مترسﻚ
یﮐ بار به مترسﮐی ﮔفتم لابد از ایستادن در این دشت خلوت خسته شده ای.
ﮔفت لذت ترساندن عمیق و پایدار است من از آن خسته نمیشوم.
دمی اندیشیدم و ﮔفتم درست است چون من هم مزه این لذت را چشیده ام .
ﮔفت فقط ﮐسانی ﮐه تنشان از ﮐاه پر شده باشد این لذت را می شناسند آنﮔاه من از پیش او رفتم و ندانستم منظورش ستایش از من بود یا خوار ﮐردن من.
یﮐ سال ﮔذشت و در این مدت مترسﻚ فیلسوف شد .هنﮔامی ﮐه باز از ﮐنار او می ﮔذشتم دیدم دو ﮐلاغ دارند زیر ﮐلاهش لانه میسازند.
درباره شﺟاعت
دختر پرسید پس شما فﮐر میﮐنید من آدم شﺟاعی هستم ﺟواب دادم بله اینطور فﮐر میﮐنم.دختر ﮔفت آخر معلم های خوبی داشتم .ماﺟرای آن معلم ﮐوچولو در بیمارستان استانفورد را تعریف ﮐرد
مریض ﮐوچﮐی داشتیم به اسم لیزا ﮐه بیماری عﺟیبی داشت برادر 5 ساله هم همین بیماری را داشت اما بدنش به شﮐل معﺟزه آسایی پاد زهر بیماری را ساخته بود و ﺡالا در خون او این ماده وﺟود داشت تنها راه نﺟات خواهر ﮐوچولوی این پسرﻚ 5 ساله این بود ﮐه از بدن پسرﻚ خون بﮔیرند و به بدنش تزریق ﮐنند.پزشﻚ موضوع را با زبانی ساده به پسرﻚ توضیﺡ داد.
او چند لﺤظه فﮐر ﮐرد و ﮔفت باشه اﮔه لیزا نﺟات پیدا ﮐنه باشه.
در فاصله ای ﮐه ﮐار انتقال خون انﺟام میشد به تدریﺝﮔو نه های لیزا رنﮒ میﮔرفت و رنﮒ صورت پسرﻚ و لبخند زیبای روی لب های او پرید.سپس با لب های لرزان از دﮐتر پرسید ﺤالا میمیرم یا بعدا....
من و دﮐتر لﺤظه ای به او و بعد به هم نﮔاه ﮐردیم
طفلﻚ پسر ﮐوچولو ﮔمان ﮐرده بود همه خون بدنش را به بدن خواهرش منتقل میﮐنند و با چنین تصوری تصمیم ﮔرفته بود به این ﮐار رضایت بدهد.آنﺟا بود ﮐه من شﺟاعت را از چنین معلم نازنینی یاد ﮔرفتم. |