نام کاربری:
پسورد:
ثبت نام
صفحه اصلی آرشیو Chat شطرنج نقشه ها اعضا گالری ارتباط با ما



















داستان مورچه ها - مهدی عزیزی

امتیاز : 5 از پنج بازدید کننده : 305 نفر

داستان مورچه ها


در زمان های قدیم دو مورچه  در یک لانه با هم  زندگی می کردند. رنگ یکی قرمز و رنگ دیگری سیاه بود ، این مورچه ها هر دو از شیره درخت تغذیه می کردند و قدرت و هیکل آن دو ، دقیقا وابسته به مقدار سهم هر یک ، از این شیره بود. مورچه قرمز از نظر قد و قدرت بدنی دقیقا شبیه مورچه سیاه بود و دلیلش هم این بود که هر کدام دقیقا پنجاه درصد از شیره این درخت را صبح ها هنگامی که  از خواب بیدار می شدند ، مصرف می کردند.
اوضاع به همین منوال می گذشت تا اینکه روزی مورچه قرمز دیر از خواب بیدار شد و رفت تا سهم خود را از شیره درخت بخورد ولی هنگامی که به کنار درخت رسید متوجه شد که فقط یک سوم از شیره درخت برای او مانده است و دو سوم آن را  مورچه سیاه خورده است . مورچه قرمز بعد از اینکه بقیه شیره را خورد به سراغ مورچه سیاه رفت و از او گلایه کرد که چرا این کار را کرده است . مورچه سیاه پاسخ داد: « می خواستی زود تر از خواب بیدار شوی» . مورچه سیاه به خودش قول داد که دیگر دیر از خواب بیدار نشود.
فردای آنروز وقتی مورچه قرمز بیدار شد دید که قد خودش کوچکتر شده و قد مورچه سیاه دقیقا دو برابر خودش شده است. هر دوی آن ها به سمت درخت رفتند  تا سهم خود را از شیره درخت بردارند. مورچه سیاه که قدرت بدنی بیشتری داشت مورچه قرمز را کنار زد و به او اجازه نداد که نزدیک درخت شود و ابتدا دو سوم شیره درخت را برداشت و سپس به مورچه سیاه گفت : « می توانی بقیه آن را برداری»
مورچه قرمز گفت : « ولی این عادلانه نیست ما باید هر کدام بصورت مساوی از این درخت استفاده کنیم»
مورچه سیاه گفت : « من می خواهم که این کار انجام دهم تا عدالت رعایت شود ولی تو شخص طمعکاری هستی و اگر هیکل و قدرت تو برابر با من شود حتما تلاش خواهی کرد که حق مرا بخوری »
مورچه قرمز  مجبور بود بپذیرد زیرا قدرت کافی را برای مقابله با مورچه سیاه نداشت.

