را از زشتي نميشود نگاه کرد، اما «شاه فرموده» بود و جرأت جيک زدن نداشت. با دل بريان نشست پاي سفرة عقد و دست به دستشان دادند کردندشان توي حجله. دختر از زورِ آش آلوچه هِي آروغ ميزد و اتاق را بو گند ميانداخت تا نصف شب شد و تنگش گرفت و همانجور که از مادرِ حَنّاطهاش دستور گرفته بود تو چهارگوشة اتاق گره از کار بسته وا کرد!
پسر وزير که تازه پشت چشمش گرم شده بود از جا پريد دادش درآمد که: ـ اين ديگر رسم کدام خرابشدهئي است؟
گفت: ـ حاليت نيست بابا، اين نشانة آمدِ کار است که عروس شب زفاف قِرّاقِر بگيرد شکمْرَوِش پيدا کند!
پسر وزير پريد شمع را روشن کرد چشمش به صورت دختر افتاد، ديد ـ بَهبَه ـ همه را وِل کن اين را بچسب!... نعرهزنان دويد طرف اتاق مادرش تفضيل را گفت، مادره هم رفت به وزير گفت، وزير هم رفت به پادشاه گفت، پادشاه به زنش گفت، زن شاه به پسرش گفت پسرش به هم به شهربانو. آنوقت شهربانو نشست شرححال خودش و مادرش و مکتب و ملاباجي و خمرة سرکه و (جانم براتان بگويد) گاوِ زرد و پنبه و چاه و ديوه را مو به مو براي پسر پادشاه تعريف کرد. پسر پادشاه رفت براي مادرش تعريف کرد، مادرش رفت براي پادشاه تعريف کرد، پادشاه هم وزير را خواست و قصه را از سير تا پياز براش تعريف کرد و آخر سر هم گفت: ـ حالا تو به حرف من گوش دادي و اطاعت امر مرا کردي من هم تلافي ميکنم و عوضِ دستخرپيشاني دختر خودم را به پسرت ميدهم.
وزير گفت: ـ قبلة عالم به سلامت باد! حالا با اين مادر و دختر چه بايد کرد؟
شاه امر کرد آنها را تو گوني کنند ببرند از بالاي باروي شهر پرتشان کنند تو خندق؛ و امرش هم پيش از آن که باد بخورد بيات بشود اجرا شد. همان شب هم بساط عقد و عروسي مفصلي چيدند دختر پادشاه را دادند به پسر وزير که، دست بر قضا آنها هم پنهاني عاشق و دلخستة همديگر بودند. همه به مرادي که داشتند رسيدند جز ماهپيشاني که همة هوش و حواسش پهلوي مادر بيچارهاش بود و نميتوانست با خيال راحت مزة خوشبختي را بچشد.
يکروز پا شد رفت تو چاه سراغِ ديوه ازش خواست اگر از دستش برميآيد مادرش را به صورت اولش دربياورد. او هم رفت گاوه را آورد و با تيغ الماس پوستش را از پشت سر تا دم شکافت، که يکهو مادره از جلد گاو پريد بيرون دست انداخت گردن شهربانو، گفت: ـ دخترجان! اين رسمِ روزگار بود که مرا تو خمره بيندازي؟
شهربانو که از خجالت خيس آب و عرق شده بود گفت: ـ عقل آدميزاد از پس ميآيد مادر. اميدوارم مرا ببخشي و گناه نافهميم را به پام ننويسي. عوضش تلافيش را درآوردهام.
دوتايي با ديوه خداحافظي کردند و آمدند به قصر. پسر پادشاه که ديد مادرزن به اين محشري دارد خوشحال شد داد يک کوشکِ مخصوص براي او و شوهرش ساختند با خواجه و غلام و کنيز و همهجور وسايل و سالها و سالها به خوبي و خوشي همه کنار هم زندگي کردند.
انشاءالله همانطور که آنها به مراد و مطلبي که داشتند رسيدند شما هم به مراد و مطلبتان برسيد. بگوييد «انشاءالله!»
برگرفته از کتاب «قصههاي کتاب کوچه»، از احمد شاملو |