داستان مورچه ها
در زمان های قدیم دو مورچه در یک لانه با هم زندگی می کردند. رنگ یکی قرمز و رنگ دیگری سیاه بود ، این مورچه ها هر دو از شیره درخت تغذیه می کردند و قدرت و هیکل آن دو ، دقیقا وابسته به مقدار سهم هر یک ، از این شیره بود. مورچه قرمز از نظر قد و قدرت بدنی دقیقا شبیه مورچه سیاه بود و دلیلش هم این بود که هر کدام دقیقا پنجاه درصد از شیره این درخت را صبح ها هنگامی که از خواب بیدار می شدند ، مصرف می کردند. اوضاع به همین منوال می گذشت تا اینکه روزی مورچه قرمز دیر از خواب بیدار شد و رفت تا سهم خود را از شیره درخت بخورد ولی هنگامی که به کنار درخت رسید متوجه شد که فقط یک سوم از شیره درخت برای او مانده است و دو سوم آن را مورچه سیاه خورده است . مورچه قرمز بعد از اینکه بقیه شیره را خورد به سراغ مورچه سیاه رفت و از او گلایه کرد که چرا این کار را کرده است . مورچه سیاه پاسخ داد: « می خواستی زود تر از خواب بیدار شوی» . مورچه سیاه به خودش قول داد که دیگر دیر از خواب بیدار نشود. فردای آنروز وقتی مورچه قرمز بیدار شد دید که قد خودش کوچکتر شده و قد مورچه سیاه دقیقا دو برابر خودش شده است. هر دوی آن ها به سمت درخت رفتند تا سهم خود را از شیره درخت بردارند. مورچه سیاه که قدرت بدنی بیشتری داشت مورچه قرمز را کنار زد و به او اجازه نداد که نزدیک درخت شود و ابتدا دو سوم شیره درخت را برداشت و سپس به مورچه سیاه گفت : « می توانی بقیه آن را برداری» مورچه قرمز گفت : « ولی این عادلانه نیست ما باید هر کدام بصورت مساوی از این درخت استفاده کنیم» مورچه سیاه گفت : « من می خواهم که این کار انجام دهم تا عدالت رعایت شود ولی تو شخص طمعکاری هستی و اگر هیکل و قدرت تو برابر با من شود حتما تلاش خواهی کرد که حق مرا بخوری » مورچه قرمز مجبور بود بپذیرد زیرا قدرت کافی را برای مقابله با مورچه سیاه نداشت.
سال ها گذشت و هر کدام از این مورچه ها تولید مثل کردند. و هر چه جمعیت مورچه ها بیشتر می شد درخت هم بزرگتر شده و شیره آن نیز افزایش می یافت. روزی به فکر یکی از مورچه ها رسید که برای لانه خود نمادی انتخاب کنند تا نشان دهنده اجتماع تمامی این مورچه ها باشد. بعد از کلی فکر و اندیشه یکی از مورچه های قرمز پارچه ای سیاه را به عنوان نماد پیشنهاد کرد. که مورد قبول همه مورچه های سیاه واقع شد ولی اکثر مورچه های قرمز از انتخاب این نماد ناراضی بودند. البته فقط تعدادی انگشت شمار اعتراض کردند و بقیه جرات نکردند نارضایتی خود را اعلام کنند. بالاخره نماد پارچه سیاه انتخاب شد. بعد ها هر دوی مورچه ها و چندین نسل از فرزندان آن ها مرده بودند. صدها مورچه سیاه و قرمز در کنار هم زندگی می کردند و قدرت و هیکل سیاه ها دو برابر قدرت قرمز ها بود. دلیلش هم این بود که سیاه ها باز هم دو برابر قرمز ها از شیره درخت می خورند. به خاطر قدرت بدنی بالا کنترل امور در دست سیاه ها بود و کار های سطح پایین را قرمز ها انجام می دادند. دانیال یکی از مورچه های قرمز بود که عقیده داشت عدالت در بین آن ها رعایت نمی شود. و از همه می پرسید که «چرا باید ما نصف سیاه ها از این شیره بخوریم.» و سیاه ها به او جواب می دادند: « ما می خواهیم عدالت را اجرا کنیم ولی در بین قرمز ها خائنانی هستند که اگر قدرت زیادی بیابند حتما مشکلات زیادی را بوجود خواهند آورد و اداره امور دیگر از دست ما خارج شده و ممکن است همه ما توسط دشمنان از بین برویم پس به نفع هر دو گروه است همین قانون را بپذیرند.» و وقتی از قرمز ها می پرسید می گفتند: « سالیان دراز است که سیاه ها دو برابر ما از این شیره استفاده می کنند و تاریخ نیز گواهی می دهد که این حق آن هاست و همچنین نماد لانه ما سیاه است و این نماد فقط متعلق به سیاه ها نیست بلکه متعلق به قرمز ها نیز می باشد . ما باید به این رنگ احترام بگذاریم». دانیال نمی دانست باید چکار کند از طرفی استدلال های آن ها را می پذیرفت و از طرفی نمی خواست موجودی کوچک باشد و تصمیم گرفت که درخت دیگری را پیدا کند تا از شیره آن مصرف کند و مثل سیاه ها بزرگ و قوی شود. دانیال خیلی دنبال درختی گشت که همانند درخت خودشان از همان شیره تولید کند ولی به نظر می رسید که در دنیا فقط یک درخت از این گونه وجود دارد. بعد از مدتی دانیال درختی را یافت که همانند درخت خودشان شیره داشت و شیره آن سیاه بود و سعی کرد از آن شیره بخورد ولی دید که آن شیره قابل خوردن نیست. ناامید شد و بازگشت در راه می خواست آب بخورد که صورت خود را بر روی آب دید و متوجه شد که در اثر مالش آن شیره سیاه شده است. ناگهان فگری به نظرش رسید و به سمت درختی که تازه یافته بود بازگشت. وقتی به درخت نزدیک شد مورچه قرمزی را کنار درخت دید که هیکل آن مورچه هم اندازه مورچه های سیاه و دو برابر مورچه های قرمز بود.
پایان
نویسنده : مهدی عزیزی |