سال ها گذشت و هر کدام از این مورچه ها تولید مثل کردند. و هر چه جمعیت مورچه ها بیشتر می شد درخت هم بزرگتر شده و شیره آن نیز افزایش می یافت.
روزی به فکر یکی از مورچه ها رسید که برای لانه خود نمادی انتخاب کنند تا نشان دهنده اجتماع تمامی این مورچه ها باشد. بعد از کلی فکر و اندیشه یکی از مورچه های قرمز پارچه ای سیاه را به عنوان نماد پیشنهاد کرد. که مورد قبول همه مورچه های سیاه واقع شد ولی اکثر مورچه های قرمز از انتخاب  این نماد ناراضی بودند. البته فقط تعدادی انگشت شمار  اعتراض کردند و بقیه جرات نکردند نارضایتی خود را اعلام کنند. بالاخره نماد پارچه سیاه انتخاب شد.
بعد ها  هر دوی مورچه ها و چندین نسل از فرزندان آن ها مرده بودند. صدها مورچه سیاه و قرمز در کنار هم زندگی می کردند و قدرت و هیکل  سیاه ها دو برابر قدرت قرمز ها بود. دلیلش هم این بود که سیاه ها باز هم دو برابر قرمز ها از شیره درخت می خورند. به خاطر قدرت بدنی بالا کنترل امور در دست سیاه ها بود و کار های سطح پایین را قرمز ها انجام می دادند.
دانیال یکی از مورچه های قرمز بود که عقیده داشت عدالت در بین آن ها رعایت نمی شود. و از همه می پرسید که «چرا باید ما نصف سیاه ها از این شیره بخوریم.» و سیاه ها به او جواب می دادند: « ما می خواهیم عدالت را اجرا کنیم ولی در بین قرمز ها خائنانی هستند که اگر قدرت زیادی بیابند حتما مشکلات زیادی را بوجود خواهند آورد و اداره امور دیگر از دست ما خارج شده و ممکن است همه ما توسط دشمنان از بین برویم پس به نفع هر دو گروه است همین قانون را بپذیرند.»
و وقتی از قرمز ها می پرسید می گفتند: « سالیان دراز است که سیاه ها دو برابر ما از این شیره استفاده می کنند و تاریخ نیز گواهی می دهد که این حق آن هاست و همچنین نماد لانه ما سیاه است و این نماد فقط متعلق به سیاه ها نیست بلکه متعلق به قرمز ها نیز می باشد . ما باید به این رنگ احترام بگذاریم».
دانیال نمی دانست باید چکار کند از طرفی استدلال های آن ها را می پذیرفت و از طرفی نمی خواست موجودی کوچک باشد و تصمیم گرفت که درخت دیگری را پیدا کند تا از شیره آن مصرف کند و مثل سیاه ها بزرگ و قوی شود. دانیال خیلی دنبال درختی گشت که همانند درخت خودشان از همان شیره تولید کند ولی به نظر می رسید که در دنیا فقط یک درخت از این گونه وجود دارد. بعد از مدتی دانیال درختی را یافت که همانند درخت خودشان شیره داشت و شیره آن سیاه بود و سعی کرد از آن شیره بخورد ولی دید که آن شیره قابل خوردن نیست. ناامید شد و بازگشت در راه می خواست آب بخورد که صورت خود را بر روی آب دید و متوجه شد که در اثر مالش آن شیره سیاه شده است. ناگهان فگری به نظرش رسید و به سمت درختی که تازه یافته بود بازگشت. وقتی به درخت نزدیک شد مورچه قرمزی را کنار درخت دید که هیکل آن مورچه هم اندازه مورچه های سیاه و دو برابر مورچه های قرمز بود.

 پایان

نویسنده : مهدی عزیزی



ائلشن مییانالی(Elshen )1388/12/26 - 20:56:12
یاشاسین قیرمیزی قاریشقالار...


آرتمیس(artemis )1388/12/27 - 09:44:00
درود
امیدوارم همه ی ما از این داستانها درس بگیریم و هیچوقت به توانایی هامون شک نکنیم.


:1388/12/27 - 20:23:46
دوست عزیز جناب آقای عزیزی داستان کنایه ای خوبی بود هر چند که میدانم اون طوری که خودت میخواستی آخرش را به پایان نرساندی شما میتوانستی بعد از متوجه شدن مورچه قرمز از مالیدن آن شیره درخت دومی و به رنگ سیاه در آمدن اینگونه به داستان ادامه بدی که او به این فکر افتاد که با مالیدن آن شیره خودش را به رنگ سیاه مثل مورچه های سیاه در آورد و به مانند مورچگان سیاه از سهم مساوی بر خوردار شود و این طوری به بی هویتی بعضی از افراد مثل من و سایر دوستان که با بعضی از نظرات شما مخالفیم نیز اشاره ای میکردید ولی کاملا در اشتباهید در ضمن واقعا اگر آن دو مورچه اگر واقعا با این نسبتی که شما فرمودید بودند یعنی مساوی تمام گفته های شما درست بود ولی اگر سه مورچه سیاه در مقابل یک مورچه قرمز بود چی بازم باید نصف اون شیره را طلب میکرد؟
......................................................
عزیزی : با تشکر از اینکه این داستان را خواندید
به نظر من اگر تعداد مورچه های سیاه دو برابر بود باید حق کل مورچه های سیاه دو برابرکل قرمز ها بود. ولی باز هم حق تک تک آن ها باید مساوی می بود.


ائلشن مییانالی(Elshen )1388/12/27 - 21:26:48
هیم!!؟


:1388/12/28 - 07:41:04
من کاملا با نظر شما موافقم و هیچ بحثی نیست ولی بحث سر این است که شما هم خودتان میدانید که تعداد مورچه های سیاه چندین برابر مورچه های قرمز است ولی باز هم به مقدار سهم مورچه های سیاه طالب حق هستید.
..................................................
عزیزی : البته در داستان ما تعداد آن ها برابر است. ولی در صورتی که تعداد مورچه های سیاه چندین برابر قرمز ها بود باز هم باید به ازای هر مورچه یک مقدار مساوی شیره درخت تعلق می گرفت. شاید هم بهتر بود که یک قسمتی از آن پارچه سیاه را قرمز رنگ می کردند. مقدار رنگ قرمز و سیاه به نسبت جمعیتشان بود.


