مجبورا بر آن شدم تا این داستانم را که واقعی است به زبان فارسی بنویسم تا به گوش همه برسد. البته که نه این سایت جهانی است و نه زبان رسمی ما!!! روی صحبت من با مردم عزیز شهر خودم است.
یک مسئله برای من جالب است که چرا همشهریانم نسبت به مسائلی که در اطراف آنها اتفاق می افتد، آنگونه که شاید و باید عکس العمل نشان نمی دهند. البته منظور من مسائل مربوط به شهرمان می باشد. خلاصه قصد پند و نصیحت ندارم و صرفا به نقل یک اتفاق جالبی که برای خودم افتاده است بسنده می کنم.
نزدیک به انتخابات شوراهای شهر میانه بود و بازار انتخابات گرم بود. شعارهای تبلیغاتی جالبی در گوش مردم زمزمه می شد و مراسم سخنرانی در سراسر شهر برقرار بود. به اتفاق دوستان، قدم زنان مشغول بحث درباره این بودیم که شایستگی کدام افراد برای این پست بهتر می باشد که چشمم به پوستر تبلیغاتی یکی از کاندیداهای معروف شورای شهر میانه افتاد. در متن آن نوشته شده بود که برنامه سخنرانی آقای ... در آدرس ... برگزار خواهد شد و بعد از کلی فلسفه بافی و غیره خواهان شرکت مردم شریف و شهیدپرور میانه در آن مجلس می بود. از قرار اینکه نسبت به کرده های آن کاندید محترم در دوره های قبل، بلاواسطه و با واسطه آگاهی داشتم و شاهد کارهای خارق العاده!!! او می بودم، تصمیم گرفتم در آن برنامه شرکت کنم و سئوالات خودم را نسبت به این وضع بپرسم .
خلاصه به برنامه کاندید محترم رسیدم و بعد از شنیدن نطق پیش از دستور! آقای ... بعنوان پیش سخنران، ایشان حضور پیدا کردند و به نقد وضعیت شهر، و کمی نیز به برنامه های آتی خود پرداختند، بعد من دست خود را بالا بردم و برای ابراز سئوالم که چند وقت بود فکر مرا به خود مشغول کرده بود، اجازه خواستم. بعد از اینکه از سلسله مراتب گذشتم! سئوال خود را که شامل موارد زیر بود، مطرح کردم:
1. موقعیت شما قبل و بعد از دوره قبلی این پست بسیار جالب است! حقوق شما بعنوان یک نماینده شورای شهر چقدر است؟
2. زمینهای واقع در ... که در واقع متعلق به اداره ... بود چگونه به مالکیت شخصی شما و عده ای از افراد نامی! میانه درآمد؟
3. آیا فعالیت شما در ... بعنوان شخصی که در شورای شهر می بود و نباید طرف قرارداد شهرداری می بود، صحیح است؟
4. آیا شعارهایی که می فرمایید در حیطه مسئولیت شما می باشد؟
در یک هنگام جوی سنگین (حاکی بر اینکه نباید این سئوالات پرسیده می شد) بر جلسه حاکم شد و هر کس با دیگری مشغول پچ پچ شد. بدون اینکه جواب سئوال خودم را بگیرم با پادرمیانی ریش سفیدهای مجلس!!! جلسه آرام شد و من ترجیح دادم که مجلس را ترک کنم. یکی از دوستان قدیمی ام که در جبهه کاندیدای محترم بود، پشت سر من بیرون آمد و اندر باب کذب این مطالب و والا بودن شخصیت این کاندیدای محترم! با من صحبت کرد و من نیز بعد از تشکر از راهنمایی های کارساز دوست قدیمی! آن محل را ترک کردم.
به جالبترین قسمت این داستان رسیدیم. فردای آن روز در راه مراجعت به محل کارم بودم که در آن طرف خیابان کاندیدای محترم را دیدم. ایشان بعد از دیدن من با سرعت زیادی عرض خیابان را رد کرد و به طرف من آمد، بطوریکه من یکه خوردم! ایشان با من دست داد و حال تصور کنید که ایشان بابت حضور من در جلسه دیروز تشکر کرد و حتی آنطور بگویم که اسم و فامیل مرا نیز می دانست، در صورتی که قبلا با هم دیدار و ارتباطی نیز نداشتیم.
- ایضاح : چون میانه شهر کوچکی است و تقریبا همه با هم به طریقی آشنایی و فامیلی دارند مجبورا برای فاش نشدن نام افراد مذکور، دچار خود سانسوری شدیدی شدم! و مجبورا نتیجه گیری اخلاقی این داستان واقعی را نیز می نویسم.
نتیجه گیری:
واقعا افراد حاضر در آن جلسه یا اغفال شده بودند! یا منافع شخصی خود را بر منافع شهرشان ترجیح داده بودند. حال فرض کنید که افرادی حضور داشتند که حتی منافعشان نیز وابسته به کاندیدای محترم نبود!
آیا مردم شهر ما تا این حد به مسائل بی تفاوت شده اند که به چپاول و غارت دارایی های شهرشان، افکار و ارزشهای معتبرشان و سخره گرفتن شعورشان، عکس العمل نشان نمی دهند.
اینگونه مسائل در انتخابات نمایندگان مجلس شدیدتر است ولی عوام فریبی مفرط با شعارهای پوچ و همچنین فرافکنی ایرادات وارده، در سخنان ایشان متبلور بود ولی آن حرکت جالب نماینده مذکور و تغییر مسیر ایشان برای احوالپرسی با یک دوست قدیمی! (من) برای من جالب بود. من که علت آن را به خوبی می دانم، شما چطور!؟ |