:1388/12/28 - 20:09:44
بی عدالتی وقتی خواهد شد که سهم را بر اساس زنگ بدهند نه تعداد نفرهای رنگ قرمز یا سیاه ساده تر بگویم یک سهم برای رنگ قرمز یک سهم برای رنگ سیاه بدون در نظر گرفتن تعداد نفرهای دو رنگ منظور من این بود در مورد پارچه سیاه من اصلا نظری ندادم ولی کاملا حق با شماست.
......................................................
عزیزی : من اعتقاد دارم که همه ما دارای یک سیستم عقلی هستیم فقط اختلاف نظر ها در ورودی های اولیه ماست.


علی موحدی(alimovahedim )1388/12/28 - 20:58:24
داستان زیبایی بود
امیدوارم همیشه متحد باشیم(البته مورچه های قرمز)
........................................................
عزیزی : از اینکه داستان را خواندید تشکر می کنم.


پوریا عزیزی(porya )1388/12/28 - 22:46:44
با سلام
آقای عزیزی داستانی سرشار از گفته های نگفته است شما در این داستان دنیایی از ناگفته ها رو بیان کرده اید
به نظر من مورچه های قرمز درسته در اندازه کوچیکند ولی نمی تونه در فهم و درک نیز کوچک باشند خوب قرمزها می تونن دنبال درخت های دیگر باشند یا می تونن حق خود رو بگیرن ولی راه دیگری هم هست همه با هم می تونن دنبال دنیای بزرگتری باشن چه قرمز چه سیاه ها البته اگر مورچه های سیاه موافق باشند در غیر این صورت جنگ در پیش است .
................................................................
عزیزی : از اینکه داستان ما را خواندید نهایت تشکر را دارم.


مهديس ابراهيمي :1388/12/29 - 09:35:49
بد نبود من كه نفهميدم چي شد چون مورچه ها كه فقط شيره درخت نميخورند
....................................................
عزیزی : این مورچه ها قدیمی هستند و زندگی آن ها شبیه مورچه ها امروزی نیست (این یک داستانه)


سيد علي علوي(seydali )1388/12/29 - 11:22:12
زالو كه در همسايگي مورچه ها قرار داشت به مرداب خود راضي نبود و به آن درخت كهنسال كه لانه مورچگان بود چشم طمع داشت ، بارها سعي كرده بود كه از طرق مختلف آن درخت را كه سرشار از شيره هاي مقوي بود را تصاحب كند اماهر بار با اتحادي كه بين مورچگان وجود داشت تيرش به سنگ خورده بود، پس از مدتي زالو بهترين راه را در تفرقه انداختن بين مورچگان ديد و از تفاوت رنگي كه بين آنها وجود داشت در جهت رسيدن به هدف خود استفاده كرد، تا حدودي هم موفق شد و چون لذت شيره آن درخت را چشيد ديگر دست بردار نبودو تمام تلاش خود را به كار بست تا بازهم سهم بيشتري از آن درخت را نصيب خود كند.
...................................................
عزیزی : البته یکی از استدلال هایی که برای عدم توزیع عادلانه شیره درخت بکار می رفت همان خطر وجود افراد خائن در داخل قرمز ها و همچنین دشمنان خارجی بود. که به نظر می رسد شما با این استدلال موافق هستید.


سيد علي علوي(seydali )1388/12/29 - 11:55:22
هر جامعه اي يك قانون خاص به خود دارد حتي همين جامعه مورچگان هم قانون دارد كه توسط ملكه تنظيم و اجرا مي شود، اگر هر مورچه اي قرار باشد كه قانوني كه به نظر خود درست است رااجرا كند كه سنگ روي سنگ بند نمي شود.
........................................................
عزیزی : شما اعلام نکردید که استدلال ذکر شده در نظر قبلی را قبول دارید یا خیر.
ولی موضوع جدیدی را مطرح کرده اید که سعی می کنم پاسخ آن را خدمتتان عرض کنم.
فرموده اید قانون باید توسط یک نفر وضع گردد و بقیه فقط مطیع باشند. و این برابر با دیکتاتوری است. البته در جامعه دموکراتیک هر شخصی قانونی را به تنهایی اجرا نمی کند بلکه قانون اجرا شده توسط قوه مجریه میانگین نظرات کل جامعه است. پس در صورتی که به نظر همه توجه شود جامعه با هرج و مرج کشیده نخواهد شد.
..........................................................
علوي: اين يك اصل است كه عموم جامعه بايد مطيع قانون باشند حالا اين قانون مي تواند از جانب يك شخص باشد و هم مي تواند از جانب نمايندگان ملت باشد.
.................................................................
عزیزی : قانون نباید از طرف یک شخص باشد قانون باید از طرف منتخبین مردم یا مستقیما تصویب گردد.
..................................................
علوي: من هم دقيقا به اين موضوع كه بايد قانون از جانب منتخبين مردم باشد اشاره كردم، مگر تا حالا غير
از اين بوده؟
.....................................................
عزیزی : دوست عزیز من مگه گفتم کشور ما دموکراسی نیست. من از تصویب قانون توسط تک نفر انتقاد کردم.
........................................
علوي: موافقم،
قانون بايد توسط مردم و يا نماينده مردم تصويب بشه كه الحمدا.. تو كشور ما اين چنين است .


مهديس :1388/12/29 - 15:13:46
داستان بايد كمي واقعي به نظر بياد اين كه شما نوشتيد داستان نيست افسانست
در ضمن مورچه عقل ندارد كه امروزي باشد يا قديمي وگر نه مورچه هاي امروزي بايد آپارتمان داشته باشند
.......................................................................
عزیزی : این داستان واقعی نیست و داستانی تخیلی است ضمنا قوانین حاکم بر زندگی این مورچه ها هیچ ارتباطی با مورچه های واقعی ندارد.


مهديس :1388/12/29 - 15:50:02
پس خودتان هم قبول داريد داستان نيست و افسانه است
........................................................
خیر قبول ندارم.
داستان به نثری گفته می‌شود که روایتی تخیلی در آن نقل شود. داستان شامل انواع رمان، داستان کوتاه و داستانک است. از ابر متن ها هم در داستان های امروزی استفاده می‌شود. داستان از انواع ادبی است، شامل آثاری که از تخیل نویسنده خلق شده است و حوادث و شخصیت‌های آن واقعیت ندارد.

مثال نقض: داستان ماهی سیاه کوچولو (نه افسانه ماهی سیاه کوچولو)


مهديس :1388/12/29 - 16:42:58
باشه ولي خيلي متعصب هستيد البته بابحث كردن هرگز نميتوان افكار ديگران را تغيير داد فقط خطر اين وجود دارد كه افكار خود انسان تغيير كند.
.........................................................
عزیزی : از شما متشکرم که باعث شدید من در ویکی پدیا تعریف افسانه و داستان را مطالعه کنم.


ائل آتماز میانالی(turkoglan68 )1389/1/14 - 05:42:56
عزیزی قارداش یورولما ساغ اول داستانین تعریفین ائشیتمیشدیم آمما اوخودوم چوخ گوزل و دییر لیدی ساغ اول داداش
دودورو دودود قاریشقا


امید :1389/2/15 - 18:31:46
داستان واقعا جالبی بود بیشتر شبیه زمان حال ماست با این تفاوت که ما بیشتر و ضعیفتریم


J O Z E F(turkoglan )1389/3/25 - 01:20:12
آقای عزیزی ساغول
قسمت اخر داستان یکم ایراد داره ویا نیاز به تفهیم. ازجمله:
سیاه بودن شیره درخت دوم.
بازگشت دوباره مورچه بعداز سیاه شدن به سمت درخت دومی.
مورچه قرمزی که در کنار درخت هست و هم اندازه سیاه؟


ت :1389/3/26 - 18:30:10
سیدعلی علوی هر کی می تونه از زالو صحبت بکنه به جز تو. میدونی که چرا؟


نام و نام خانوادگی :




لوگین شوید تا امکان حذف نظرتان وجود داشته باشد.اگر ثبت نام نکرده اید. ثبت نام کنید تا بتوانید لوگین شوید و علاوه بر آن شما نیز بتوانید مطالب خودتان را در سایت قرار دهید.
 
نام کاربری:
پسورد:
ثبت نام


raters2;704;177;750;

Programing: Miyanali.com    EMail: azizi_php@yahoo.com time(1s) RSS